بازی Red Dead Redemption 2 یکی از موفقترین و محبوبترین آثار شرکت Rockstar Games است که در سال 2018 برای کنسولهای پلیاستیشن 4 و ایکسباکس وان منتشر شد و یک سال بعد، یعنی در 2019، در اختیار کاربران کامپیوتر نیز قرار گرفت. این بازی در سبک اکشن ماجراجویی جهانباز ساخته شده و با دنیایی وسیع، طراحی چشمنواز و جزئیات فوقالعاده، تجربهای کمنظیر را برای بازیکنان رقم میزند. داستان بازی در سال 1899 و در روزهای پایانی دوران غرب وحشی آمریکا روایت میشود؛ زمانی که قانون و تمدن بهتدریج جای زندگی آزاد و بیقانون گذشته را میگیرند. در این میان، بازیکن در نقش آرتور مورگان، یکی از اعضای اصلی باند ون در لیند، قرار میگیرد و با روایتی عمیق از وفاداری، بقا، خیانت و تغییر روبهرو میشود. Red Dead Redemption 2 به دلیل داستانپردازی قوی، شخصیتپردازی دقیق، گرافیک چشمگیر و فضای واقعگرایانهاش، به یکی از ماندگارترین بازیهای تاریخ تبدیل شده است.
جدول محتوا این مطلب:
Toggleبخش اول: کولتر ۱۸۹۹
روایت اصلی Red Dead Redemption 2 در سال ۱۸۹۹ آغاز میشود؛ دورهای که غرب وحشی دیگر نفسهای آخرش را میکشد و دوران قانون، دولت و نظم مدرن بهتدریج در حال بلعیدن دنیای یاغیهاست.
در این زمان، باند ون در لیند پس از یک فاجعه بزرگ، آواره و زخمی، به کوهستانهای یخزده کولتر پناه میبرد. آنها پس از یک سرقت نافرجام در بلکواتر مجبور به فرار شدهاند؛ سرقتی که قرار بود یک ضربه بزرگ و سودآور باشد، اما در عوض به یک کابوس تمامعیار تبدیل شد.
در جریان این حادثه، نیروهای قانون با حمایت و پیگیری آژانس کارآگاهی پینکرتون به باند فشار آوردند و اوضاع به سرعت از کنترل خارج شد. نتیجه، تیراندازی و آشوبی بود که بعدها به عنوان قتلعام بلکواتر شناخته شد؛ رویدادی خونین که نهتنها نقشههای باند را نابود کرد، بلکه آغازگر سقوط تدریجی آنها نیز شد.
حالا اعضای باند، خسته، گرسنه، سرمازده و از نظر روحی درهمشکسته، در میان طوفان برف و سرمای بیرحم کوهستان سرگرداناند. آنها نه فقط از قانون فرار میکنند، بلکه از سایه شکست، ترس و بیاعتمادی هم میگریزند.
در مرکز این بحران، داچ ون در لیند، رهبر کاریزماتیک اما متزلزل باند، همراه با دست راست و دوست قدیمیاش هوزیا متیوز تلاش میکند افرادش را کنار هم نگه دارد. داچ سعی دارد همچنان تصویری از امید، کنترل و آیندهای بهتر ارائه دهد؛ مردی که میخواهد ثابت کند هنوز برای نجات باند راهی وجود دارد. در مقابل، هوزیا با تجربه، آرامش و واقعبینی بیشتری عمل میکند و مثل وزنهای تعادلبخش در کنار داچ قرار میگیرد.
اما حقیقت این است که باند ون در لیند دیگر آن خانواده سابق نیست.
اعضا در حال سوگواری برای افراد ازدسترفتهاند، از آینده میترسند و بهسختی میتوانند باور کنند که از این فاجعه جان سالم به در بردهاند. سرمای کولتر فقط بدن آنها را منجمد نکرده؛ بلکه نشانهای از وضعیت روحی و سرنوشت رو به زوال آنهاست.
کولتر در واقع فقط یک پناهگاه موقت نیست؛
بلکه نقطه شروع فروپاشی آرام باندی است که زمانی خودش را آزاد، شکستناپذیر و متفاوت از بقیه میدانست.
اهمیت داستانی بخش کولتر
بخش Colter فقط یک مقدمه ساده برای بازی نیست؛ این فصل چند نقش مهم در روایت دارد:
1. نشان دادن باند در ضعیفترین حالت ممکن
برخلاف بسیاری از داستانهای وسترن که گروهها را در اوج قدرت معرفی میکنند، RDR2 باند ون در لیند را در وضعیتی بحرانی نشان میدهد:
بیپول، تحت تعقیب، زخمی و از هم پاشیده.
2. ساختن فضای آخرالزمانی غرب وحشی
برف، گرسنگی، انزوا و فرار از قانون، از همان ابتدا به بازیکن میفهمانند که این داستان درباره شکوه یک باند نیست؛
بلکه درباره زوال یک رویا است.
3. معرفی موقعیت آرتور مورگان
در این فصل، آرتور مورگان بهعنوان یکی از مهمترین اعضای باند و قابلاعتمادترین مرد داچ کمکم در مرکز روایت قرار میگیرد. او هنوز به داچ وفادار است، اما همین شروع زمینهای میسازد برای تحول شخصیتی عظیمی که در ادامه میبینیم.
4. کاشتن بذرهای بیاعتمادی
هرچند در کولتر هنوز باند ظاهراً کنار هم است، اما نشانههای اولیه ترس، تنش و وابستگی خطرناک آنها به تصمیمهای داچ از همینجا دیده میشود.
درنتیجه:
فصل Colter, 1899 آغازگر یکی از تلخترین و عمیقترین داستانهای تاریخ بازیهاست.
باند ون در لیند در حالی وارد داستان میشود که هم از نظر فیزیکی و هم از نظر روحی در حال فرار است؛ از قانون، از گذشته، و از حقیقتی که هنوز حاضر نیست با آن روبهرو شود.
در ظاهر، کولتر فقط یک توقفگاه برفی برای زنده ماندن است.
اما در واقع، اینجا همان نقطهای است که سقوط باند ون در لیند آغاز میشود.
بخش دوّم: Horseshoe Overlook
پس از فرار از کوهستانهای یخزده کولتر، باند ون در لیند سرانجام به منطقهای سرسبزتر و بازتر در Heartlands میرسد و در مکانی به نام Horseshoe Overlook اردو میزند. این جابهجایی در ظاهر به معنای پایان روزهای سخت کولتر است؛ جایی گرمتر، غذای بیشتر، فضای بهتر و امیدی تازه برای شروع دوباره. اما در واقع، این فقط آغاز مرحلهای تازه از سقوط تدریجی باند است.
در این فصل، باند سعی میکند دوباره روی پای خودش بایستد. اعضا هرکدام وظایف خود را انجام میدهند؛ بعضی برای تهیه آذوقه شکار میکنند، بعضی به دنبال پول و فرصتهای تازهاند و بعضی فقط تلاش میکنند از فشار حوادث بلکواتر فاصله بگیرند. در ظاهر، زندگی اردوگاهی دوباره شکل میگیرد و داچ هم مثل همیشه سعی میکند با حرفهای امیدوارکننده افرادش را متقاعد کند که هنوز همهچیز تحت کنترل است.
اما مشکل اینجاست که هیچچیز واقعاً تحت کنترل نیست.
ورود به قلب تنشها
در Horseshoe Overlook، آرتور مورگان بیش از پیش در مرکز اتفاقات قرار میگیرد. او در این فصل نهتنها به عنوان بازوی اجرایی داچ عمل میکند، بلکه عملاً کسی است که بار اصلی زنده نگه داشتن باند را روی دوش میکشد.
یکی از اولین بحرانهای مهم این فصل، ماجرای خانواده آدلر است. در کولتر، آرتور و داچ زنی به نام سیدی آدلر را از خانهاش نجات داده بودند؛ خانهای که توسط گروهی از یاغیها به نام اودریسکالها اشغال شده بود. حالا سیدی به باند پیوسته، اما هنوز در شوک مرگ همسرش و نابودی زندگیاش به سر میبرد. حضور او از همین ابتدا یکی از مهمترین خطوط شخصیتی بازی را شکل میدهد.
از طرف دیگر، تهدید کالم اودریسکال و افرادش همچنان بالای سر باند سنگینی میکند. کالم، دشمن قدیمی داچ، یکی از نمادهای هرجومرج و خشونت دنیای بازی است. تنش میان باند ون در لیند و اودریسکالها در این فصل بارها شعلهور میشود و نشان میدهد که حتی بدون دخالت قانون هم این دنیا جای امنی برای زندگی نیست.
تلاش برای پول، بقا و یک نقشه تازه
در این فصل، باند برای تأمین پول دست به چندین کار مختلف میزند؛ از باجگیری و دزدیهای کوچک گرفته تا جمعآوری بدهیها. یکی از مهمترین بخشهای این فصل، مأموریتهایی است که در آن آرتور برای لئوپولد اشتراوس بدهی افراد مختلف را وصول میکند. این مأموریتها در ظاهر فقط راهی برای کسب درآمد هستند، اما از نظر روایی اهمیت زیادی دارند، چون چهره خشن و غیراخلاقی باند را نشان میدهند.
اینجا برای نخستین بار بازی خیلی واضح به ما میگوید که باند ون در لیند آن خانواده رمانتیکی نیست که داچ دوست دارد از آن حرف بزند.
آنها برای زنده ماندن، از ضعیفها هم پول میگیرند، آنها را تهدید میکنند و گاهی زندگیشان را نابود میکنند.
همزمان، داچ همچنان در تلاش است تا یک «ضربه بزرگ» پیدا کند؛ کاری که بتواند باند را دوباره سرپا کند و آنها را به رویای همیشگیاش، یعنی فرار به جایی دور از قانون و تمدن، نزدیکتر کند. این همان رویایی است که او بارها تکرار میکند:
فقط یک کار دیگر، فقط کمی پول بیشتر، بعدش آزاد میشویم.
اما همین تکرار، بهتدریج نشان میدهد که داچ بیش از آنکه یک نقشه واقعی داشته باشد، به توهم کنترل و نجات چسبیده است.
