زمان مطالعه: ۴۰ دقیقه
۱. مقدمه: وقتی شر از نو متولد شد
«انسانها فقط به خاطر ترسشان از مرگ، به زندگی چنگ میزنند.»
— آلبرت وسکر
در تاریخ مجموعه Resident Evil، بعضی نسخهها فقط یک اپیزود تازه نیستند؛ بلکه حکم یک نقطه عطف را دارند. Resident Evil 5 دقیقاً یکی از همان بازیهاست. این عنوان که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد، نه فقط ادامهای برای نبرد قدیمی کریس ردفیلد با تروریسم بیولوژیکی بود، بلکه سرانجامِ یکی از مهمترین خطوط داستانی کل فرنچایز را رقم زد: پایان مسیر آلبرت وسکر.
اما داستان RE5 فقط درباره نابودی یک دشمن قدیمی نیست. این بازی درباره جهانی است که پس از سقوط آمبرلا، نه امنتر شده و نه پاکتر؛ فقط شکل تهدیدها عوض شده است. اگر روزی شرارت در آزمایشگاههای مخفی و عمارتهای متروکه پنهان میشد، حالا همان شرارت در قالب شرکتهای عظیم، قاچاقچیان بینالمللی سلاح بیولوژیکی، و پروژههایی ظاهر شده که قرار است سرنوشت کل بشر را تغییر دهند.
در مرکز این آشوب، کریس ردفیلد قرار دارد؛ مردی که سالهاست با کابوسهای آمبرلا، مرگ همرزمانش و ناپدید شدن جیل ولنتاین زندگی کرده است. او در ظاهر یک سرباز حرفهای BSAA است، اما در باطن، هنوز هم بار گذشته را روی دوشش حمل میکند.
۲. پیشزمینه: ماجرای Lost in Nightmares و سقوط جیل
پیش از آنکه داستان اصلی Resident Evil 5 آغاز شود، ماجرا در سال ۲۰۰۶ و در محتوای Lost in Nightmares کلید میخورد. این بخش در واقع پیشدرآمدی بسیار مهم برای وقایع بازی اصلی است و بدون آن، بسیاری از انگیزههای احساسی کریس در طول داستان، عمق واقعی خود را از دست میدهند.
در این سال، سازمان BSAA اطلاعاتی درباره محل اختفای «اوزول ای. اسپنسر» به دست میآورد؛ همان مردی که از او به عنوان بنیانگذار اصلی آمبرلا یاد میشود. اسپنسر یکی از همان مهرههایی بود که اگر پیدا میشد، شاید میتوانست پرده از حقیقتهای بزرگتری بردارد؛ بهویژه سرنخهایی درباره آلبرت وسکر.
وقتی کریس و جیل به ملک اسپنسر میرسند، بهجای پاسخ، با حقیقتی بسیار خطرناکتر روبهرو میشوند: خود آلبرت وسکر نیز آنجاست.
وسکر دیگر آن مأمور سابق S.T.A.R.S. نیست. او اکنون موجودی فراتر از انسان عادی شده؛ سریعتر، قویتر، بیرحمتر و مغرورتر از همیشه. در لحظهای که به نظر میرسد وسکر میخواهد کار کریس را تمام کند، جیل تصمیمی میگیرد که همهچیز را عوض میکند. او برای نجات کریس، خودش را همراه با وسکر از پنجره به بیرون پرتاب میکند؛ سقوطی به درون تاریکی و صخرههای پایین.
هیچ جسدی پیدا نمیشود. BSAA ناچار میشود هر دو را مرده فرض کند. اما برای کریس، این ماجرا هیچوقت بسته نمیشود.
۳. سال ۲۰۰۹: ورود به آفریقا و شروع مأموریت
داستان اصلی بازی در سال ۲۰۰۹ آغاز میشود؛ شش سال پس از نابودی آمبرلا و یازده سال بعد از فاجعه راکون سیتی. دنیا در این مدت تغییر کرده، اما تهدیدات زیستی نهتنها متوقف نشدهاند، بلکه پیچیدهتر و جهانیتر شدهاند.
کریس ردفیلد حالا به عنوان یکی از اعضای BSAA به آفریقا اعزام میشود. اطلاعات نشان میدهد که نوعی سلاح بیولوژیکی به این قاره قاچاق شده و ممکن است یک شبکه بزرگتر پشت آن باشد. مقصد او منطقهای خودمختار به نام «کیجوجو» است.
