۱. مقدمه: ادامه حماسه در رنسانس ایتالیا
«هیچچیز واقعی نیست؛ همهچیز جایز است.»
— شعار اساسینها
Assassin's Creed II که در سال ۲۰۰۹ منتشر شد، دنبالهای مستقیم بر نسخه اول و یکی از محبوبترین و تأثیرگذارترین بازیهای تاریخ محسوب میشود. این بازی با معرفی اتزیو آئودیتوره، یکی از محبوبترین شخصیتهای تاریخ بازیهای ویدیویی، و انتقال داستان به رنسانس ایتالیا، دنیای اساسینها را به سطحی جدید برد.
داستان بازی در دو بازه زمانی موازی روایت میشود: سال ۲۰۱۲ که در آن دزموند مایلز به دنبال یافتن پاسخهایی درباره فاجعه آینده است، و سالهای ۱۴۷۶ تا ۱۴۹۹ که در آن اتزیو آئودیتوره، از یک جوان نجیبزاده به یک اساسین ماهر تبدیل میشود.
۲. شخصیتهای اصلی
شخصیت | نقش | توضیحات |
|---|---|---|
دزموند مایلز | قهرمان زمان حال | نواده اتزیو که به دنبال جلوگیری از فاجعه ۲۰۱۲ است |
اتزیو آئودیتوره | قهرمان تاریخی | جوانی نجیبزاده از فلورانس که به اساسین تبدیل میشود |
لوسی استیلمن | متحد دزموند | دستیار سابق Abstergo که به اساسینها پیوسته |
ماریو آئودیتوره | عموی اتزیو | رهبر اساسینها در ایتالیا و مربی اتزیو |
لئوناردو دا وینچی | دوست و مخترع | به اتزیو در ساخت ابزارها و رمزگشایی صفحات کودکس کمک میکند |
رودریگو بورجیا | آنتاگونیست اصلی | رهبر تمپلارها در ایتالیا و بعدها پاپ |
پائولا | متحد اتزیو | رئیس روسپیهای فلورانس و راهنمای اتزیو |
لا وولپه (روباه) | متحد اتزیو | سردسته دزدان فلورانس |
نیکولو ماکیاولی | متحد اتزیو | فیلسوف و عضو اساسینها |
۳. بخش اول: بازگشت به زمان حال — هشدار دزموند
در پایان نسخه اول، دزموند با دیدن نشانهها، پی به نقشه شوم تمپلارها برد. آنها میخواهند با به دست آوردن سیبهای بهشتی باقیمانده، کنترل جهان را دوباره به دست گیرند. تاریخ ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ نشاندهنده زمان پرتاب سفینه حاوی سیبهاست؛ روزی که اربابان با بازگشت به زمین، از انسانها انتقام خواهند گرفت.
دزموند تصمیم میگیرد با کمک لوسی فرار کند تا بتواند با دسترسی به خاطرات اتزیو، مانع موفقیت تمپلارها شود.
۴. بخش دوم: تولد یک اساسین — اتزیو آئودیتوره
زندگی در فلورانس
اتزیو آئودیتوره در سال ۱۴۵۹ در دوران رنسانس در فلورانس به دنیا آمد. او تا ۱۷ سالگی نمیدانست که مانند پدرش یک اساسین است. خانواده او بسیار نجیب و محبوب در فلورانس هستند و او دو برادر و یک خواهر دارد.
در ابتدای خاطرات، اتزیو با گروهی درگیر میشود که به رهبری ویری ده پازی میخواهند شهرت او را زیر پا بگذارند. اتزیو با کمک دوستان و برادر بزرگترش آنها را شکست میدهد، اما ویری فرار میکند.
اولین نشانههای سرنوشت
اتزیو به دفتر کار پدرش، که کارمند محبوب یک بانک معروف بود، میرود و پدرش را با اوبرتو آلبرتی، قاضی بلندپایه شهر، میبیند. پدرش توضیح میدهد که چقدر به اوبرتو اعتماد دارد — اعتمادی که بعدها به قیمت جانش تمام میشود.
۵. بخش سوم: خیانت و مرگ خانواده
دستگیری و اعدام
پدر و برادران اتزیو توسط ماموران دستگیر میشوند و قرار است فردا در ملأعام اعدام شوند. اتزیو مخفیانه به پنجره زندان میرود و پدرش به او میگوید که به خانه برگردد، وارد اتاق مخفی شود و لباسهای اساسین و نامهای را که در صندوق است بردارد و به اوبرتو برساند تا خانواده نجات یابند.