آشنایی با دنیای اطراف و تضادهای آن
در این فصل، بازی دنیای بزرگتر خود را هم بهآرامی باز میکند. منطقه ولنتاین بهعنوان اولین شهر مهمی که باند با آن درگیر میشود، نقش مهمی در روایت دارد. این شهر از یک طرف نماد تمدن و جامعه در حال رشد آمریکاست، و از طرف دیگر هنوز کاملاً بوی خشونت، فساد و قانون ضعیف غرب وحشی را میدهد.
باند در ولنتاین با آدمهای مختلف، فرصتهای تازه و درگیریهای متعددی روبهرو میشود. یکی از مهمترین نقاط این فصل، درگیری معروف در سالن و خیابانهای ولنتاین است که هم شخصیتهای باند را بیشتر نشان میدهد و هم رابطه آنها با خشونت را عیان میکند.
از سوی دیگر، آرتور در این مرحله با چند چهره آشنا از گذشتهاش هم روبهرو میشود؛ مخصوصاً مری لینتون، زنی که زمانی عشق زندگی او بوده است. این خط داستانی بُعد انسانیتر آرتور را نشان میدهد و ثابت میکند که پشت این چهره خشن و مرد عمل، مردی ایستاده که سالها فرصت داشتن یک زندگی عادی را از دست داده است.
نشانههای اولیه فروپاشی داچ
هرچند در این فصل داچ هنوز آن رهبر الهامبخش و کاریزماتیک به نظر میرسد، اما ترکهای شخصیتیاش کمکم دیده میشوند. او هنوز میتواند سخنرانی کند، امید بدهد و اعضای باند را دور خودش جمع کند، اما تصمیمهایش بیشتر از آنکه منطقی باشند، بر پایه غرور، ریسکپذیری افراطی و انکار واقعیتاند.
هوزیا متیوز در اینجا نقش مهمی دارد، چون اغلب با آرامش و تجربهاش تلاش میکند تعادلی در تصمیمگیریها ایجاد کند. اما حتی از همین نقطه هم میتوان حس کرد که صدای عقل هوزیا دیگر مثل گذشته قدرت ندارد و داچ کمکم بیشتر به خودش، غرورش و رویاهای غیرواقعیاش گوش میدهد.
اهمیت داستانی بخش Horseshoe Overlook
فصل Horseshoe Overlook از نظر روایت یکی از مهمترین بخشهای آغازین بازی است، چون:
1. باند را در وضعیت نسبتاً باثباتتری نشان میدهد
بعد از هرجومرج کولتر، این فصل فرصتی میدهد تا اعضای باند را بهتر بشناسیم و دینامیک روابطشان را ببینیم.
2. آرتور مورگان را عمیقتر معرفی میکند
در این بخش، آرتور فقط یک هفتتیرکش نیست؛ او تبدیل به ستون باند میشود، کسی که هم کارهای کثیف را انجام میدهد و هم بار اخلاقی بسیاری از تصمیمها را تحمل میکند.
3. دروغ بزرگ داچ را آرامآرام میسازد
داچ هنوز از آزادی، خانواده و آیندهای بهتر حرف میزند، اما اعمال باند چیز دیگری را نشان میدهد. این تضاد یکی از ستونهای اصلی کل داستان RDR2 است.
4. زمینه را برای بحرانهای بزرگتر آماده میکند
روابط با اودریسکالها، مشکلات مالی، فشار قانون و تصمیمهای داچ، همگی در این فصل بذر فاجعههای بعدی را میکارند.
درنتیجه:
Horseshoe Overlook در ظاهر فصل آرامتری نسبت به کولتر است، اما از نظر داستانی بسیار خطرناکتر عمل میکند.
اینجا باند دیگر فقط برای زنده ماندن نمیجنگد؛ بلکه تلاش میکند خودش را متقاعد کند که هنوز آیندهای وجود دارد.
اما حقیقت این است که از همین نقطه، دروغها عمیقتر میشوند، شکافها بیشتر میشوند و داچ بیش از همیشه به رؤیایی میچسبد که هر روز دورتر از دسترس میشود.
اگر کولتر شروع فرار بود،
Horseshoe Overlook شروع انکار است.
بخش سوّم: Clemens Point
پس از استقرار در کمپ جدید، هوزئا، آرتور و جان با کلانتر گری (Sheriff Gray) روبرو شدند؛ مردی که قانون را در دستان خود داشت و ترلونی را به اتهام حفاری غیرمجاز طلا بازداشت کرده بود. آرتور برای رهایی دوستش، تیمی از یاغیان فراری را برای کلانتر شکار کرد و در مقابل، ترلونی آزادیاش را به دست آورد. اما این تنها شروع ماجرا بود. کلانتر گری که تحت تأثیر تواناییهای آنها قرار گرفته بود، آرتور، داچ و بیل را به عنوان معاونان موقت خود منصوب کرد تا در سرکوب گروه خشنی به نام «مهاجمان لموین» به او کمک کنند. این سه نفر به همراه آرچیبالد، در نبردی سنگین موفق شدند مهاجمان را در هم بکوبند و با این کار، اعتماد و لطف کلانتر را به سوی خود جلب کردند.
در همین حین، داچ که به دنبال راهی برای نفوذ به ثروت خاندان گری بود، آرتور را به عمارت باشکوه کالیگا هال (Caliga Hall) فرستاد. آنجا بود که آرتور با بو گری (Beau Gray) آشنا شد؛ جوانی که در میان آتش کینه دو خانواده، درگیر عشقی ممنوعه بود. بو که نگران و مستأصل بود، از آرتور خواست تا نامهای محرمانه را به معشوقهاش، پنهلوپه بریتویت، در ملک رقیب برساند.
آرتور با موفقیت نامه را به پنهلوپه رساند و در پاسخ، نامهای از او دریافت کرد که خبر از یک اقدام جسورانه میداد: شرکت در راهپیمایی برای حق رأی زنان. وقتی آرتور خبر را به بو رساند، وحشت تمام وجود این جوان را فرا گرفت؛ او میدانست که حضور یک بریتویت در چنین تجمع سیاسی و جنجالیای، جان او را به شدت تهدید میکند. بو در ازای محافظت از پنهلوپه، به آرتور پیشنهاد پول داد.
در لحظاتی پر از تعلیق، آرتور و بو با اسب به کالسکه حامل معترضان رسیدند. تلاشهای بو برای منصرف کردن پنهلوپه بیفایده بود؛ این زن شجاع مصمم بود که صدایش شنیده شود. آرتور که میدید راه بازگشتی نیست، برای اطمینان از امنیت آنها، شخصاً کنترل کالسکه را به دست گرفت و از میان جمعیت و خطرات احتمالی عبور کرد. پس از پایان راهپیمایی و اطمینان از سلامت پنهلوپه، آرتور از آنها جدا شد و به سمت کمپ بازگشت، در حالی که نمیدانست این بازی دوگانه با این دو خاندان، به زودی به فاجعهای خونین ختم خواهد شد.
پس از بازگشت آرتور به کمپ، آنکل از او خواست تا در یک سرقت تازه همراه بیل و چارلز شود. هدف، یک کالسکه بود که در ظاهر شکار ساده و سودآوری به نظر میرسید، اما خیلی زود مشخص شد که این ماجرا اصلاً آنقدرها هم ساده نیست. در بدشانسی مطلق، کالسکهای که آنها به آن دستبرد زده بودند متعلق به لویتیکوس کورنوال بود؛ سرمایهدار بانفوذ و خطرناکی که حالا به یکی از دشمنان اصلی باند تبدیل شده بود. کورنوال برای محافظت از محمولههایش، گروهی از سربازان خصوصی مسلح را به خدمت گرفته بود و همین باعث شد این سرقت به سرعت به یک درگیری خونین تبدیل شود.
پس از سرقت، آرتور و همراهانش ناچار شدند برای فرار از تعقیب، به یک انبار کاه در همان حوالی پناه ببرند و خود را مخفی کنند. اما این پناهگاه موقت خیلی زود لو رفت. افراد مسلح کورنوال آنها را پیدا کردند و برای بیرون کشیدنشان، انبار را به آتش کشیدند. شعلهها لحظهبهلحظه بالاتر میرفت و باند دیگر چارهای جز جنگیدن برای زنده ماندن نداشت. آرتور، بیل، چارلز و آنکل در میان دود و آتش راه خود را با گلوله باز کردند، از محاصره بیرون زدند و به سمت جنگل گریختند. حتی در دل جنگل هم تعقیب پایان نیافت و آنها ناچار شدند در یک نبرد مستقیم دیگر با نیروهای کورنوال روبهرو شوند، پیش از آنکه سرانجام موفق شوند از مهلکه جان سالم به در ببرند و به کمپ بازگردند.
مدت کوتاهی بعد، لنی در گفتوگویی با آرتور خبر مهمی را با او در میان گذاشت. او شنیده بود که مهاجمان لموین انبار بزرگی از سلاحها و مهمات نظامی را در اختیار دارند؛ فرصتی ایدهآل برای باندی که همیشه با کمبود منابع دستوپنجه نرم میکرد. آرتور این پیشنهاد را پذیرفت و همراه با لنی به سمت Shady Belle رفت. آنها پس از رسیدن به آنجا، با خشونتی برقآسا به مخفیگاه مهاجمان حمله کردند، افراد حاضر را از میان برداشتند و به سلاحها و مهمات دست یافتند. سپس محموله را روی یک کالسکه بار زدند و راه بازگشت به کمپ را در پیش گرفتند.
البته این فرار هم بیهزینه نبود. در مسیر بازگشت، چند تن از مهاجمان باقیمانده به تعقیب آنها پرداختند، اما آرتور و لنی در یک درگیری دیگر موفق شدند آنها را نیز شکست دهند. پس از رسیدن به کمپ، غنیمتها بررسی شد و آرتور یکی از تفنگهای Bolt Action را برای خودش برداشت؛ سلاحی که هم از نظر قدرت و هم دقت، یک ارتقای مهم برای او محسوب میشد. باقی تسلیحات نیز برای فروش کنار گذاشته شد تا باند بتواند از آنها پولی به دست آورد.
