مرگ غرب وحشی و جستوجوی رستگاری جان مارستون
بازی Red Dead Redemption 1 که در سال 2010 توسط Rockstar Games منتشر شد، یکی از بهترین داستانهای تاریخ بازیهای ویدیویی را روایت میکند. داستان Red Dead Redemption در سال ۱۹۱۱ جریان دارد؛ دورهای که تقریباً پایان رسمی سیسال سرحد آمریکایی یا همان Wild West محسوب میشود. غرب وحشی دیگر آن سرزمین بیقانون و افسانهای سابق نیست. تمدن در حال پیشروی است، قانون در حال تثبیت، و تکنولوژی در حال بلعیدن آزادیهای قدیمی.
از همان سکانس ابتدایی بازی، این تغییر به چشم میآید:
مردم “نا آشنا” با قطار به سمت غرب حرکت میکنند؛ گویی موجی از تمدن در حال هجوم است.
مرگ غرب وحشی و جستوجوی رستگاری جان مارستون
بازی Red Dead Redemption 1 که در سال 2010 توسط Rockstar Games منتشر شد، یکی از بهترین داستانهای تاریخ بازیهای ویدیویی را روایت میکند. داستان Red Dead Redemption در سال ۱۹۱۱ جریان دارد؛ دورهای که تقریباً پایان رسمی سیسال سرحد آمریکایی یا همان Wild West محسوب میشود. غرب وحشی دیگر آن سرزمین بیقانون و افسانهای سابق نیست. تمدن در حال پیشروی است، قانون در حال تثبیت، و تکنولوژی در حال بلعیدن آزادیهای قدیمی.
از همان سکانس ابتدایی بازی، این تغییر به چشم میآید:
مردم “نا آشنا” با قطار به سمت غرب حرکت میکنند؛ گویی موجی از تمدن در حال هجوم است.
پیش درآمد:
داستان Red Dead Redemption در سال ۱۹۱۱ جریان دارد؛ زمانی که دوران افسانهای غرب وحشی رو به پایان است.آمریکا در حال تغییر است و تمدن مدرن کمکم جای زندگی خشن و بیقانون مرزی را میگیرد. قطارها مردم را به سمت غرب میآورند، تیرهای برق در کنار جادهها دیده میشوند و شهرهایی مثل بلکواتر نسبت به شهرهای قدیمیتر مانند آرمادیلو و دیوز لندینگ مدرنتر شدهاند. حتی در یکی از مأموریتها اشتیاق مردم برای استفاده از تلفن دیده میشود؛ نشانهای واضح از اینکه دنیای قدیم در حال محو شدن است.
در مرکز این داستان جان مارستون قرار دارد؛ یک یاغی سابق که تلاش میکند گذشته تاریکش را پشت سر بگذارد و زندگی آرامی در کنار همسر و پسرش بسازد. اما دولت تازهقدرتگرفتهی فدرال او را رها نمیکند. مأموران دولتی خانواده او را گروگان میگیرند و مارستون را مجبور میکنند تا برای آزادی آنها، به شکار دوستان و همدستان سابقش برود.
ماموریت مارستون روشن اما دردناک است:
او باید اعضای قدیمی باندش را پیدا کند و آنها را دستگیر یا نابود کند. از جمله خطرناکترین آنها:
- بیل ویلیامسون
- داچ ون در لیند
افرادی که زمانی خانوادهی او بودند.
در مسیر این مأموریت، مارستون در سرزمینی وسیع و زنده سفر میکند؛ از شهرهای مرزی و بیابانهای خشک گرفته تا دشتهای وسیع و مسیرهای کوهستانی. دنیای بازی پر از فعالیتهای مختلف است؛ بازیکن میتواند حیوانات گوناگون را شکار کند، اسبها را رام کند، مأموریتهای جانبی انجام دهد و با تجارت و کارهای مختلف پول به دست آورد.
در نهایت، Red Dead Redemption فقط یک داستان وسترن نیست؛ بلکه روایت مردی است که در دنیایی در حال تغییر، برای رستگاری و جبران گذشتهی خود میجنگد—در زمانی که غرب وحشی در حال مرگ است و قانون جای اسلحه را میگیرد.