در آنجا، کریس با همکار جدیدش «شوا آلومار» ملاقات میکند؛ مأموری از شاخه آفریقای غربی BSAA. شوا از همان ابتدا نشان میدهد که فقط یک همراه ساده نیست. او باهوش، حرفهای، مقاوم و کاملاً متعهد است؛ شخصیتی که هم از نظر رزمی و هم از نظر اخلاقی، بهتدریج به یکی از مهمترین تکیهگاههای کریس در این مأموریت تبدیل میشود.
۴. کیجوجو؛ شهری که آرامآرام به جهنم تبدیل شد
وقتی کریس و شوا وارد کیجوجو میشوند، در ابتدا همهچیز عجیب اما کنترلپذیر به نظر میرسد. مردم شهر رفتار خصمانه آشکاری ندارند، ولی فضای منطقه سنگین، متشنج و غیرعادی است.
خیلی زود مشخص میشود که بیشتر ساکنان منطقه به نوعی از انگل «لاس پلاگاس» آلوده شدهاند؛ گونهای تکاملیافته که در بازی از آن با عنوان Type 2 Plagas یاد میشود. این مبتلایان با نام «ماجینی» شناخته میشوند.
نکته مهم: ماجینیها یکی از تفاوتهای اساسی Resident Evil 5 با نسخههای کلاسیک هستند. آنها نه اجساد متحرکِ بیهدف، بلکه انسانهایی آلودهاند که بخشهایی از هوشیاری عملیاتی خود را حفظ کردهاند. همین مسئله باعث میشود تهدیدشان انسانیتر و در عین حال ترسناکتر باشد.
همین وضعیت ناپایدار ادامه دارد تا زمانی که رابط محلی کریس و شوا در ملأعام اعدام میشود. با علنی شدن حضور این دو مأمور، ناگهان جمعیت تغییر رفتار میدهد و شهر به میدان شکار تبدیل میشود.
۵. تیم آلفا، مرگ در سایه و هیولای زالووار
در ادامه مسیر، کریس و شوا در جستوجوی تیم آلفا پیش میروند و خیلی زود با شواهدی از شکست کامل عملیات روبهرو میشوند. محیط پر از اجساد و آثار درگیری است؛ نشانههایی واضح از اینکه تیم آلفا پیش از رسیدن آنها تقریباً نابود شده است.
سرانجام آنها «کاپیتان دیچنت» را پیدا میکنند؛ تنها عضو باقیمانده تیم آلفا که جراحات مرگباری برداشته. او قبل از مرگ، یک پرونده اطلاعاتی در اختیار کریس و شوا قرار میدهد و هشدار میدهد که ایروینگ آنها را فریب داده است.
چند لحظه بعد، کریس و شوا با یک B.O.W هولناک روبهرو میشوند؛ موجودی عظیم و جهشیافته که تودههایی شبیه زالو از بدنش بیرون میزند. کریس و شوا با استفاده از محیط، این موجود را در محفظهای مربوط به سوزاندن زباله گرفتار میکنند و آن را از بین میبرند.
۶. ردپای جیل؛ زخمی که دوباره باز شد
بعد از عبور از چندین درگیری، کریس و شوا توسط تیم دلتای BSAA از محاصره ماجینیهای موتورسوار نجات پیدا میکنند. در این میان، «جاش استون» که کاپیتان این تیم است، یک کارت حافظه به کریس میدهد؛ حافظهای که حاوی دادههای پژوهشی و تصاویر مهمی از پروژههای در حال انجام است.
در میان این اطلاعات، تصویری وجود دارد که همهچیز را برای کریس تغییر میدهد: عکسی از جیل ولنتاین.
تحلیل شخصیت کریس: کریس از آن دست قهرمانهایی نیست که فقط با اسلحه جلو بروند. او شخصیتیست که گذشته دائماً روی تصمیمهایش سایه میاندازد. عکس جیل برای او فقط یک سرنخ نیست؛ بازگشت ناگهانی امید، عذاب وجدان و مسئولیت است.
کریس و شوا به دنبال ایروینگ میروند و او را در ساختمانی به دام میاندازند، اما ایروینگ با کمک فردی مرموز که صورتش پوشیده شده، فرار میکند.