اتزیو نامه را به اوبرتو میرساند و از او قول میگیرد که فردا در میدان شهر همدیگر را ملاقات کنند و همهچیز روشن شود.
اعدام در میدان شهر
صبح فردا، اتزیو به میدان شهر میرود و میبیند که طناب دار به گردن پدر و دو برادرش آویخته شده است. اوبرتو که صمیمیترین دوست پدرش بود، آنها را دزد و تبهکار معرفی میکند. پدرش اعتراض میکند و میگوید که نامهای دارد که خلاف حرفهای او را ثابت میکند. اوبرتو میگوید: «کسی برای من نامهای نیاورده است!»
اتزیو با صدای بلند فریاد میزند، اما سربازها او را دستگیر میکنند. اوبرتو جلوی چشمان اتزیو، پدر و برادرانش را به دار میآویزد.
دیالوگ تلخ: اوبرتو بعداً فاش میکند که خودش دستور بازداشت خانواده اتزیو را صادر کرده بود و میدانست که اتزیو برای کمک پیش کسی جز او نخواهد آمد. سربازان در خانه اوبرتو منتظر بودند تا نامه را بدزدند و نابود کنند.
۶. بخش چهارم: آموزش و آغاز راه انتقام
پناه گرفتن نزد پائولا
اتزیو با راهنمایی خدمتکار خانه، مادر و خواهرش را به خانه پائولا میبرد. پائولا مخفی شدن بین مردم و دزدی حرفهای را به او آموزش میدهد و او را به نزد لئوناردو دا وینچی میفرستد.
لئوناردو با دیدن چاقوی مخفی پدر اتزیو، آن را بازسازی میکند. او شوخی میکند که باید انگشت کوچک دست چپ را قطع کرد (همانطور که در زمان آلتایر مرسوم بود)، اما میگوید که دیگر لازم نیست.
ترور اوبرتو آلبرتی
اتزیو با کمک دوستان پائولا، متوجه میشود که اوبرتو در یک مهمانی شرکت خواهد کرد. او به مهمانی نفوذ میکند و با چاقوی مخفی، اوبرتو را به قتل میرساند. اوبرتو قبل از مرگ میگوید: «اگر تو جای من بودی، همین کار را میکردی!» و اتزیو پاسخ میدهد: «درست میگویی! اتفاقاً من هم همین کار را کردم!»
اتزیو به مردم حاضر فریاد میزند: «خانواده آئودیتوره هنوز نمرده! من اتزیو هستم!»
پناه گرفتن در ویلای عمو ماریو
اتزیو به همراه مادر و خواهرش به سمت ویلای عمویش ماریو آئودیتوره میرود. عمو ماریو توضیح میدهد که ویلا حدود ۲۰۰ سال قبل توسط جد بزرگشان ساخته شده تا سرپناهی برای کسانی باشد که از شهر و دیار خود رانده شدهاند.
ماریو به اتزیو توضیح میدهد که پدرش تنها یک مامور بانک نبود، بلکه یکی از خردمندترین اعضای گروه اساسینها و دشمن قسمخورده تمپلارها بود.
آموزشهای عمو ماریو
ماریو به اتزیو توضیح میدهد که تمپلارها گروهی هستند که در حدود سال ۱۳۰۷ میلادی در فرانسه دستگیر شدند، اما توانستند فرار کنند و به فعالیتهای پنهانی خود ادامه دهند. تمام کسانی که با پدر اتزیو دشمنی دارند، عضو تمپلارها هستند یا از آنها دستور میگیرند.
اتزیو تصمیم میگیرد تمام کسانی را که در مرگ پدر و برادرانش دست داشتند، یکی پس از دیگری نابود کند.
۷. بخش پنجم: نبرد با خانواده ده پازی در فلورانس
شکست ویری ده پازی
اتزیو به همراه عمو ماریو به جنگ ویری ده پازی میرود. نقشه آنها این است که ماریو سربازان را سرگرم کند تا اتزیو به ویری دست پیدا کند. اتزیو از بالای ساختمانها متوجه میشود که ویری به همراه پدرش فرانچسکو، رودریگو بورجیا و یاکوبو ده پازی مشغول صحبت هستند.
اتزیو ویری را میکشد. ماریو به او میآموزد که باید برای اولین نفسی که به یک کودک زندگی میبخشد و برای آخرین نفسی که از دهان دشمن خارج میشود، احترام بگذارد. ماریو چشمهای ویری را میبندد و برای روحش آرزوی آرامش میکند.