آغاز ماجرا:
داستان Red Dead Redemption با ورود جان مارستون به شهر بلکواتر آغاز میشود. او همراه دو مأمور دولت فدرال، ادگار راس و آرچر فوردهام، به این شهر آمده است. مأموران پس از رسیدن، مارستون را سوار قطاری میکنند که به سمت آرمادیلو در سرزمین نیو آستین حرکت میکند.
ماموریت مارستون روشن اما تلخ است: او باید یکی از همدستان سابق خود، بیل ویلیامسون، را پیدا کرده و دستگیر یا نابود کند. دلیل این اجبار هم روشن است؛ مأموران فدرال همسر و پسر جان را گروگان گرفتهاند و آزادی آنها تنها در صورتی ممکن است که مارستون این مأموریت را به پایان برساند.
مارستون پس از رسیدن به نیو آستین، راهی قلعه فورت مرسر (Fort Mercer) میشود؛ جایی که بیل ویلیامسون و افرادش در آن مستقر هستند. جان تلاش میکند با او صحبت کند و او را متقاعد به تسلیم شدن کند، اما این دیدار به سرعت به خشونت کشیده میشود. ویلیامسون بدون تردید به سمت مارستون شلیک میکند و او را زخمی رها میکند.
روز بعد، بانی مکفارلن به همراه یکی از گاوچرانهای مزرعهاش به نام آموس، مارستون را در حالی که به شدت زخمی شده پیدا میکنند. آنها او را به مزرعه مکفارلن میبرند، زخمهایش را درمان میکنند و در ازای کمک مارستون در کارهای مزرعه، به او پناه میدهند. این اتفاق آغاز مسیر طولانی مارستون در نیو آستین و تلاش او برای رسیدن به بیل ویلیامسون است.
مزرعه مکفارلن:
در مدتی که جان مارستون در مزرعه مکفارلن زندگی میکرد، علاوه بر کار در مزرعه، به مردم آرمادیلو و مناطق اطراف نیز کمک میکرد. در این مدت او با افراد مختلفی آشنا شد و با آنها همکاری کرد؛ از جمله لی جانسون، مارشال شهر آرمادیلو، نیگل وست دیکنز تاجر حقهباز، مردی ایرلندی معروف به آیریش و گورکن عجیب و نیمهدیوانهای به نام ست برایرز.
اما حضور مارستون در آن منطقه خیلی زود توجه بیل ویلیامسون را جلب کرد. وقتی ویلیامسون فهمید جان در مزرعه مکفارلن زندگی میکند، افراد باندش به مزرعه حمله کردند و آن را به آتش کشیدند.
پس از این حمله، مارستون تصمیم گرفت مستقیماً به سراغ ویلیامسون برود. او با کمک لی جانسون، وست دیکنز، آیریش و ست برایرز نقشهای برای نفوذ به فورت مرسر (Fort Mercer)، پایگاه اصلی باند ویلیامسون، طراحی کرد. آنها با استفاده از نقشهای شبیه به «اسب تروآ» موفق شدند وارد قلعه شوند و افراد ویلیامسون را شکست دهند.
با این حال، وقتی گرد و خاک نبرد فرو نشست، مشخص شد که بیل ویلیامسون و یکی دیگر از اعضای قدیمی باند جان، یعنی خاویر اسکوئلا، پیش از حمله فرار کردهاند و به سرزمین Nuevo Paraíso در مکزیک گریختهاند. این اتفاق مارستون را مجبور میکند تا برای ادامه مأموریتش، پا به خاک مکزیک بگذارد.
گریز به مکزیک؛ مرگ یار قدیمی:
مرد ایرلندی معروف به آیریش جان مارستون را با قایق به مکزیک میبرد. اما سفر آنها آرام نیست و در مسیر مورد حمله قرار میگیرند. با این حال مارستون موفق میشود خود را به خاک Nuevo Paraíso برساند؛ جایی که جنگی داخلی میان حکومت و نیروهای انقلابی جریان دارد.