۷. مرگ همکاران، سقوط امید و تصمیم بزرگ کریس
وقتی کریس و شوا به محل قرار میرسند، بهجای حمایت و سازماندهی، با فاجعه روبهرو میشوند. اعضای تیم بتا تقریباً همگی کشته شدهاند و آنچه باقی مانده، فقط اجساد همکارانیست که فرصتی برای نجات نداشتهاند.
کمی بعد، خود دیو جانسون نیز زیر پای یک B.O.W غولپیکر له میشود. کریس و شوا با استفاده از مسلسلهای نصبشده روی خودرو، موفق میشوند آن هیولای عظیم را از بین ببرند.
مرکز فرماندهی به آنها دستور میدهد منطقه را ترک کنند، اما کریس نمیپذیرد. او حالا میداند که جیل احتمالاً زنده است، و همین مسئله باعث میشود از چارچوب معمول مأموریت فراتر برود. شوا هم در یکی از مهمترین تصمیمهای شخصیتی داستان، انتخاب میکند که با وجود تمام خطرات، کنار او بماند.
۸. معامله در میدان نفتی و اعترافات ایروینگ
با استفاده از دادههای بهدستآمده از معادن، کریس و شوا از محل معامله برنامهریزیشده ایروینگ باخبر میشوند. مقصد بعدی، یک میدان نفتی است؛ مکانی صنعتی، متروک و بهشدت خطرناک.
در این بخش، آنها دوباره با جاش استون روبهرو میشوند که با وجود جراحت، هنوز زنده مانده. ایروینگ هم ظاهر میشود، اما به جای مقابله مستقیم، تصمیم میگیرد کل تأسیسات را منفجر کند و با قایق بگریزد.
BSAA موفق میشود قایق ایروینگ را متوقف کند. وقتی او راه فراری نمیبیند، به خودش نمونهای ویژه از پلاگاس تزریق میکند و به هیولایی دریایی و عظیمالجثه تبدیل میشود. کریس و شوا در نبردی سنگین با استفاده از مسلسلهای نصبشده روی کشتی، ایروینگ جهشیافته را از بین میبرند.
۹. مردابها، ندیپایا و نقاب خیرخواهیِ ترایسِل
مسیر بعدی کریس و شوا از دل مردابها میگذرد؛ فضایی خفه، رازآلود و آلوده که یکی از متفاوتترین اتمسفرهای بازی را شکل میدهد. در این منطقه، آنها به روستایی کوچک میرسند که ساکنانش از قبیلهای بومی به نام «ندیپایا» هستند.
اما این روستا نیز قربانی فریب شده است. ایروینگ و همدستانش با وعده واکسن و نجات از یک بیماری مرگبار، مردم را به انگل Type 3 Plagas آلوده کردهاند.
تحلیل مفهومی: Resident Evil 5 در لایه زیرین داستانش، فقط درباره هیولاها نیست؛ بلکه درباره استثمار هم هست. شرکتها و شبکههای تروریسم بیولوژیکی از فقر، ضعف ساختاری و بیپناهی مردم استفاده میکنند.
کریس و شوا در ادامه، به چادرهای متعلق به کمپانی TRICELL میرسند و در آنجا اسناد و یادداشتهایی پیدا میکنند که نشان میدهد این شرکت در گسترش پلاگاس در منطقه نقش مستقیم داشته است.
10. غارهای باستانی و منبع ویروس پروجنیتور
کریس و شوا با دنبال کردن سرنخها وارد غارهایی میشوند که بقایای یک تمدن زیرزمینی را در خود پنهان کردهاند. این بخش از بازی از نظر روایی اهمیت زیادی دارد، چون یکی از ریشهایترین اطلاعات کل مجموعه را آشکار میکند.
در دل این غارها، گل مرموزی به نام Stairway of the Sun یافت میشود؛ گلی که بعدها معلوم میشود منشأ ویروس «پروجنیتور» بوده است. این کشف، یک اتصال مهم میان RE5 و تاریخچه آمبرلا میسازد، چون پروجنیتور پایه اصلی بسیاری از ویروسها و پروژههای جهش زیستی در این جهان بوده.