سرقت بانک ولنتاین و آغاز فروپاشی در رودز
تقریباً بلافاصله پس از بازگشت آرتور و لنی، بیل و کارن به سراغ آنها آمدند و نقشهای وسوسهکننده را مطرح کردند: سرقت از بانک ولنتاین. آنها پیشتر اطلاعات لازم را جمعآوری کرده بودند و میدانستند چطور باید این کار را با کمترین دردسر ممکن انجام دهند. نقشه به سرعت نهایی شد و گروه چهار نفره آماده اجرای یکی از مهمترین سرقتهای آن مقطع شد.
در جریان عملیات، کارن نقش کلیدی خود را به بهترین شکل ایفا کرد. او با نزدیک شدن به نگهبانان و مشغول کردن حواسشان، فرصت لازم را برای دیگران فراهم کرد تا وارد عمل شوند. وقتی زمان باز کردن گاوصندوق رسید، آرتور دینامیت را در جای مناسب قرار داد و با انفجار آن، درِ فلزی گاوصندوق از هم شکافت. پولهای داخل بانک به سرعت جمعآوری شد، اما فرار آنها بدون درگیری ممکن نبود. اندکی بعد، نیروهای قانون به تعقیبشان پرداختند و خیابانهای ولنتاین بار دیگر صحنهی آشوب و شلیک گلوله شد. با این حال، چهار عضو باند موفق شدند از شهر خارج شوند و سالم به کمپ بازگردند. داچ هنگام بازگشت، با رضایت و غرور از آنها استقبال کرد و این موفقیت را نشانهای از زنده بودن روح باند دانست.
اما این پیروزی فقط آرامش پیش از طوفان بود.
بازی خطرناک میان گریها و بریتویتها
باند ون در لیند که حالا طمع پول بیشتر و دست بالا گرفتن در منطقه را داشت، تصمیم گرفت از دشمنی قدیمی دو خاندان گری و بریتویت به سود خود استفاده کند. داچ هنوز تصور میکرد میتواند این دو خانواده را همزمان بازی دهد، آنها را علیه یکدیگر بشوراند و در نهایت هر دو طرف را غارت کند. اما حقیقت این بود که باند بهتدریج بیش از آنکه بازیگردان باشد، در حال تبدیل شدن به قربانی همین بازی بود.
در یکی از این مأموریتها، آرتور و شان در ازای دریافت پول از طرف خانواده بریتویت، به زمینهای تنباکوی خانواده گری رفتند. مأموریت ظاهراً ساده بود: ضربه زدن به منافع رقیب. اما نتیجه، چیزی جز آتش و ویرانی نبود. آنها مزرعه تنباکو را به آتش کشیدند و ضربهای مستقیم به داراییهای گریها وارد کردند؛ حرکتی که اگرچه در ظاهر سودآور بود، اما عملاً دشمنی را به مرحلهای خطرناکتر رساند.
اندکی بعد، آرتور، جان و خاویر مأموریتی دیگر را آغاز کردند و این بار به سراغ خانواده بریتویت رفتند. هدف، ربودن اسبهای ارزشمند آنها بود؛ اسبهایی که قرار بود در بازار با قیمت بسیار بالایی فروخته شوند. تاویش گری به آنها وعده داده بود که این اسبها میتوانند تا پنج هزار دلار ارزش داشته باشند، اما این هم چیزی جز یک دروغ یا دستکم اغراقی فریبنده نبود. وقتی اسبها فروخته شدند، سهم واقعی آنها تنها هفتصد دلار بود. این اختلاف فاحش، نشانهای روشن بود از اینکه باند نهتنها در حال بازی دادن دیگران نیست، بلکه خودش نیز دارد فریب میخورد.
کمین در رودز و مرگ ناگهانی شان
مدت زیادی طول نکشید تا نتیجهی این مداخلات آشکار شود. خانواده گری که حالا متوجه شده بودند باند ون در لیند در حال دستدرازی به منافعشان است، پیغامی فرستادند و از اعضای باند خواستند برای انجام کاری به رودز بروند. در ظاهر، این فقط یک ملاقات دیگر بود؛ اما در واقع، تلهای مرگبار در انتظارشان بود.
بیل، مایکا و شان راهی رودز شدند، در حالی که هیچکدام از آنها نمیدانستند قرار است در چند ثانیه، یکی از تلخترین ضربههای فصل رقم بخورد. هنوز گفتگوها بهدرستی شکل نگرفته بود که ناگهان فضا با شلیک گلوله شکافته شد. شان مگوایر، که تا لحظاتی قبل با همان انرژی و شوخطبعی همیشگیاش حضور داشت، در یک لحظه و بدون هیچ فرصت دفاعی، هدف گلوله قرار گرفت و کشته شد. مرگ او آنقدر ناگهانی و بیرحمانه بود که حتی فرصتی برای واکنش احساسی باقی نگذاشت.
در همان هرجومرج، بیل نیز توسط نیروهای گریها اسیر شد. در ادامه، آرتور و مایکا برای نجات او وارد عمل شدند و خیابانهای رودز را به میدان جنگ تبدیل کردند. آنها یکی پس از دیگری افراد دشمن را از پا درآوردند و در نهایت با کشتن لی گری موفق شدند بیل را آزاد کنند. اما این پیروزی بهایی سنگین داشت: باند یکی از اعضای پرجنبوجوش و محبوب خود، یعنی شان، را برای همیشه از دست داده بود.
آنها با جسد شان به کمپ بازگشتند؛ بازگشتی که بهجای غرور، با ماتم و شوک همراه بود.
ربوده شدن جک و یورش به عمارت بریتویت
اما تراژدی هنوز به پایان نرسیده بود. وقتی اعضای باند به کمپ رسیدند، خبر وحشتناکتری در انتظارشان بود: جک مارستون ربوده شده بود. خیلی زود مشخص شد که خانواده بریتویت این کار را در اقدامی تلافیجویانه و برای گرفتن انتقامِ دزدیده شدن اسبهایشان انجام دادهاند.
اینجا دیگر خبری از نقشههای پیچیده، فریبکاریهای چندلایه و بازیهای سیاسی داچ نبود. باند حالا زخمی، خشمگین و ازهمگسیخته شده بود؛ و تنها پاسخ ممکن، حمله مستقیم بود.
اعضای باند با تعداد زیادی از نیروهای خود به سمت عمارت بریتویت حرکت کردند. آنچه در ادامه رخ داد، یکی از باشکوهترین و در عین حال تلخترین صحنههای بازی بود: باند ون در لیند در حالی که در نور غروب پیش میرفت، با عزمی آهنین به عمارت حمله کرد و در نبردی سنگین، افراد بریتویت را یکی پس از دیگری از میان برداشت. در نهایت، آنها موفق شدند کاترین بریتویت، رئیس خاندان، را پیدا کنند.
کاترین که دیگر راه گریزی نداشت، حقیقت را آشکار کرد: جک دیگر در عمارت نبود. او به باند گفت که پسرک را به آنجلو برونته، مرد قدرتمند و بانفوذ شهر سنت دنیس، فروخته است. این اعتراف، نهتنها عمق سقوط اخلاقی خاندان بریتویت را نشان داد، بلکه جهت داستان را نیز بهطور کامل تغییر داد. حالا دشمن بعدی، دیگر صرفاً یک خانواده فاسد محلی نبود؛ بلکه بازی به قلب دنیای مدرنتر و پیچیدهتر سنت دنیس کشیده میشد.
ورود میلتون و کوچ اجباری به شیدی بل
پس از این حمله و بازگشت باند، تهدیدی دیگر سر رسید. مامور میلتون، نماینده بیرحم قانون و چهرهای که بهتدریج به یکی از سایههای همیشگی باند تبدیل میشد، در خانه منتظر آنها بود. حضور او پیامی روشن داشت: حلقه محاصره تنگتر شده و دیگر ماندن در آن منطقه ممکن نیست.
داچ که حالا هم از سوی خانوادههای محلی ضربه خورده بود، هم قانون را بیش از همیشه پشت سر خود میدید، تصمیم گرفت باند را از آن منطقه بیرون ببرد. مقصد جدید، Shady Belle بود؛ عمارتی متروک که پیشتر توسط آرتور و لنی از وجود مهاجمان لموین پاکسازی شده بود. این جابهجایی، فقط یک تغییر کمپ ساده نبود؛ بلکه نشانهای روشن از این حقیقت بود که باند دیگر در حال فرار از اشتباهات گذشته نیست، بلکه دارد به دل فروپاشی کامل خود قدم میگذارد.
نکته:
این قسمت یکی از مهمترین نقاط عطف Red Dead Redemption 2 است، چون چند اتفاق کلیدی را همزمان رقم میزند:
1. پایان توهم کنترل داچ
داچ تصور میکرد میتواند گریها و بریتویتها را بازی دهد، اما نتیجه دقیقاً برعکس شد.
باند بهجای کنترل اوضاع، خودش به مهرهای در بازی آنها تبدیل شد.
2. مرگ شان بهعنوان شوک روایی
مرگ شان یکی از غافلگیرکنندهترین مرگهای بازی است، چون:
- ناگهانی است،
- بدون مقدمه رخ میدهد،
- و به بازیکن میفهماند که از این لحظه به بعد، هیچکس امنیت ندارد.
3. ربوده شدن جک، عبور از مرز شخصی
تا قبل از این، بسیاری از درگیریها مالی یا استراتژیک بودند.
اما ربوده شدن جک ماجرا را کاملاً شخصی میکند.
این دیگر فقط جنگ برای پول نیست؛ جنگ برای خانواده است.
4. حرکت داستان به سمت سنت دنیس
با نام برده شدن از آنجلو برونته، داستان از فضای سنتی دشمنیهای محلی، وارد مرحلهای پیچیدهتر میشود؛
مرحلهای که در آن، شهر، سیاست، قدرت و فساد مدرن جایگزین نزاعهای کلاسیک جنوب میشوند.