در مکزیک، مارستون ابتدا با حکومت نظامی همکاری میکند. او برای کلنل آگوستین آلنده، دیکتاتور منطقه، و دست راستش کاپیتان وینسنت دو سانتا مأموریتهایی انجام میدهد، زیرا آلنده قول داده است در پیدا کردن بیل ویلیامسون و خاویر اسکوئلا به او کمک کند.
در این مسیر مارستون با چند شخصیت مهم نیز آشنا میشود؛ از جمله لندون ریکتز، یک هفتتیرکش سالخورده اما باتجربه که به نوعی راهنما و همرزمی برای او میشود. در طرف دیگر میدان نبرد هم ارتش انقلابی به رهبری آبراهام ریس قرار دارد که علیه حکومت آلنده میجنگند.
اما خیلی زود مشخص میشود که آلنده به وعدههایش وفادار نیست. او به مارستون خیانت میکند و تلاش میکند در شهر چوپروسا (Chuparosa) او را به طور غیرمستقیم به قتل برساند. پس از این خیانت، مارستون تصمیم میگیرد به نیروهای انقلابی به رهبری ریس بپیوندد.
انقلابیون در ادامه موفق میشوند خاویر اسکوئلا را در قلعه ال پرسیدیو (El Presidio) پیدا کنند. در اینجا مارستون او را دستگیر میکند یا میکشد. پس از آن، نیروهای انقلابی به ویلای آلنده در اسکالرا (Escalera) حمله میکنند. این حمله سرنوشت جنگ را تغییر میدهد:
کلنل آلنده سرنگون میشود و بیل ویلیامسون نیز کشته میشود.
با وجود این پیروزی، جنگ بهای سنگینی دارد. یکی از متحدان انقلابی مارستون، لوئیزا فورتونا، هنگام تلاش برای نجات آبراهام ریس از اعدام کشته میشود. پس از نبردی طولانی و خونین، ریس کنترل قلمرو آلنده را به دست میگیرد و برای ادامه قدرت خود راهی مکزیکوسیتی میشود.
بازگشت به بلک واتر:
پس از پایان ماجراهای مکزیک و مرگ بیل ویلیامسون، جان مارستون به شهر بلکواتر بازمیگردد و نتیجه مأموریتش را به مأمور فدرال ادگار راس گزارش میدهد. مارستون انتظار دارد با انجام این مأموریت سخت، سرانجام همسر و پسرش آزاد شوند. اما راس هنوز کار او را تمامشده نمیداند.
راس به مارستون میگوید که آخرین هدف باقیمانده، داچ ون در لیند است؛ رهبر سابق باندی که مارستون سالها عضو آن بوده است. داچ حالا دیگر فقط یک یاغی فراری نیست؛ او به گروهی از سرخپوستان بومی آمریکا پیوسته و با تحریک آنها، علیه ارتش ایالات متحده و شهرکنشینان میجنگد. به نوعی داچ تلاش میکند دوباره شورشی علیه نظم جدید آمریکا ایجاد کند.
مارستون برای پیدا کردن او وارد مناطق کوهستانی و جنگلی میشود و بارها با افراد باقیمانده از باند ون در لیند درگیر میشود. با این حال داچ بسیار زیرک است و هر بار پیش از رسیدن نیروهای دولتی موفق میشود رد خود را پاک کرده و فرار کند.
در این مسیر مارستون با شخصیتی عجیب آشنا میشود:
پروفسور هرولد مکدوگال، استاد انسانشناسی دانشگاه ییل که شیفته مطالعه فرهنگ بومیان آمریکاست. مکدوگال معتقد است تمدن مدرن در حال نابود کردن فرهنگ سرخپوستان است و برای همین میخواهد زندگی آنها را از نزدیک مطالعه کند.
مارستون، مکدوگال و یک بومی به نام ناستاس با هم همکاری میکنند تا رد باند داچ را پیدا کنند.
جنازه ای که روزی رئیس بود!