کودکس و صفحات رمزگشاییشده
ماریو در مورد صفحات Codex توضیح میدهد که توسط یکی از قدرتمندترین اساسینها به نام الطائر (آلتایر) نوشته شده است. او وقتی سیب بهشتی را در اختیار داشت، این صفحات را تهیه کرد تا به نسلهای آینده انتقال پیدا کند. پدر اتزیو توانسته بود تعدادی از این صفحات را رمزگشایی کند.
ماریو اتزیو را به زیرزمین ویلا میبرد و مجسمههای بزرگترین اساسینهای تاریخ را به او نشان میدهد:
اساسین | تمدن | قربانی معروف |
|---|---|---|
Qulan Gal | مغولستان | اسب چنگیز خان را هدف قرار داد |
داریوش | پرشیا | خشایار شاه را با چاقوی مخفی کشت |
Wei-Yu | چین | اولین امپراطور چین را با نیزه کشت |
Amunet | مصر | کلئوپاترا را با مار کشت |
Iltani | بابل | اسکندر بزرگ را با زهر کشت |
Leonius | روم باستان | کالیگولا را با چاقو کشت |
نقشه ترور فرانچسکو ده پازی
اتزیو به فلورانس بازمیگردد و با کمک لا وولپه (روباه)، سردسته دزدان، متوجه میشود که فرانچسکو ده پازی و رودریگو نقشه ترور لورنزو ده مدیچی (شاهزاده فلورانس) را کشیدهاند.
در مراسم یکشنبه، فرانچسکو به برادر لورنزو، جولیانو، حمله میکند و او را میکشد. اتزیو موفق میشود لورنزو را نجات دهد و سپس فرانچسکو را تعقیب کند. او فرانچسکو را در بالای زندان شهر میکشد و جسد او را برای عبرت مردم آویزان میکند.
یاکوبو ده پازی که شاهد این صحنه است، فرار میکند.
۸. بخش ششم: سفر به ونیز و نبرد با بارباریگوها
ورود به ونیز
اتزیو به همراه لئوناردو دا وینچی به ونیز سفر میکند. در آنجا با آنتونیو و خواهرش رزا آشنا میشود که به او در مبارزه با تمپلارها کمک میکنند.
ترور امیلیو بارباریگو
اتزیو با کمک آنتونیو و رزا، به کاخ امیلیو بارباریگو حمله میکند و او را میکشد. امیلیو از مردم مالیاتهای اضافه میگرفت و اموالشان را میدزدید تا اسلحه بیشتری تهیه کند.
نقشه ترور شهردار ونیز
اتزیو متوجه میشود که رودریگو بورجیا و کارلو گریمالدی نقشه کشتهاند شهردار ونیز را با زهر بکشند تا یکی از خودشان را به حکومت برسانند. اتزیو با استفاده از دستگاه پرنده ساخته شده توسط لئوناردو، وارد ساختمان شهرداری میشود و گریمالدی را میکشد.
کارناوال و ترور مارکو بارباریگو
در مراسم کارناوال، اتزیو با استفاده از ماسک طلایی و تفنگی که لئوناردو ساخته بود، مارکو بارباریگو (شهردار جدید) را میکشد.
ترور سیلویو بارباریگو و دانته
اتزیو با کمک دزدان و زندانیان آزادشده، به اسکلهها حمله میکند و سیلویو بارباریگو و دانته را که قصد فرار به قبرس داشتند، میکشد. آنها قرار بود از قبرس یک شیء بسیار با ارزش (سیب بهشتی) را به ونیز بیاورند.
۹. بخش هفتم: کشف حقیقت — اتزیو به عنوان فرستاده
تولد اتزیو و کشف هویت اساسین
اتزیو در کنار دریا نشسته بود که رزا او را پیدا کرد. اتزیو گفت که امروز روز تولدش است و تقریباً ۱۰ سال است که هر شب آخرین نفسهای پدر و برادرانش را میبیند.
لئوناردو به اتزیو میگوید که پس از رمزگشایی صفحات کودکس، متوجه شده که نقشهای برای یک معبد مخفی وجود دارد که شیء بسیار باارزشی در آن قرار دارد. همچنین گفته شده که «فرستاده (Prophet)» وقتی آن شیء به ونیز برسد، آنجا خواهد بود.
ربودن سیب بهشتی از رودریگو
اتزیو به اسکله میرود و سیب بهشتی را از سربازانی که آن را به رودریگو میرساندند، میرباید. رودریگو میگوید: «آن فرستاده (Prophet) من هستم!»
در درگیری میان اتزیو و رودریگو، دوستان اتزیو (عمو ماریو، پائولا، لا وولپه، آنتونیو و...) وارد صحنه میشوند و رودریگو فرار میکند.