بخش چهارم: Saint Denis
ورود باند به شیدی بل و رویارویی با آنجلو برونته
پس از ترک منطقه رودز و نقل مکان به Shady Belle، باند ون در لیند دیگر بهوضوح وارد مرحلهای تازه از فرار و بقا شده بود. آنها نهتنها یکی از اعضای خود، شان، را از دست داده بودند، بلکه با ربوده شدن جک مارستون، دشمنیها حالا رنگی کاملاً شخصی به خود گرفته بود. رد این ماجرا به سنت دنیس میرسید؛ شهری که برخلاف دشتها و روستاهای جنوب، نماینده دنیای تازهای بود: دنیای تجمل، فساد، قدرت پنهان و نظم مدرنی که جایی برای یاغیهای قدیمی نداشت.
برای یافتن آنجلو برونته، داچ، جان و آرتور راهی سنت دنیس شدند. در آنجا، آنها با کمک واسطهها و سرنخهایی که از خیابانهای آلوده و پرزرقوبرق شهر به دست آوردند، محل اقامت برونته را پیدا کردند و سرانجام به عمارت مجلل او رسیدند. برخلاف ظاهر آرام و اشرافیاش، برونته مردی بود که تمام شهر را با شبکهای از نفوذ، جنایت و سیاست در مشت داشت. وقتی سه عضو باند با او روبهرو شدند، روشن شد که آزادی جک قرار نیست با التماس یا زور مستقیم به دست بیاید؛ برونته برای آنها پیشنهادی داشت.
او از جان و آرتور خواست در ازای آزادی جک، مشکل او را با گروهی از قبردزدها حل کنند؛ افرادی که نظم و منافع او را به هم زده بودند. این معامله از همان ابتدا تحقیرآمیز بود. باندی که روزگاری خود را آزادتر از هر قانونی میدانست، حالا برای نجات یک کودک مجبور شده بود به خواستههای یک ارباب جنایت شهری تن بدهد. با این حال، چارهای وجود نداشت. جان و آرتور مأموریت را انجام دادند، تهدید مورد نظر برونته را از میان برداشتند و سپس به عمارت او بازگشتند. برونته نیز طبق قولش، جک را آزاد کرد. این بازگشت، یکی از معدود لحظات گرم و انسانی بازی را رقم زد؛ زمانی که جک دوباره به آغوش خانوادهاش بازگشت. اما برونته تنها به این معامله بسنده نکرد. او در ادامه، دعوتنامهای برای مهمانی شهردار در اختیار داچ قرار داد؛ دعوتی که ظاهراً دروازهای به دنیای نخبگان شهر بود، اما در واقع، شروع مرحلهای جدید از فریب و وسوسه به شمار میرفت.
مهمانی شهردار؛ ورود یاغیها به قلب اشرافیت فاسد
داچ، هوزئا، بیل و آرتور در مهمانی باشکوه شهردار حاضر شدند؛ جایی که موسیقی، لباسهای فاخر و رفتارهای مؤدبانه، تنها نقابی بر چهره فسادی عمیق بودند. این صحنه از جهات مختلف اهمیت داشت، چون برای نخستین بار باند ون در لیند بهطور جدی وارد فضای نخبگان شهری میشد؛ فضایی که در آن قدرت نه با اسلحه، بلکه با نفوذ، سرمایه و اطلاعات جابهجا میشد.
در این مهمانی، آرتور در میان جمعیت به دنبال فرصت و سرنخ گشت. او با زیر نظر گرفتن یک پیشخدمت و پیگیری ردهایی پنهان، موفق شد به اطلاعاتی درباره لویتیکوس کورنوال دست پیدا کند؛ مردی که حالا سایهاش تقریباً بر تمام مشکلات باند افتاده بود. در ظاهر شاید دستاورد این حضور ناچیز به نظر میرسید، و حتی بیل از اینکه نتیجه ملموسی به دست نیاوردهاند شکایت داشت، اما هوزئا نگاه دقیقتری داشت. او متوجه شده بود که این مهمانی، بیش از هر چیز، راهی برای دست یافتن به اطلاعات درباره یک کشتی رودخانهای است؛ کشتیای که میتوانست هدفی وسوسهانگیز برای یک سرقت بزرگ باشد.
سرقت از کشتی قمار؛ نقشهای دقیق که به آشوب ختم شد
اندکی بعد، نقشه اجرا شد. ترلونی، خاویر، استراوس و آرتور برای غارت وارد کشتی قمار شدند؛ محیطی که ترکیبی از زرقوبرق، فریب و خطر بود. برخلاف یورشهای خشن و مستقیم قبلی، این بار مأموریت نیازمند ظاهرسازی، کنترل اعصاب و بازی در زمین دشمن بود.
در جریان این عملیات، آرتور در یک بازی شرطبندی شرکت کرد. هدف این بود که با نفوذ به حلقهی درونی کشتی، راهی به پولهای پنهان پیدا شود. استراوس با زیرکی و تقلبی حسابشده، اطلاعات لازم را به آرتور رساند و او توانست در بازی برنده شود. این پیروزی، نه فقط یک برد ساده در قمار، بلکه بخشی از نقشهای بزرگتر برای نزدیک شدن به خزانه کشتی بود.
پس از آن، آرتور با همراهی یکی از عوامل داخل کشتی به سمت صندوق هدایت شد. در همان زمان، خاویر که طبق نقشه خود را در هیئت یکی از نگهبانان کشتی جا زده بود، منتظر لحظه مناسب بود تا عملیات را کامل کند. وقتی صندوق باز شد، خاویر بلافاصله نگهبان کناری خود را از هوش برد. اما اوضاع طبق برنامه پیش نرفت. مردی که صندوق را باز کرده بود، اگرچه در ظاهر خلع سلاح شده بود، اما اسلحه دیگری نیز همراه داشت و ناگهان آن را به سمت آرتور گرفت. در آن لحظه، دیگر جایی برای مکث یا مذاکره نبود؛ آرتور سریعتر عمل کرد و به او شلیک کرد.
همین یک گلوله کافی بود تا همهچیز فروبپاشد.
در کسری از ثانیه، هویت آنها فاش شد و کشتی به صحنه هرجومرج و درگیری تبدیل شد. دیگر نه خبری از فریب بود و نه جای پنهان شدن؛ تنها راه باقیمانده، فرار بود. اعضای گروه برای نجات جان خود مجبور شدند از کشتی به درون آب بپرند و از آن جهنم شناور دور شوند. آنها سرانجام خود را به ساحل رساندند؛ خیس، تحت فشار، اما زنده. پس از فرار، پولی که از این عملیات به دست آمده بود میان آنها تقسیم شد. از نظر مالی، سرقت بینتیجه نبود؛ اما از نظر روایی، بار دیگر نشان داد که نقشههای باند، هرچقدر هم دقیق به نظر برسند، در دنیای جدیدی که وارد آن شدهاند، همیشه در یک قدمی فاجعه و آشوب قرار دارد.
نکته:
ورود باند ون در لیند به سنت دنیس، فقط یک جابهجایی جغرافیایی نبود؛ این ورود به قلب دنیایی تازه بود، دنیایی که در آن قدرت دیگر در دستان سریعترین تیراندازها نبود، بلکه پشت درهای بسته عمارتها، در مهمانیهای اشرافی و در لبخندهای حسابشده مردانی چون آنجلو برونته پنهان شده بود. باند موفق شد جک را بازگرداند، اما بهای آن، تحقیر شدن در برابر جنایتکاری بود که بهتر از هرکسی قواعد عصر جدید را میفهمید. و وقتی نقشه سرقت از کشتی قمار به آشوب کشیده شد، روشن شد که این دنیا، قرار نیست به یاغیهای قدیمی فرصت چندانی برای بقا بدهد.
حمله اودریسکولها به شیدی بل و شعلهور شدن خشم سیدی
در روزهایی که باند ون در لیند در Shady Belle ساکن شده بود، تنشها دیگر فقط از بیرون به آنها فشار نمیآورد؛ ترس، بیاعتمادی و خاطرات تلخ نیز مثل سایهای دائمی در کمپ جریان داشت. در همین فضای سنگین، سیدی با آرتور صحبت کرد و نگرانیاش را درباره کیرن با او در میان گذاشت. کیرن مدتی بود که ناپدید شده بود و همین غیبت، برای کسی که اودریسکولها را میشناخت، نمیتوانست نشانهی خوبی باشد.
نگرانی سیدی خیلی زود به واقعیتی هولناک تبدیل شد. تقریباً بلافاصله پس از پایان گفتوگو، جسد بیجان کیرن به شکلی وحشتناک به سمت کمپ فرستاده شد؛ پیامی خونین از سوی اودریسکولها که نهفقط یک قتل، بلکه اعلام جنگی آشکار بود. شوک این صحنه هنوز از سر اعضای باند نپریده بود که حمله آغاز شد. افراد اودریسکول از اطراف به کمپ یورش بردند و Shady Belle را به میدان نبردی تمامعیار تبدیل کردند.
اعضای باند با شتاب موضع گرفتند و تلاش کردند مهاجمان را عقب برانند. گلولهها در اطراف عمارت میبارید و همهچیز در چند لحظه به آشوب کشیده شد. فشار دشمن آنقدر زیاد بود که افراد باند ناچار شدند قدمبهقدم عقبنشینی کنند و برای حفظ جان خود به بخشهای داخلیتر پناه ببرند. در میان این هرجومرج، داچ متوجه شد که سیدی هنوز بیرون مانده و برخلاف دیگران، نهتنها به عقب نرفته، بلکه با خشمی تمام در حال شلیک به مهاجمان است.
برای سیدی، این حمله فقط یک درگیری دیگر نبود. اودریسکولها همان گروهی بودند که زندگیاش را نابود کرده و شوهرش را از او گرفته بودند. این کینه در تمام مدت در وجود او زنده مانده بود و حالا فرصتی یافته بود تا با آتش بیرون بریزد. آرتور برای کمک به او پیش رفت، اما سیدی حاضر نبود عقب بنشیند یا به داخل برگردد. او میخواست بجنگد؛ نه از سر شجاعت صرف، بلکه از سر زخمی که هرگز التیام نیافته بود. آرتور در کنار او ایستاد و این دو با هم، مهاجمان را زیر آتش گرفتند تا سرانجام اودریسکولها ناچار به عقبنشینی شدند.