در ادامه، کریس و شوا یک تأسیسات تحقیقاتی قدیمی را پیدا میکنند؛ مرکزی که زمانی در اختیار آمبرلا بوده و بعدها TRICELL آن را تصاحب کرده است. آنها با دادههای پژوهشی گستردهای روبهرو میشوند و تلاش میکنند از طریق رایانهها، به اطلاعاتی درباره جیل دست پیدا کنند.
۱۱. اکسلا، وسکر و حقیقت تلخ جیل
در اعماق آزمایشگاه، کریس و شوا دوباره با اکسلا جیونه روبهرو میشوند. اکسلا رئیس بخش آفریقای غربی TRICELL است؛ زنی جاهطلب، باهوش و مرموز که در ظاهر، چهرهای مدیریتی و آرام دارد، اما در عمل یکی از مهرههای اصلی فاجعه است.
کمی بعد، در غاری زیرزمینی، دوباره با همان فرد ناشناس روبهرو میشوند. اینجاست که وسکر وارد صحنه میشود و حقیقت آشکار میشود: آن فرد، جیل ولنتاین است.
اما جیل دیگر همان همرزمی نیست که کریس میشناخت. او تحت کنترل کامل وسکر قرار گرفته و وسیلهای روی سینهاش نصب شده که با تزریق و تنظیم مواد P30، ذهن و بدنش را در انقیاد نگه میدارد.
نکته مهم: نبرد با جیل صرفاً یک باسفایت نیست؛ این صحنه از نظر احساسی یکی از سنگینترین لحظات بازی است. کریس مجبور است بدون کشتنِ دوست قدیمیاش، او را متوقف کند و همین تضاد، تنش صحنه را چند برابر میکند.
در نهایت، کریس و شوا موفق میشوند دستگاه متصل به سینه جیل را جدا کنند. جیل که بهشدت ضعیف و فرسوده شده، به خودش میآید و توضیح میدهد که در تمام این مدت از آنچه انجام میداده آگاه بوده، اما توان جلوگیری از آن را نداشته است.
۱۲. خیانت اکسلا و تولد هیولای اروبوروس
بعد از نجات جیل، کریس و شوا راهی تعقیب نهایی وسکر میشوند و سرانجام موفق میشوند وارد کشتی او شوند. در آنجا بار دیگر با اکسلا مواجه میشوند. اکسلا در حال فرار است و کیف دستیای همراه دارد که حاوی مواد شیمیایی مهمی است.
اما اکسلا سرانجام به سرنوشت بیشتر خائنان این دنیا دچار میشود: خیانت از سوی همان کسی که به او خدمت میکرد. او به ویروس اروبوروس آلوده میشود و به هیولایی عظیم و تودهوار تبدیل میشود.
کریس و شوا برای نابودی او از یک دستگاه لیزر ماهوارهای استفاده میکنند. این نبرد از نظر مقیاس، یکی از بزرگترین درگیریهای بازی است.
۱۳. نقشه وسکر؛ خدایی بر فراز ویرانههای بشر
هدف نهایی وسکر، فقط فروش سلاح زیستی یا کنترل منطقهای خاص نیست. او قصد دارد با استفاده از موشکها و هواپیمایی حامل ویروس اروبوروس، آلودگی را در مقیاس جهانی منتشر کند.
در همین زمان، جیل از راه دور با کریس و شوا تماس میگیرد و آنها را از نقطهضعف وسکر آگاه میکند. برای حفظ پایداری بدنش، وسکر به تعادلی شیمیایی وابسته است و دوز اضافی سرم PG67A/W میتواند او را مختل و تضعیف کند.
۱۴. تعقیب در صحرا، آشیانه بمبافکن و تضعیف وسکر
کریس و شوا با تعقیب وسکر، خود را به آشیانه بمبافکنها میرسانند. در آنجا مشخص میشود که او تعداد زیادی موشک حامل اروبوروس را روی یک هواپیما آماده کرده است.
نبرد میان این سه نفر به اوج میرسد. در جریان درگیری، کریس موفق میشود یک دوز اضافی از سرم را به بدن وسکر تزریق کند. این ضربه، تعادل او را بر هم میزند و برای اولین بار، وسکر را در وضعیتی میبینیم که کاملاً مسلط نیست.