مراسم رسمی عضویت اتزیو در اساسینها
نیکولو ماکیاولی خود را معرفی میکند و میگوید که اتزیو همان فرستادهای است که در کتابها وعده داده شده است. او توضیح میدهد که اساسینها در تاریکی قدم برمیدارند و میجنگند تا به روشنایی فردا امید بیشتری ببخشند.
با میلهای گداخته، علامت فرقه اساسینها بر روی انگشت اتزیو حک میشود و او به طور رسمی به عضویت فرقه درمیآید.
۱۰. بخش هشتم: نبرد با ساوانارولا و بازپسگیری سیب
سفر به فورلی و حمله برادران اورسی
اتزیو به همراه کاترینا اسفورزا (شاهزاده فورلی) و ماکیاولی به شهر فورلی میروند تا سیب را در آنجا مخفی کنند. اما برادران اورسی به شهر حمله میکنند و بچههای کاترینا را گروگان میگیرند تا سیب را پس بگیرند.
اتزیو موفق میشود بچهها را نجات دهد، اما در غیاب او، برادران اورسی به شهر حمله میکنند و سیب را میدزدند. اتزیو برادر اورسی را میکشد و سیب را پس میگیرد، اما در این حین، با چاقویی به شکمش ضربه میخورند و از حال میرود.
ظهور ساوانارولا و سقوط فلورانس
اتزیو با مردی با لباس سیاه (که انگشت کوچک دست چپش قطع شده بود) روبرو میشود که سیب را برمیدارد و میگوید که او را نجات خواهد داد.
سالها بعد، فلورانس تحت کنترل ساوانارولا، یک راهب متعصب، قرار میگیرد. او مردم را به تسلیم شدن در برابر قدرت خود دعوت میکند و با سیب بهشتی، ذهن آنها را کنترل میکند.
بازپسگیری سیب و مرگ ساوانارولا
اتزیو با کمک دوستانش، افراد ساوانارولا را یکی پس از دیگری نابود میکند. او با پرتاب چاقو به سمت دست ساوانارولا، سیب را از او میگیرد. مردم ساوانارولا را دستگیر میکنند و اتزیو با دلسوزی، او را به آرامش ابدی میرساند.
ساوانارولا در آخرین لحظات میگوید: «این مردمی که نجات دادهای، همان مردمی هستند که در روز اعدام پدر و برادرهایت هیچ اقدامی نکردند.» اتزیو پاسخ میدهد که نمیتواند مردم را به خاطر اعدام مقصر اعلام کند.
۱۱. بخش نهم: رویارویی نهایی با رودریگو بورجیا
ورود به رم و کشف معبد
اتزیو با جمعآوری صفحات کودکس، متوجه میشود که معبد مهم مورد نظر در شهر رم قرار دارد. رودریگو بورجیا که حالا به عنوان پاپ انتخاب شده، قصد دارد با کمک سیب بهشتی و عصای پاپ به راز معبد دست پیدا کند.
اتزیو به همراه اساسینهای دیگر وارد رم میشود و با ورود مخفیانه به واتیکان، خود را به عبادتگاه پاپ میرساند.
نبرد با رودریگو
اتزیو به رودریگو حمله میکند، اما رودریگو با قدرت عصای پاپ او را به زمین میکوبد و میگوید: «من فرستاده انسانها هستم!» اتزیو با کمک سیب بهشتی با او میجنگد، اما رودریگو سیب را از او میگیرد و او را شکست میدهد.
اتزیو به دنبال رودریگو به معبد مخفی میرود. در آنجا هر دو با دست خالی میجنگند و اتزیو او را شکست میدهد. اما وقتی رودریگو تسلیم میشود، اتزیو میگوید: «نه! کشتن تو خانوادهام را برنمیگرداند!» و او را زنده میگذارد.
۱۲. بخش دهم: ملاقات با تمدن پیشین — پیام به دزموند
ورود به معبد
اتزیو با استفاده از سیب و عصا، در معبد را باز میکند. ناگهان، یک شخص نورانی ظاهر میشود و به او میگوید: «خوش آمدی، فرستاده!»
این شخص توضیح میدهد که او از تمدن پیشین (Those Who Came Before) است. او میگوید که آدم و حوا یکی از سیبهای بهشتی را دزدیدند و به سرزمینهای سوخته فرار کردند. زمانی که خشم طبیعت زمین را فراگرفت، همهچیز نابود شد، اما سیبهای بهشتی باقی ماندند.