این صحنه یکی از لحظات کلیدی رشد شخصیت سیدی ادلر است. او دیگر آن زن وحشتزده و خاموش ابتدای بازی نیست؛ حالا به جنگجویی تبدیل شده که دردش را به نیرویی مرگبار بدل کرده است.
سرقت کاروان با بیل و مایکا
در میانه این فشارها، زندگی باند همچنان با همان منطق همیشگی پیش میرفت:
برای زنده ماندن، باید دزدی کرد.
در یکی از این مأموریتها، بیل و مایکا از آرتور خواستند همراهشان بیاید. آنها در ظاهر فقط برای یک سوارکاری بیرون رفتند، اما خیلی زود روشن شد که هدف واقعی، سرقت از یک کاروان محافظتشده است. این مأموریت، نمونهای واضح از روش عمل دو شخصیت بود: بیپروا، مستقیم و متکی به زور.
وقتی کاروان در موقعیت مناسب قرار گرفت، آرتور با استفاده از دینامیت مسیر را بست و حرکت آن را متوقف کرد. همین انفجار ناگهانی، شروع یک تیراندازی کوتاه اما خشن بود. آرتور، بیل و مایکا بیدرنگ به نگهبانان و رانندهها شلیک کردند و در مدت کوتاهی همه مقاومتها را در هم شکستند. پس از پاکسازی صحنه، آنها پولها و غنیمتهای موجود را برداشتند و پیش از رسیدن نیروهای بیشتر، به سمت Shady Belle بازگشتند.
این مأموریت شاید در مقیاس کلی داستان یکی از بزرگترین عملیاتهای باند نباشد، اما از نظر شخصیتپردازی مهم است؛ چون بار دیگر نشان میدهد که مایکا چگونه آرتور را به عملیاتهای خشنتر میکشاند و بیل هم با همان ذهن سادهاش، همیشه آماده است تا بدون فکر زیاد وارد خونریزی شود.
تصمیم برای حذف برونته؛ آغاز سقوط آشکار داچ
پس از ماجراهایی که در سنت دنیس رخ داد، دیگر برای همه روشن شده بود که آنجلو برونته فقط یک متحد موقت یا جنایتکاری بانفوذ نیست؛ او مردی بود که باند ون در لیند را تحقیر کرده، از آنها استفاده کرده و در بزنگاههای مختلف سعی کرده بود باهوشتر و جلوتر از آنها بازی کند. این مسئله برای داچ چیزی فراتر از یک شکست ساده بود. برای او، برونته به نماد توهینی شخصی تبدیل شده بود؛ توهینی که نمیتوانست بیپاسخ بماند.
در همین مقطع، شکاف فکری میان داچ و هوزئا از همیشه آشکارتر شد. هوزئا همچنان مرد حساب، احتیاط و نقشههای سنجیده بود. او آینده باند را در پولی بزرگ و یک فرار حسابشده میدید، نه در انتقامجوییهای پر سر و صدا. اما داچ دیگر بهسختی حاضر بود این نوع منطق را بپذیرد. او میخواست برونته را حذف کند؛ نه فقط برای منفعت، بلکه برای اثبات اینکه هنوز کنترل اوضاع را در دست دارد. در این میان، آرتور به شکلی ضمنی در کنار داچ قرار میگرفت؛ نه از سر اطمینان کامل، بلکه بیشتر به این دلیل که وفاداری قدیمیاش هنوز اجازه نمیداد بهراحتی در برابر رهبر باند بایستد.
یورش شبانه به عمارت برونته
تصمیم گرفته شد که باند بهجای کشدادن ماجرا، مستقیماً به سراغ برونته برود. عملیات در تاریکی شب آغاز شد؛ زمانی که عمارت مجلل برونته در ظاهر آرام بود، اما در باطن، مثل یک دژ محافظت میشد. داچ، آرتور، جان و چند تن دیگر از اعضای باند بیصدا به ملک نفوذ کردند و در دل آن سکوت سنگین، آماده درگیری شدند.
طولی نکشید که اوضاع از کنترل خارج شد و عمارت به صحنه تیراندازی بدل شد. افراد برونته مقاومت شدیدی نشان دادند و باند مجبور شد اتاقبهاتاق و راهروبهراهرو پیش برود. این دیگر یک سرقت یا عملیات فریبکارانه نبود؛ یک تهاجم مستقیم بود، خشونتبار و بیپرده. در نهایت، آنها موفق شدند آنجلو برونته را پیدا کرده و او را زنده دستگیر کنند.
اما مشکل فقط گرفتن برونته نبود. صدای تیراندازی توجه نیروهای قانون را جلب کرده بود و حالا باند باید در حالی که اسیر مهم خود را نیز همراه داشت، از عمارت خارج میشد. آنها در مسیر عقبنشینی، با پلیس و محافظان باقیمانده درگیر شدند و زیر فشار شدید آتش، خود را به قایق رساندند. فرارشان موفق بود، اما فضای حاکم بر گروه دیگر شبیه یک پیروزی معمولی نبود. چیزی تاریکتر در حال شکل گرفتن بود.
قایق، توهین، و لحظهای که داچ دیگر همان مرد سابق نبود
وقتی باند برونته را سوار قایق کرد، در ظاهر هنوز این امکان وجود داشت که از او برای باجگیری یا کسب پول استفاده شود. از نگاه منطقی، یک جنایتکار بانفوذ مثل او میتوانست منبع اطلاعات، پول یا اهرم فشار باشد. شاید هوزئا دقیقاً همین را ترجیح میداد: استفاده از برونته بهعنوان یک مهره، نه حذف فوری او.
اما آنچه در قایق رخ داد، مسیر دیگری را رقم زد.
برونته که حتی در وضعیت اسارت هم غرور و زبان نیشدارش را از دست نداده بود، شروع به تحقیر و تحریک اعضای باند کرد. او با لحنی تمسخرآمیز تلاش کرد بین آنها شکاف بیندازد و حتی وعده داد که هر کس داچ را بکشد، پاداشی بزرگ دریافت خواهد کرد. وقتی کسی به پیشنهاد او واکنشی نشان نداد، حملات لفظی او مستقیمتر شد و آتش خشم داچ را شعلهورتر کرد.
برای چند لحظه، انگار همهچیز در همان سکوتِ پرتنشِ روی آب معلق ماند. بعد، داچ از مرز همیشگیاش عبور کرد.
او برونته را به درون آب کشید و غرق کرد.
این فقط یک قتل نبود.
این یک اعدام از سر خشم، تحقیر و جنونی کنترلنشده بود.
اعضای باند، بهویژه کسانی مثل آرتور و جان، از این صحنه شوکه شدند. آنها پیشتر هم داچ را در موقعیتهای خشن دیده بودند، اما این بار چیزی فرق داشت. اینجا دیگر خبری از آن رهبر آرمانگرا نبود که خشونت را با فلسفه و شعارهایش توجیه میکرد. اینجا مردی دیده میشد که بهمحض زخمی شدن غرورش، تصمیم میگرفت بکشد؛ بیآنکه پیامدها را بهدرستی بسنجد.
نکته:
چرا قتل برونته اینقدر مهم است؟
این صحنه یکی از مهمترین نقاط عطف کل بازی است، چون نشان میدهد فروپاشی داچ دیگر فقط در حد نشانه نیست؛ حالا آشکار شده است.
1. داچ از استراتژی به انتقام سقوط میکند
پیشتر، داچ همیشه وانمود میکرد که برای هر حرکتش فلسفه، نقشه و هدفی بزرگ دارد.
اما در ماجرای برونته، او بیشتر از آنکه یک رهبر حسابگر باشد، مردی تحقیرشده و انتقامجو است.
2. هوزئا و داچ دیگر در یک مسیر نیستند
هوزئا هنوز به نجات باند با عقلانیت فکر میکند؛
داچ اما بیش از پیش به تصمیمهای هیجانی و خشونتبار متمایل شده است.
این شکاف، مقدمهی فاجعههای بعدی است.
3. آرتور برای اولین بار داچ را واقعاً متفاوت میبیند
آرتور هنوز در این مرحله کاملاً از داچ نبریده، اما این قتل یکی از آن لحظههایی است که او میفهمد:
چیزی در داچ شکسته است.
4. قتل برونته، مقدمه مستقیم فاجعه بعدی است
با حذف برونته، باند نهتنها یک دشمن بانفوذ را میکشد، بلکه تعادل شکننده خود را هم از بین میبرد.
بعد از این، تصمیمهای باند شتابزدهتر، خشنتر و فاجعهبارتر میشوند؛ و همهچیز به سمت بانک سنت دنیس و سپس Guarma حرکت میکند.
سرقت بانک سنت دنیس؛ لحظهای که همهچیز فرو ریخت
در هفتهها و ماههای منتهی به این مقطع، باند ون در لیند بیش از هر زمان دیگری در چرخهای از دزدی، فرار، فشار مالی و تصمیمهای پرریسک گرفتار شده بود.
داچ همچنان همان وعدهی همیشگی را تکرار میکرد: فقط یک ضربهی بزرگ دیگر، فقط یک سرقت نهایی، و بعد آزادی.
آزادی از تعقیب، آزادی از فقر، آزادی از این زندگی فرساینده.
اما مشکل اینجا بود که این وعده دیگر شبیه نقشهای واقعی نبود؛ بیشتر به افسانهای برای زنده نگه داشتن ایمان باند شباهت داشت. اعضا مدام در مأموریتها و سرقتهای کوچک و بزرگ شرکت میکردند تا پول لازم برای ادامه راه فراهم شود، اما هرچه جلوتر میرفتند، عملیاتها خطرناکتر، خونینتر و بینتیجهتر میشدند. باندی که روزی با هوش، سرعت و اتحاد عمل میکرد، حالا به گروهی خسته و تحت فشار تبدیل شده بود که اشتباهاتش هر بار هزینهای سنگینتر داشت.
در چنین شرایطی، سرقت بانک سنت دنیس قرار بود همان ضربه نهایی باشد؛ همان فرصتی که داچ سالها وعدهاش را میداد. این عملیات برای اعضای باند فقط یک سرقت معمولی نبود، بلکه آخرین امید برای خروج از بنبستی بود که هر روز تنگتر میشد.