در ادامه نبرد، کریس دوز دیگری از سرم را به او تزریق میکند. با باز شدن درِ عقبی جت، همه به سمت بیرون کشیده میشوند. اینجا یکی از لحظات نمادین داستان شکل میگیرد: وسکر برای سقوط نکردن، پای شوا را میگیرد. کریس، برخلاف ماجرای سال ۲۰۰۶، اینبار به موقع میرسد و دست شوا را میگیرد. شوا هم با یک شلیک، وسکر را به درون دهانه آتشفشانی پایین میاندازد.
۱۵. آتشفشان، اروبوروس و مرگ نهایی آلبرت وسکر
پس از سقوط جت، کریس و شوا از این نجات تقریباً معجزهآسا جان سالم به در میبرند. اما آرامش دوام ندارد، چون وسکر هنوز زنده است.
وسکر که حالا هم از نظر جسمی آسیب دیده و هم از نظر روانی در حال فروپاشی است، برای آخرین بار به اروبوروس پناه میبرد. او بازوی خود را در موشکی حاوی ویروس فرو میبرد و بهسرعت دچار جهشی وحشتناک میشود.
کریس و شوا در سطح کوه آتشفشانی با او میجنگند. در نهایت، جاش با هلیکوپتر BSAA برای نجات آنها میرسد و جیل نیز در عملیات پشتیبانی حاضر است. وقتی وسکر برای آخرینبار تلاش میکند هلیکوپتر را با بازوی جهشیافتهاش متوقف کند، جیل به کریس و شوا اعلام میکند که از RPGهای نصبشده استفاده کنند.
دو موشک ضدتانک به سمت وسکر شلیک میشود. و اینبار، دیگر راه برگشتی وجود ندارد.
آلبرت وسکر، یکی از مهمترین و ماندگارترین آنتاگونیستهای تاریخ بازیهای ویدیویی، در شعلهها و مواد مذاب نابود میشود.
۱۶. سرنوشت شخصیتهای کلیدی
شخصیت | نقش در داستان | سرنوشت |
|---|---|---|
کریس ردفیلد | قهرمان اصلی، مأمور BSAA | زنده میماند و وسکر را متوقف میکند |
شوا آلومار | همکار کریس از شاخه آفریقای غربی BSAA | در تمام مأموریت کنار کریس میماند و زنده میماند |
جیل ولنتاین | همکار قدیمی کریس | از کنترل ذهنی نجات پیدا میکند |
آلبرت وسکر | آنتاگونیست اصلی | در نبرد نهایی کشته میشود |
اکسلا جیونه | مدیر TRICELL در آفریقا | توسط وسکر قربانی و به هیولا تبدیل میشود |
ریکاردو ایروینگ | قاچاقچی B.O.W | پس از جهش کشته میشود |
جاش استون | کاپیتان BSAA | زنده میماند و در پایان نقش نجاتبخش دارد |
۱۷. تحلیل مفاهیم عمیق داستان
پایان رسمی میراث آمبرلا
اگرچه آمبرلا پیش از این سقوط کرده بود، اما Resident Evil 5 جاییست که میراث روانی، علمی و ایدئولوژیک آن به شکل کامل جمعبندی میشود. وسکر در واقع آخرین تجسم آن جاهطلبی سمیست؛ این باور که انسان میتواند از طریق ویروس، انتخاب طبیعی و کنترل ژنتیکی، خودش را به مقام خدا برساند.
شرارت در لباس مدرن
یکی از مهمترین نکات داستان، جایگزینی سازمانهای سایهوار قدیمی با شرکتهای بهظاهر قانونی مثل TRICELL است. این یعنی شر دیگر لزوماً چهره هیولایی ندارد؛ گاهی کتوشلوار میپوشد، قرارداد امضا میکند و پروژههای مرگبار را زیر نام تحقیقات دارویی جلو میبرد.
رستگاری و وفاداری
داستان RE5 فقط درباره نابودی شر نیست؛ درباره وفاداری هم هست. کریس برای پیدا کردن جیل از دستور مستقیم سرپیچی میکند. شوا بدون تردید همراه او میماند. جیل با وجود تمام شکنجهها، در نهایت به تیم کمک میکند. این وفاداری انسانی، دقیقاً همان چیزیست که وسکر هرگز نفهمید.