پس از پایان ماجراهای مکزیک و مرگ بیل ویلیامسون، جان مارستون به شهر بلکواتر بازمیگردد و نتیجه مأموریتش را به مأمور فدرال ادگار راس گزارش میدهد. مارستون انتظار دارد با انجام این مأموریت سخت، سرانجام همسر و پسرش آزاد شوند. اما راس هنوز کار او را تمامشده نمیداند.
راس به مارستون میگوید که آخرین هدف باقیمانده، داچ ون در لیند است؛ رهبر سابق باندی که مارستون سالها عضو آن بوده است. داچ حالا دیگر فقط یک یاغی فراری نیست؛ او به گروهی از سرخپوستان بومی آمریکا پیوسته و با تحریک آنها، علیه ارتش ایالات متحده و شهرکنشینان میجنگد. به نوعی داچ تلاش میکند دوباره شورشی علیه نظم جدید آمریکا ایجاد کند.
مارستون برای پیدا کردن او وارد مناطق کوهستانی و جنگلی میشود و بارها با افراد باقیمانده از باند ون در لیند درگیر میشود. با این حال داچ بسیار زیرک است و هر بار پیش از رسیدن نیروهای دولتی موفق میشود رد خود را پاک کرده و فرار کند.
در این مسیر مارستون با شخصیتی عجیب آشنا میشود:
پروفسور هرولد مکدوگال، استاد انسانشناسی دانشگاه ییل که شیفته مطالعه فرهنگ بومیان آمریکاست. مکدوگال معتقد است تمدن مدرن در حال نابود کردن فرهنگ سرخپوستان است و برای همین میخواهد زندگی آنها را از نزدیک مطالعه کند.
مارستون، مکدوگال و یک بومی به نام ناستاس با هم همکاری میکنند تا رد باند داچ را پیدا کنند.
آنها موفق میشوند مخفیگاه داچ را شناسایی کنند و درباره تحرکات او اطلاعات جمعآوری کنند. اما این مأموریت به شکل تلخی پایان مییابد؛ در جریان یکی از درگیریها، ناستاس توسط یکی از افراد باند داچ به نام انپای هدف گلوله قرار میگیرد و کشته میشود.
پس از این اتفاق، دولت تصمیم میگیرد عملیات گستردهای برای نابودی باند داچ انجام دهد. مارستون به ارتش ایالات متحده میپیوندد و همراه آنها به مخفیگاه داچ حمله میکند. نبردی سنگین در کوهستان شکل میگیرد و نیروهای دولتی بسیاری از افراد باند را از بین میبرند.
در نهایت مارستون داچ را تعقیب میکند و پس از یک تعقیب و گریز طولانی در میان کوهها و صخرهها، او را روی لبه یک صخره گیر میاندازد.
در این لحظه یکی از مهمترین صحنههای داستان رخ میدهد.
داچ، که میداند راه فراری ندارد، شروع به صحبت میکند. او درباره پایان دوران غرب وحشی حرف میزند؛ درباره اینکه دنیا در حال تغییر است و دیگر جایی برای مردانی مثل او و مارستون باقی نمانده. او همچنین به نوعی اعتراف میکند که آرمانهایی که زمانی برای آنها میجنگید، دیگر معنایی ندارند.
در پایان، پیش از آنکه دستگیر شود، داچ به مارستون نگاه میکند و میگوید:
«ما نمیتوانیم جلوی تغییر را بگیریم.»
سپس بدون مقاومت بیشتر، خود را از بالای صخره به پایین پرت میکند و به زندگیاش پایان میدهد.
با مرگ داچ، مأموریت مارستون رسماً پایان مییابد و باند ون در لیند برای همیشه از بین میرود. این همان باندی است که سالها قبل خانوادهای برای مارستون محسوب میشد.
اما اگرچه مأموریت او تمام شده، داستان واقعی هنوز به پایان نرسیده است؛ زیرا بازگشت مارستون به مزرعه و زندگی آرام، تنها آرامشی کوتاه پیش از تراژدی بزرگ پایانی بازی است.