دام در قلب شهر
اما سنت دنیس دیگر مثل گذشته شهری نبود که باند بتواند در آن بیسر و صدا عمل کند.
نفوذ برونته، تحرکات اخیر باند و حضور روزافزون قانون، همه نشان میدادند که شهر برای آنها به محیطی آلوده و خطرناک تبدیل شده است. با این حال، نقشه اجرا شد.
در جریان سرقت، خیلی زود مشخص شد که اوضاع مطابق انتظار پیش نمیرود. باند با مقاومتی فراتر از حد تصور روبهرو شد و در همان لحظههای بحرانی، مامور میلتون و نیروهای پینکرتون وارد صحنه شدند. این دیگر یک سرقت نبود که از کنترل خارج شده باشد؛ این یک دام تمامعیار بود. خیابانها و اطراف بانک به میدان مرگ تبدیل شد و باند ناگهان خود را در محاصره نیروهایی دید که برای شکارشان آماده آمده بودند.
مرگ هوزئا و لنی؛ پایان ستونهای باند
سنگینترین ضربه در همان لحظات اول وارد شد.
هوزئا متیوز، مغز متفکر، مشاور و قدیمیترین ستون عقلانی باند، به دست نیروهای قانون کشته شد. مرگ او فقط از دست رفتن یک عضو نبود؛ بهنوعی مرگ آخرین صدای خرد در کنار داچ بود. هوزئا کسی بود که سالها تعادل میان رویاپردازیهای داچ و واقعیت بیرحم جهان را حفظ کرده بود. با مرگ او، باند فقط یک مرد را از دست نداد؛ قطبنمای اخلاقی و فکری خود را هم از دست داد.
در میانه این هرجومرج، لنی سامرز نیز کشته شد. مرگ لنی یکی از تلخترین ضربههای عاطفی بازی است، چون او نهفقط عضوی مفید، بلکه جوانی باهوش، شریف و امیدوار بود؛ کسی که هنوز میشد در او آیندهای متفاوت را تصور کرد. کشته شدن ناگهانیاش نشان داد که در این مرحله از داستان، مرگ دیگر انتخاب نمیکند؛ نه سن میشناسد، نه شایستگی، نه معصومیت.
این دو مرگ، داچ و آرتور را در هم شکست، اما واکنش این دو به فاجعه یکسان نبود.
آرتور بیش از پیش با واقعیت سقوط روبهرو شد؛
اما داچ، بهجای توقف و بازنگری، بیشتر در مسیر انکار و فرار فرو رفت.
فروپاشی نقشه نهایی
سرقت بانک سنت دنیس قرار بود همان نقطه نجات باشد، اما درست برعکس، به لحظهای تبدیل شد که توهم نجات برای همیشه از هم پاشید.
تا پیش از این، هنوز میشد باور کرد که شاید با یک ضربه بزرگ، باند بتواند از همهچیز خلاص شود.
اما بعد از این شکست، دیگر روشن بود که باند نه در آستانه آزادی، بلکه در آستانه نابودی کامل قرار دارد.
اعضا با زحمت فراوان از محاصره گریختند. حالا نهتنها تحت تعقیب شدید بودند، بلکه ضربه روحی و عملیاتی عظیمی هم خورده بودند. شهر دیگر برایشان قابل استفاده نبود و ماندن در آن به معنای مرگ حتمی بود. در نتیجه، بازماندگان باند تصمیم گرفتند برای فرار، خود را به یک کشتی برسانند و از راه دریا از صحنه دور شوند.
فرار از راه دریا و آغاز کابوس گوارما
طرح فرار این بود که اعضای باقیمانده باند از طریق کشتی از منطقه خارج شوند و موقتاً از دست قانون بگریزند.
این تصمیم، بیشتر از آنکه بخشی از یک نقشه حسابشده باشد، حرکتی ناامیدانه برای نجات جان بود. آنها دیگر در موقعیتی نبودند که آینده را طراحی کنند؛ فقط میخواستند از سقوط فوری فرار کنند.
کشتی حرکت کرد، اما حتی این راه فرار هم به رستگاری ختم نشد. در میانه مسیر، طوفانی سهمگین کشتی را در هم کوبید و همهچیز را به آشوب کشاند. در پایان این فاجعه، آرتور مورگان از دیگران جدا شد و در سواحل جزیرهای ناشناخته به هوش آمد:
گوارما.
این نقطه، یکی از عجیبترین و در عین حال نمادینترین بخشهای بازی است. باند که میخواست با پول و نقشه از تمدن فرار کند، حالا در نتیجهی شکستها و اشتباهاتش، سر از جایی درمیآورد که حتی از جهان آشنای خودشان هم دورتر و بیگانهتر است.
گوارما فقط یک لوکیشن تازه نیست؛
نوعی تبعید است.
تبعیدی که نشان میدهد باند ون در لیند دیگر از مسیر اصلی زندگیاش بیرون افتاده و وارد مرحلهای شده که بازگشت از آن تقریباً ناممکن است.
بخش پنجم: Guarma
گوارما؛ تبعید، جنگ و آغاز آشکار جنون داچ
پس از فاجعهی سرقت بانک سنت دنیس و غرق شدن کشتی در طوفان، آرتور مورگان در سواحل جزیرهای ناشناخته به هوش آمد؛ جایی دور از آمریکا، دور از باند، و دور از هر چیزی که برایش آشنا بود. این جزیره گوارما نام داشت؛ سرزمینی استوایی، بیگانه و آشوبزده که از همان لحظهی ورود، بیشتر شبیه یک تبعید بود تا یک راه نجات.
آرتور در نخستین لحظات حضورش روی جزیره، به دنبال نشانهای از حیات، آبادی یا بازماندگان باند گشت. سرگردانی او در جنگلها و سواحل گوارما خیلی زود به دیدار با داچ و سپس دیگر اعضای بازمانده انجامید. اما این تجدید دیدار، آرامش به همراه نداشت؛ آنها خود را در میانهی بحرانی محلی یافتند، در جزیرهای که زیر سلطهی مردی بیرحم به نام آلبرتو فوسار قرار داشت؛ سرمایهداری مستبد که با اتکا به نیروهای نظامی و ارعاب، منطقه را کنترل میکرد.
در همین آشوب، باند با هرکول فونتین آشنا شد؛ رهبر شورشیانی که علیه سلطهی فوسار مبارزه میکردند. همکاری با هرکول برای باند نه از سر آرمانگرایی، بلکه از سر اجبار بود. آنها برای زنده ماندن، پیدا کردن راه فرار از جزیره، و بازسازی نیروی خود چارهای جز ورود به این درگیری نداشتند. به این ترتیب، اعضای باند در دل نبردی قرار گرفتند که اساساً به آنها تعلق نداشت، اما حالا سرنوشتشان را تعیین میکرد.
همکاری با هرکول فونتین و جنگی که باند هرگز انتخابش نکرد
آرتور و همراهانش بهتدریج در عملیاتهای شورشیان شرکت کردند و علیه نیروهای فوسار دست به اقدام زدند. گوارما از نظر ساختاری در داستان RDR2 یک مکث عجیب اما معنادار است:
باندی که همیشه خیال میکرد با یک سرقت بزرگ میتواند به آزادی برسد، حالا در جزیرهای دورافتاده گیر افتاده و برای زنده ماندن، ناچار است وارد جنگی شود که هیچ سود واقعی برایش ندارد.
در یکی از همین مأموریتها، خاویر از دیگران جدا و اسیر شد. این اتفاق برای آرتور مهم بود، چون نشان میداد حتی بازماندگان معدود باند هم در این جهنم استوایی امنیتی ندارند. نجات خاویر به یکی از اهداف اصلی آرتور تبدیل شد و در ادامه او برای بازگرداندن او دست به عملیات زد.
گلوریا؛ لحظهای که آرتور دیگر نتوانست داچ را نادیده بگیرد
در تلاش برای یافتن راهی برای خروج از جزیره و نیز نزدیک شدن به محل نگهداری خاویر، آرتور و داچ به سراغ زنی سالخورده به نام گلوریا رفتند؛ زنی که مسیرهای مخفی و راههای محلی را میشناخت و میتوانست آنها را راهنمایی کند.
او پذیرفت در ازای دریافت طلا به آنها کمک کند و راه را نشان دهد.
اما وقتی کار به پایان رسید، گلوریا طمع بیشتری نشان داد و پول بیشتری خواست. این لحظه، از نظر روایی، بسیار مهم است؛ چون واکنش داچ دیگر واکنش یک رهبر تحت فشار نبود، بلکه نشانهای آشکار از بیثباتی، خشونت مهارنشده و فروپاشی روانی او بهشمار میرفت.
داچ بهجای کنترل اوضاع یا یافتن راهی دیگر، به شکلی ناگهانی و سرد گلوریا را کشت.
این صحنه آرتور را بهشدت تکان داد.
او پیشتر هم تصمیمهای اشتباه و خشن از داچ دیده بود، اما این اتفاق تفاوتی جدی داشت:
داچ دیگر فقط خطرناک نبود، بلکه داشت به مردی تبدیل میشد که برای حذف هر مانع، حتی کوچکترین آن، بدون مکث دست به قتل میزد.
در Guarma، برای آرتور دیگر تقریباً روشن شد که رهبر قدیمیاش در حال از دست دادن آخرین پیوندهایش با عقلانیت است.
نجات خاویر و مقابله مستقیم با فوسار
آرتور در ادامه موفق شد برای نجات خاویر وارد عمل شود و او را از چنگ نیروهای فوسار بیرون بکشد. این مأموریت نهفقط برای حفظ یکی از اعضای باند، بلکه برای حفظ انسجام اندک باقیمانده گروه اهمیت داشت. در کنار آن، باند در عملیاتهای بیشتری علیه نیروهای محلی شرکت کرد و به شورشیان کمک رساند تا مواضع فوسار را تضعیف کنند.