غرور؛ علت اصلی سقوط وسکر
وسکر شکست نخورد چون فقط از نظر فیزیکی ضعیف شد. او شکست خورد چون خودش را فراتر از انسان میدید و همین غرور، باعث شد عشق، دوستی، فداکاری و پایداری روانیِ رقبایش را دستکم بگیرد. او موجودی برتر نبود؛ فقط انسانی بود که دیگر انسانیت را باور نداشت.
۱۸. سوالات متداول
۱. آیا جیل ولنتاین در Resident Evil 5 زنده است؟
بله، جیل زنده است و مشخص میشود که پس از حادثه سال ۲۰۰۶ توسط وسکر نجات داده شده، اما تحت کنترل ذهنی قرار گرفته بود.
۲. ویروس اروبوروس چه هدفی داشت؟
وسکر میخواست با اروبوروس جهان را آلوده کند تا فقط کسانی که از نظر ژنتیکی "شایسته" هستند زنده بمانند و بقیه نابود شوند.
۳. چرا کریس اینقدر روی پیدا کردن جیل اصرار داشت؟
چون جیل همکار نزدیک، دوست و یکی از مهمترین افراد زندگی حرفهای او بود و کریس هیچوقت مرگ او را کاملاً نپذیرفته بود.
۴. آیا TRICELL همان آمبرلا است؟
خیر، اما از نظر عملکرد و جاهطلبی، شباهتهای زیادی به آمبرلا دارد و عملاً یکی از وارثان مدل شرارت سازمانی در دنیای رزیدنت اویل محسوب میشود.
۵. آلبرت وسکر دقیقاً چگونه کشته شد؟
پس از جهش نهایی در آتشفشان، کریس و شوا با استفاده از RPG به او شلیک کردند و او را برای همیشه نابود کردند.
۶. نقش شوا آلومار در داستان چقدر مهم بود؟
بسیار مهم. شوا فقط همراه کریس نیست؛ او در تقریباً تمام مراحل نجات، مبارزه و پیروزی نقش مستقیم دارد و بدون او مأموریت عملاً شکست میخورد.
۷. آیا Resident Evil 5 بیشتر ترسناک است یا اکشن؟
این بازی نسبت به نسخههای کلاسیک، تمرکز بسیار بیشتری روی اکشن، تعقیب، همکاری و نبردهای بزرگ دارد؛ هرچند هنوز عناصر وحشت و تنش را حفظ میکند.
۱۹. جمعبندی
داستان Resident Evil 5 یکی از مهمترین جمعبندیهای تاریخ این مجموعه است. این بازی فقط یک مأموریت در آفریقا یا یک درگیری با هیولاها نیست؛ بلکه نبردی است میان گذشته و آینده، میان انسانیت و توهم برتری، و میان وفاداری و جاهطلبی.
کریس ردفیلد در این بازی فقط با B.O.Wها نمیجنگد؛ او با خاطرات، شکستها، فقدانها و مهمتر از همه، با سایه وسکر میجنگد. پیدا شدن جیل، خیانت اکسلا، سقوط ایروینگ و در نهایت مرگ وسکر، همگی قطعات پازلی هستند که پایان یک عصر را رقم میزنند.
پایان تلخ و باشکوه: وسکر میخواست جهان را به شکل خودش بازسازی کند، اما در نهایت همان ویروسی که قرار بود ابزار خداییاش باشد، تبدیل به نماد سقوطش شد. او میخواست از انسان فراتر برود، اما دقیقاً به همین دلیل، همهچیز را از دست داد.
و شاید همین، مهمترین پیام Resident Evil 5 باشد: گاهی بزرگترین هیولاها آنهایی نیستند که چهرهای ترسناک دارند؛ بلکه آنهاییاند که فکر میکنند حق دارند برای سرنوشت دیگران تصمیم بگیرند.
حالا نوبت توئه — کدوم لحظه از داستان بیشتر تو دلت موند؟
اون صحنه نجات جیل؟ نبرد نهایی با وسکر در آتشفشان؟ یا شاید لحظهای که وسکر برای آخرین بار سعی کرد هلیکوپتر رو متوقف کنه؟
کامنتت رو بذار، دوست دارم بدونم ♥
— گاهی بزرگترین هیولاها آنهایی نیستند که چهرهای ترسناک دارند؛ بلکه آنهاییاند که فکر میکنند حق دارند برای سرنوشت دیگران تصمیم بگیرند.