بازگشت به مزرعه آرزوها
مدتی پس از بازگشت آرامش به مزرعه، زندگی خانواده مارستون دوباره رنگ عادی به خود میگیرد. جان، ابیگیل و جک سعی میکنند گذشته پر از خشونت را پشت سر بگذارند و زندگی ساده یک خانواده دامدار را ادامه دهند.
یک روز صبح، جک که میخواهد شبیه پدرش باشد، مخفیانه برای شکار به کوهستان میرود. او بدون تجربه کافی و تجهیزات مناسب تصمیم میگیرد یک خرس گریزلی را شکار کند. کمی بعد آنکل متوجه حضور جک در دره میشود و بلافاصله موضوع را به جان اطلاع میدهد.
جان که نگران پسرش شده، پس از سرزنش کردن آنکل همراه با سگ وفادارش روفس به سمت کوهستان میرود. او مسیرهای سخت کوهستانی را طی میکند و سرانجام در بالای Nekoti Rock جک را پیدا میکند؛ زخمی، اما هنوز زنده.
در همان لحظه، خرس گریزلی به آنها حمله میکند. جان برای محافظت از پسرش وارد نبردی مرگبار با خرس میشود و در نهایت موفق میشود حیوان را از پا درآورد. پس از این حادثه، پدر و پسر سالم به خانه بازمیگردند و خانواده دوباره لحظهای از آرامش را تجربه میکند.
اما این آرامش خیلی دوام نمیآورد…..
مدتی بعد، ادگار راس که هرگز واقعاً قصد آزاد گذاشتن مارستون را نداشت، همراه با گروهی از مأموران و سربازان دولتی به طور ناگهانی به مزرعه مارستون حمله میکند. در جریان این حمله، آنکل در خانه کشته میشود.
جان برای دفاع از خانه و خانوادهاش میجنگد و تعداد زیادی از مهاجمان را از پا درمیآورد، اما تعداد نیروهای دولتی بسیار بیشتر است. او خیلی زود متوجه میشود که این نبرد قابل بردن نیست.
در نهایت جان تصمیمی میگیرد که سرنوشت او را رقم میزند.
او به ابیگیل و جک میگوید که فرار کنند و مزرعه را ترک کنند، در حالی که خودش میماند تا جلوی نیروهای راس را بگیرد و برای آنها زمان بخرد.
پس از فرار خانوادهاش، جان به داخل انبار غله میرود و آخرین مقاومت خود را آغاز میکند. اما وقتی میبیند که سربازان همهجا را محاصره کردهاند، میفهمد که دیگر راهی برای نجات وجود ندارد.
در یکی از بهیادماندنیترین لحظات بازی، جان درِ انبار را باز میکند و به سمت مهاجمان قدم میگذارد.
او اسلحهاش را میکشد و سعی میکند تا جایی که میتواند با آنها بجنگد، اما در همان لحظه دهها گلوله از سوی سربازان و مأموران به سمت او شلیک میشود. گلولهها به دستها، پاها و سینهاش اصابت میکنند و جان به زمین میافتد.
جان مارستون، یاغی سابقی که برای رستگاری تلاش کرده بود، در همان مزرعهای که برای آن جنگیده بود جان میدهد.
پس از پایان تیراندازی، در میان جمعیت سربازان، ادگار راس دیده میشود که آرام سیگاری روشن میکند و بدون هیچ احساسی محل را ترک میکند.
مرگ مارستون پایان داستان نیست، اما پایان زندگی مردی است که تمام بازی را صرف تلاش برای جبران گذشته و نجات خانوادهاش کرد.
بعد از جان:
پس از تیراندازی مرگبار در مزرعه، جک و ابیگیل صدای شلیکها را میشنوند و با عجله به سمت انبار غله بازمیگردند. آنجا با پیکر بیجان جان مارستون روبهرو میشوند؛ مردی که جان خود را فدای فرار و نجات خانوادهاش کرده بود. آنها بدن او را با احترام میپوشانند و سپس جان را در کنار آنکل به خاک میسپارند.