در نهایت، درگیریها به نقطهای رسید که باند و نیروهای هرکول فونتین باید ضربهای جدی به ساختار قدرت فوسار وارد میکردند. این نبردها، چه در دژها و چه در مواضع نظامی، به باند فرصت داد تا راه خروج خود از جزیره را هموار کند. گوارما برای آنها هرگز خانه، پناهگاه یا حتی یک توقف امن نبود؛ فقط یک میدان جنگ موقت بود که باید هرچه زودتر از آن میگریختند.
بازگشت به آمریکا؛ اما نه به همان زندگی سابق
پس از مجموعهای از درگیریها و تضعیف قدرت فوسار، آرتور و بازماندگان باند بالاخره توانستند راهی برای ترک جزیره پیدا کنند و به آمریکا بازگردند.
اما این بازگشت، بازگشت به وضعیت سابق نبود.
گوارما چیزی را در آنها شکست.
برای آرتور، این سفر تبدیل به مرحلهای شد که در آن دیگر نمیشد چشم بر واقعیت بست:
داچ در حال سقوط است، باند از هم پاشیده، و رویای آزادی به کابوسی خونین بدل شده است.
به همین دلیل، Guarma در ساختار کلی داستان مثل یک انحراف عجیب به نظر میرسد، اما از نظر دراماتیک نقشی حیاتی دارد. این فصل، باند را از نظر جغرافیایی از جهان آشنای خود بیرون میکشد تا از نظر روانی هم آنها را وادار کند با حقیقت فروپاشی روبهرو شوند.
بخش ششم: Beaver Hollow
بازگشت از تبعید و بیداری در «لکای»
پس از بازگشت از گوارما، اعضای باند که خسته، زخمی و از هم گسیخته بودند، به دستور داچ از هم جدا شدند تا بهصورت انفرادی و بدون جلب توجه به دنبال ردپای بقیه بگردند. آرتور، با حالی نزار و بدنی که زیر فشار حوادث اخیر ضعیف شده بود، خود را به شیدی بل رساند؛ جایی که زمانی پناهگاهشان بود اما حالا بوی مرگ و تنهایی میداد.
او در آنجا با خانهای روبهرو شد که توسط ماموران پینکرتون تحت نظر بود. آرتور با زیرکی و در حالی که سایهی ماموران را بر سر خود حس میکرد، نامهای از سیدی ادلر پیدا کرد. سیدی در این مدت نه تنها باند را دور هم جمع کرده بود، بلکه رهبری بازماندگان را نیز بر عهده داشت. نامه، آرتور را به سمت مردابهای Lakay هدایت کرد.
در لکای، دیدار دوباره آرتور با اعضای باند، هم با شادی همراه بود و هم با خبری تلخ: جان مارستون در جریان سرقت بانک دستگیر و به زندان بدنام سیسیکا منتقل شده بود. پیش از آنکه باند بتواند نفسی تازه کند، مامور میلتون و ارتش کوچک پینکرتونها بار دیگر آنها را محاصره کردند. این نبرد نابرابر، با درخشش سیدی و بیل و استفاده از یک مسلسل گاتلینگ، به نفع باند تمام شد، اما پیامی واضح داشت: دیگر هیچ کجای این سرزمین برای آنها امن نیست.
ناقوس مرگ؛ تشخیص بیماری سل
آرتور برای ملاقات با سیدی و کشیدن نقشهی نجات جان، به سنت دنیس رفت. اما در میان هیاهوی شهر و آلودگی هوا، ناگهان سرفههایی که از مدتها پیش همراهش بود، به شکلی وحشتناک شدت گرفت. او در میانهی خیابان از حال رفت و توسط یک غریبه به مطب دکتر جوزف آر. بارنز منتقل شد.
در آن اتاق کوچک و خفه، آرتور با واقعیتی روبهرو شد که از هر گلولهای مرگبارتر بود: بیماری سل.
این لحظه، تلخترین پارادوکس زندگی آرتور است. او که بارها از درگیریهای مسلحانه جان سالم به در برده بود، حالا توسط میکروبی از پا درمیآمد که ماهها پیش، در جریان یک اخاذی ناچیز، از صورت خونی توماس داونز به ریههایش سرایت کرده بود. دکتر به او گفت که کاری از دست کسی ساخته نیست و این بیماری، حکم مرگ تدریجی اوست.
خروج آرتور از مطب دکتر، یکی از نمادینترین لحظات تاریخ بازیهای ویدیویی است. رنگها کدر میشوند، صداها گنگ به گوش میرسند و آرتور برای اولین بار به «پایان» فکر میکند. این تشخیص، آرتور را تغییر داد. او که میدانست زمان زیادی ندارد، تصمیم گرفت در روزهای باقیمانده، بهجای وفاداری کورکورانه به داچ، به دنبال رستگاری و انجام کارهای درست باشد.
بیور هالو؛ اقامتگاه در دهانهی جهنم
داچ که حس میکرد حلقهی محاصره تنگتر شده، تصمیم گرفت باند را به منطقهی کوهستانی و مخوف Beaver Hollow منتقل کند. آرتور و چارلز اسمیت مأمور شدند تا این منطقه را پاکسازی کنند. این مکان تحت کنترل گروه وحشی و بدنام Murfree Brood بود؛ یاغیانی که بویی از انسانیت نبرده بودند.
پس از نبردی خونین و از میان برداشتن این گروه، باند ون در لیند در غار بیور هالو مستقر شد. اما این مکان، شباهتی به کمپهای پرشور قبلی مثل «هورسشو» نداشت. فضای غار، سرد، تاریک و خفقانآور بود؛ درست مثل وضعیت درونی باند. در این مرحله، شکاف بین آرتور و داچ عمیقتر شد و نفوذ مایکا بل بر داچ به اوج خود رسید.
نجات جان مارستون؛ آغاز شکاف آشکار میان آرتور و داچ
در یکی از حساسترین مقاطع پایانی داستان Red Dead Redemption 2، خبر اسارت جان مارستون و انتقال او به زندان سیسیکا، باند ون در لیند را وارد بحرانی تازه کرد.
در حالی که ابیگیل مارستون با اضطراب و استیصال از آرتور و سیدی میخواست او را نیز با خود ببرند، هر دو تلاش کردند متقاعدش کنند که ماندن او در کمپ تصمیم درستتری است. دلیل این تصمیم فقط سادهتر شدن عملیات نبود؛ اگر ابیگیل هم در خطر میافتاد، نهتنها احتمال شکست مأموریت بیشتر میشد، بلکه جک نیز بدون پدر و مادر میماند، و جان هم در صورت فهمیدن چنین ریسکی هرگز آرام نمیگرفت.
آرتور و سیدی ادلر بهتنهایی راهی سیسیکا شدند و پس از عبور از موانع امنیتی و درگیری با نگهبانان، موفق شدند جان را آزاد کنند.
این مأموریت، در ظاهر یک عملیات نجات موفق بود، اما از نظر روایی، یکی از مهمترین نقاط آغاز گسست جدی میان آرتور و داچ بهشمار میآید.
پس از بازگشت، داچ نهتنها از آزادی جان استقبال گرمی نکرد، بلکه این اقدام را تهدیدی برای امنیت باند دانست. اما مسئله فقط احتمال لو رفتن مخفیگاه نبود. واکنش داچ نشان میداد که او دیگر جان را به چشم یکی از وفادارترین اعضای خانوادهاش نمیبیند. برای آرتور، این رفتار نشانهای دیگر بود از اینکه داچ آرامآرام در حال فاصله گرفتن از اصولی است که سالها به آنها تظاهر میکرد.
فروپاشی وفاداری آرتور؛ از تردید تا یقین
وفاداری آرتور نسبت به داچ، که سالها بر پایه اعتماد و احترام شکل گرفته بود، در ادامه و با مجموعهای از تصمیمهای هولناک، بهتدریج از هم فروپاشید.
داچ در یکی از مهمترین این لحظات، لویتیکوس کورنوال را در میانهی یک رویارویی پرتنش به قتل رساند؛ اقدامی ناگهانی که هرگونه امکان مهار اوضاع را از بین برد و تعقیب باند را وارد مرحلهای خشنتر کرد. از آنجا به بعد، داچ بیش از پیش به تصمیمهای شتابزده، خشونت افراطی و توهمات خودساخته پناه برد.
در ادامه، او با دامن زدن به تنش میان سرخپوستان واکپیتی و ارتش آمریکا، آتش جنگی را شعلهورتر کرد که در اصل به باند ربطی نداشت.
برای آرتور، این اقدام یکی از آشکارترین نشانههای سقوط اخلاقی داچ بود:
او دیگر فقط برای بقا نمیجنگید، بلکه حاضر بود از هرجومرج، مرگ و نفرت دیگران بهعنوان ابزار فرار خود استفاده کند.
رفتار داچ با جان مارستون نیز این شکاف را عمیقتر کرد. او در موقعیتهای بحرانی، بهجای حمایت از جان، عملاً او را کنار گذاشت و این حس را به آرتور داد که داچ دیگر وفاداری متقابل را باور ندارد. این وضعیت زمانی دردناکتر شد که ابیگیل نیز به دست ماموران گرفتار شد و داچ تمایلی برای کمک به او نشان نداد.
مایکا بل؛ صعود فرصتطلبانه در سایه سقوط داچ
در همین دوران، مایکا بل بیش از هر زمان دیگری به داچ نزدیک شد.
مایکا از ابتدا شخصیتی خشن، بیپروا و فرصتطلب داشت، اما با افول تدریجی داچ، دقیقاً به همان کسی تبدیل شد که میتوانست در خلأ عقلانیت او نفوذ کند. او مدام بدبینی، خشونت و سوءظن داچ را تغذیه میکرد و خود را بهعنوان وفادارترین حامی او جا میزد.
در مقابل، آرتور درگیر بیماری سل بود و هر روز بیش از قبل به پایان زندگی خود نزدیک میشد. همین آگاهی از مرگ نزدیک، باعث شد نگاهش به جهان و به گذشتهاش تغییر کند. او دیگر نمیخواست فقط یک پیرو فرمانبردار باشد؛ میخواست پیش از مرگ، دستکم بخشی از اشتباهاتش را جبران کند.
نجات ابیگیل و افشای خیانت مایکا
وقتی داچ از کمک به ابیگیل خودداری کرد، آرتور تصمیم گرفت برخلاف خواستهی او عمل کند.
او به همراه سیدی برای نجات ابیگیل وارد عمل شد و این سرپیچی، عملاً آخرین رشتههای اعتماد میان او و داچ را از بین برد.
در جریان این مأموریت و پس از مواجهه با مامور میلتون، حقیقتی ویرانگر آشکار شد:
مایکا بل با پینکرتونها همکاری میکرده است.
این افشاگری، قطعهی گمشدهی پازل فروپاشی باند بود. آرتور حالا میفهمید که بسیاری از شکستها، تعقیبها و ضربههایی که باند متحمل شده، فقط نتیجه بدشانسی یا فشار بیرونی نبوده؛ خیانت از درون، باند را پوسانده بود.
و از همه تلختر این بود که داچ، بهجای گوش دادن به آرتور، بیشتر و بیشتر در دام همان مردی فرو میرفت که عملاً به نابودی خانوادهاش کمک کرده بود.
آخرین تصمیم آرتور؛ نجات جان مارستون
پس از حملهی نهایی پینکرتونها و فروپاشی کامل باند ون در لیند، آرتور سرانجام به حقیقتی رسید که دیگر نمیشد انکارش کرد:
این خانواده از هم پاشیده است، و تنها راهی که هنوز میتواند معنایی داشته باشد، نجات کسانی است که هنوز شانس شروع دوباره دارند.
او جان مارستون را متقاعد کرد که از باند جدا شود و همراه ابیگیل و جک فرار کند. آرتور بهتر از هر کسی میدانست که جان، برخلاف داچ یا مایکا، هنوز چیزی برای از دست دادن دارد: یک خانواده.
به همین دلیل، در واپسین لحظات، تمام تلاش آرتور صرف این شد که راه فرار جان را باز کند و فرصت یک زندگی تازه را برای او بخرد؛ زندگیای که خودش دیگر هرگز شانسی برای تجربهاش نداشت.
رویارویی نهایی با مایکا بل و سکوت مرگبار داچ
در واپسین لحظات داستان، آرتور برای آخرین بار با مایکا بل روبهرو میشود؛ مردی که حالا دیگر نهفقط یک عضو سمی باند، بلکه نماد کامل خیانت، طمع و فروپاشی همهچیز بود.
این تقابل، در اصل فقط یک درگیری فیزیکی نیست؛ نبرد نهایی میان دو جهانبینی است:
- آرتور، مردی که در آستانه مرگ به دنبال رستگاری است
- و مایکا، مردی که از ابتدا فقط به بقا و منفعت شخصی فکر میکرد
در میانهی این تقابل، داچ ون در لیند نیز حضور دارد.
اما مهمترین نکته اینجاست که داچ در این لحظه نه نقش یک رهبر را ایفا میکند و نه نقش یک ناجی را. او سردرگم، فرسوده و از درون شکسته است. داچ نه بهوضوح آرتور را نجات میدهد و نه با شجاعت علیه مایکا موضع میگیرد. او فقط در سکوت میایستد، به پیامد انتخابهایش نگاه میکند، و در نهایت آرتور را ترک میکند.
این سکوت، از هر اعترافی تلختر است.
داچ شاید در اعماق وجودش فهمیده باشد که چهقدر سقوط کرده، اما این فهم بسیار دیرهنگامتر از آن است که بتواند چیزی را نجات دهد.
مرگ آرتور مورگان؛ بسته به شرافت و انتخاب
سرنوشت نهایی آرتور به دو متغیر بستگی دارد:
سطح شرافت بازیکن و تصمیم نهایی او.
اگر آرتور به جان کمک کند:
- شرافت بالا: آرتور پس از فراری دادن جان، در حالی که از بیماری سل و خستگی مفرط از پا درآمده، رو به طلوع آفتاب جان میدهد. این پایان، غمانگیز اما رستگارانه است.
- شرافت پایین: مایکا در پایان درگیری، آرتور را مستقیماً میکشد.
اگر آرتور برای پول برگردد:
- شرافت بالا: آرتور پس از درگیری سنگین، بهسبب ضعف ناشی از سل و جراحات جان میبازد.
- شرافت پایین: مایکا او را به شکلی خشن به قتل میرساند.
بنابراین، درست است که شرافت بالا معمولاً به مرگی انسانیتر و تراژیکتر منتهی میشود و شرافت پایین به مرگی تحقیرآمیزتر و خشنتر، اما فرم دقیق پایان وابسته به انتخاب نهایی بازیکن نیز هست.
اپیلوگ؛ هشت سال بعد و تلاش جان مارستون برای ساختن یک زندگی واقعی
داستان Red Dead Redemption 2 در اپیلوگ، هشت سال پس از مرگ آرتور مورگان ادامه پیدا میکند.
در این مقطع، جان مارستون دیگر آن یاغی بیقرار سابق نیست؛ یا دستکم تلاش میکند که نباشد. او میخواهد برای ابیگیل و جک زندگی تازهای بسازد، زندگیای دور از خشونت، فرار و سایهی باند ون در لیند.
اما این مسیر، ساده و هموار نیست.
جان در آغاز این بخش، هنوز به آن ثباتی که آرزویش را دارد نرسیده و باید با کارگری، تلاش روزمره و کنترل خشم و گذشتهاش، قدمبهقدم آیندهای تازه بسازد. او مدتی در مزرعه Pronghorn Ranch کار میکند و سعی دارد نشان دهد که میتواند مرد دیگری باشد؛ مردی که برای خانوادهاش میماند، نه کسی که مدام آنها را به دل خطر میکشاند.
در ادامه، جان تصمیم میگیرد رویای داشتن خانهای واقعی را عملی کند. او با کمک عمو، و سپس با همراهی چارلز اسمیت و سیدی ادلر، موفق میشود مقدمات خرید و ساخت مزرعهی Beecher’s Hope را فراهم کند؛ جایی که قرار است خانهی تازهی خانوادهاش باشد.
این تصمیم فقط یک سرمایهگذاری مالی نبود؛ برای جان، ساختن این خانه نوعی تعهد عملی به زندگی جدیدش محسوب میشد. او میخواست به ابیگیل ثابت کند که تغییر کرده و این بار واقعاً آماده است همسر و پدری مسئول باشد.
برای پرداخت بدهیهای بانکی و سرپا کردن این زندگی جدید، جان مجبور شد دست به کارهای مختلفی بزند. در این مسیر، کمک اعضای سابق باند که هنوز رگهای از وفاداری و انسانیت در آنها باقی مانده بود، نقشی مهم ایفا کرد. سیدی و چارلز در مأموریتها و کارهایی که برای جان درآمد ایجاد میکردند، کنار او بودند و این همراهی به مارستون کمک کرد تا نهفقط بدهیهایش را بپردازد، بلکه گذشتهی خود را هم تا حدی پشت سر بگذارد.
<< قسمت جذاب >>
در پایان اپیلوگ، جان مارستون پس از به دست آوردن اطلاعات لازم، همراه با سیدی ادلر و چارلز اسمیت به سراغ مایکا بل میرود؛ مردی که نقش مهمی در نابودی باند ون در لیند و مرگ آرتور مورگان داشت.
آنها رد مایکا را تا مخفیگاهش در کوه هگن دنبال میکنند، اما در آنجا با حقیقتی غافلگیرکننده روبهرو میشوند: داچ ون در لیند نیز در کنار مایکا حضور دارد.
رویارویی نهایی میان جان، مایکا و داچ، سرشار از سکوت، تردید و تنش است. داچ در این لحظه همچنان شخصیتی مبهم و فروپاشیده دارد؛ مردی که سالها میان توهمات خودش، خیانت مایکا و خاطرهی آرتور سرگردان مانده است. در اوج این تقابل، داچ سرانجام به مایکا شلیک میکند و بدون توضیحی روشن، محل را ترک میکند.
این صحنه نه یک آشتی واقعی است و نه جبران کامل گذشته؛ بلکه فقط آخرین اعتراف خاموش داچ به شکست همهچیز است.
پس از مرگ مایکا، جان به پول باقیمانده دست پیدا میکند؛ ثروتی که به او اجازه میدهد وضعیت مالی خود را سر و سامان دهد و بدهیهایش را پرداخت کند. پس از این ماجرا، او به خانه بازمیگردد و رابطهاش با ابیگیل وارد مرحلهای تازه میشود. در نهایت، جان و ابیگیل رسماً ازدواج میکنند و برای لحظهای کوتاه، به نظر میرسد که زندگی آرام و شرافتمندانهای در Beecher’s Hope ممکن شده است.
در صحنههای پایانی بازی، مشخص میشود که آرامش جان دائمی نخواهد بود. ادگار راس و همکارانش در حال دنبال کردن ردپای بازماندگان باند هستند و این جستوجو سرانجام آنها را به مزرعهی جان مارستون نزدیک میکند.
این پایانبندی بهوضوح نشان میدهد که گذشته هنوز تمام نشده و زندگی تازهی جان تنها وقفهای کوتاه پیش از فاجعهی بعدی است. از همینجا، مسیر داستانی بازی مستقیماً به وقایع Red Dead Redemption 1 متصل میشود.
داستان Arthur Morgan اون نوع داستانیه که وقتی تموم میشه، یه لحظه فقط میشینی و نگاه میکنی به صفحه. مردی که تمام عمرش برای دیگران زیست، برای گنگ، برای Dutch — ولی آخرش فهمید که شاید اون همه وفاداری، ارزشش رو نداشت. ولی اون لحظه آخر، اون طلوع آفتاب روی کوه… یه جور آرامشی داشت که هیچ پیروزیای نمیتونست بهش بده. حالا بگو — کدوم لحظه از داستان بیشتر تو دلت موند؟ اون صحنهای که Arthur با Marston از کوه پایین میاد و میدونه وقتش تموم شده؟ یا شاید وقتی Dutch برای آخرین بار بهش پشت کرد؟ کامنتت رو بذار، دوست دارم بدونم♥
“بعضی آدمها هیچوقت قهرمان نمیشن، ولی کارشون قهرمانانهترین کاریه که میشه کرد.”