سه سال بعد، در سال ۱۹۱۴، زندگی باز هم ضربه دیگری به خانواده مارستون میزند. ابیگیل مارستون نیز به دلیلی نامشخص از دنیا میرود. حالا جک مارستون که دیگر بزرگ شده، برای دفن مادرش به کنار قبر پدرش بازمیگردد. در همینجا است که او در دل خود عهد میبندد انتقام مرگ جان را از ادگار راس بگیرد.
مدتی بعد، جک از طریق یک روزنامه متوجه میشود که ادگار راس از خدمات دولتی بازنشسته شده است. این سرنخ او را به جستوجوی راس میکشاند. جک ابتدا امیلی راس، همسر ادگار، را پیدا میکند. امیلی به او میگوید که راس به همراه برادرش برای شکار به نزدیکی رودخانه سنلوئیس رفته است.
جک به همان منطقه میرود و سرانجام راس را در حالی پیدا میکند که مشغول شکار اردک است. در این رویارویی، جک مستقیم او را به قتل پدرش متهم میکند. اما راس، با همان نگاه سرد و بیرحم همیشگی، پاسخ میدهد که این راه و رسم زندگی جان مارستون بوده که او را به آن سرنوشت رسانده است. او حتی به جک هشدار میدهد که اگر آنجا را ترک نکند، سرنوشت مشابهی در انتظارش خواهد بود.
اما جک عقبنشینی نمیکند.
در نهایت، آن دو وارد یک دوئل میشوند؛ دوئلی که در واقع آخرین پرده از انتقام خانواده مارستون است.
جک مارستون راس را میکشد.
پس از پایان دوئل، جک لحظهای به اسلحهای نگاه میکند که با آن انتقام پدرش را گرفته است و سپس آرام به سمت اسبش بازمیگردد. اما تراژدی واقعی همینجاست:
او نمیداند که با کشتن راس، عملاً وارد همان مسیری شده که پدرش تمام عمر تلاش کرد او را از آن دور نگه دارد.
جان مارستون میخواست پسرش از چرخه خشونت، انتقام و یاغیگری فرار کند؛
اما جک، درست در لحظهای که انتقام را کامل میکند، به همان چیزی تبدیل میشود که پدرش از آن میترسید.
از سال ۱۹۱۴ به بعد، و همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، جک مارستون به شخصیت اصلی ادامه داستان تبدیل میشود؛ نمادی از نسلی تازه که میراث خشونت نسل قبل را با خود حمل میکند.
سرنوشت دیگر شخصیتها
در پایان بازی، از طریق روزنامهها و اشارات مختلف، سرنوشت برخی از شخصیتهای مهم دیگر هم روشن میشود:
- لی جانسون از مقام کلانتری آرمادیلو بازنشسته میشود و شهر را ترک میکند.
- آبراهام ریس که زمانی وعده آزادی و آیندهای بهتر برای مکزیک را داده بود، بهتدریج فاسد میشود و خودش به حاکمی ظالم تبدیل میگردد.
- بانی مکفارلن در نهایت ازدواج میکند، هرچند هویت همسرش مشخص نمیشود.
- آیریش در Thieves’ Landing با شلیک به خودش خودکشی میکند.
- ست برایرز سرانجام گنجی را که تمام عمر به دنبال آن بود پیدا میکند و ثروتمند میشود.
- لندون ریکتز نیز در آرامش و به مرگی طبیعی، در خواب از دنیا میرود.
پایان بازی
پایان Red Dead Redemption فقط درباره مرگ جان یا انتقام جک نیست؛
بلکه درباره مرگ یک دوره است.
این بازی نشان میدهد که با پیشروی تمدن و قانون، غرب وحشی آرامآرام از بین میرود، اما خشونتی که آن دوران ساخته بود، هنوز در قلب آدمها زنده است.
جان برای رستگاری جنگید.
جک برای انتقام.
و همین تفاوت، تراژدی نسلها را شکل میدهد.
به این ترتیب، بخش دیگری از غرب وحشی برای همیشه فرو میریزد.