پیام مهم: «این همان موضوعی است که دوباره اتفاق خواهد افتاد. خشم طبیعت دوباره برانگیخته خواهد شد. تو باید قبل از آن، مکان همه سیبهای بهشتی را پیدا کنی و آنها را برای ما بیاوری. این پیغام را از طریق دزموند به تو میرساندم. عجله کن! زمان زیادی نمانده است!»
اتزیو با حیرت میپرسد: «دزموند کیست؟ صبر کن! من سؤالهای زیادی دارم!» اما شخص نورانی ناپدید میشود.
۱۳. تحلیل مفاهیم عمیق داستان
سفر اتزیو: از انتقام تا حکمت
یکی از مهمترین درونمایههای بازی، سفر شخصیتی اتزیو است. او از یک جوان انتقامجو که فقط به فکر کشتن دشمنانش است، به یک رهبر خردمند تبدیل میشود که میداند کشتن دشمنان، گذشته را بازنمیگرداند. اوج این تحول، زمانی است که او رودریگو بورجیا را میبخشد و میگوید: «کشتن تو خانوادهام را برنمیگرداند.»
تقابل اساسینها و تمپلارها: فلسفه آزادی در برابر نظم
مانند نسخه اول، بازی به تقابل دو ایدئولوژی میپردازد:
ایدئولوژی | اساسینها | تمپلارها |
|---|---|---|
هدف | آزادی و اختیار فردی | نظم و کنترل جهانی |
روش | مخفیکاری و ترور هدفمند | نفوذ در ساختارهای قدرت |
شعار | «هیچچیز واقعی نیست؛ همهچیز جایز است» | «نظم از هرجومرج بهتر است» |
نقش لئوناردو دا وینچی: پل میان علم و تاریخ
لئوناردو در این بازی نه فقط یک مخترع، بلکه نماد رنسانس و پیوند میان علم، هنر و تاریخ است. او به اتزیو در رمزگشایی صفحات کودکس و ساخت ابزارهای پیشرفته کمک میکند.
تمدن پیشین و هشدار به بشریت
حضور تمدن پیشین و هشدار درباره فاجعه ۲۰۱۲، یکی از مهمترین عناصر علمی-تخیلی بازی است. این نشان میدهد که داستان Assassin's Creed فراتر از یک روایت تاریخی ساده است و به سرنوشت کل بشریت مربوط میشود.
۱۴. سوالات متداول
۱. آیا Assassin's Creed II بر اساس رویدادهای تاریخی واقعی است؟
بله، بازی در بستر تاریخی رنسانس ایتالیا (۱۴۷۶-۱۴۹۹) جریان دارد و شخصیتهای تاریخی مانند لئوناردو دا وینچی، نیکولو ماکیاولی، لورنزو ده مدیچی و رودریگو بورجیا (پاپ الکساندر ششم) در آن حضور دارند.
۲. رابطه اتزیو و آلتایر چیست؟
اتزیو و آلتایر هر دو اجداد دزموند هستند. اتزیو در قرن ۱۵ و آلتایر در قرن ۱۲ زندگی میکردهاند.
۳. چرا رودریگو بورجیا به عنوان پاپ انتخاب شد؟
رودریگو بورجیا در سال ۱۴۹۲ به عنوان پاپ الکساندر ششم انتخاب شد. او از موقعیت خود برای پیشبرد اهداف تمپلارها استفاده کرد.
۴. سیب بهشتی چه قدرتی دارد؟
سیب بهشتی میتواند ذهن انسانها را کنترل کند و واقعیت را دستکاری نماید. این یکی از قطعات عدن است که توسط تمدن پیشین ساخته شده است.
۵. آیا اتزیو در پایان بازی میمیرد؟
خیر، اتزیو در پایان بازی زنده میماند و ماجراجوییهای او در بازیهای بعدی (Brotherhood و Revelations) ادامه مییابد.
۶. پیام تمدن پیشین به دزموند چه بود؟
تمدن پیشین به اتزیو (و از طریق او به دزموند) هشدار داد که خشم طبیعت (فاجعه ۲۰۱۲) دوباره تکرار خواهد شد و دزموند باید قبل از آن، همه سیبهای بهشتی را پیدا کند.
۷. چرا اتزیو رودریگو را نکشت؟
اتزیو در این نقطه از داستان به بلوغ رسیده بود و فهمیده بود که کشتن رودریگو، گذشته را بازنمیگرداند. این نشاندهنده تحول شخصیتی او از انتقام به حکمت است.
۱۵. جمعبندی
Assassin's Creed II یکی از مهمترین بازیهای تاریخ محسوب میشود. این بازی با معرفی اتزیو آئودیتوره، یکی از محبوبترین شخصیتهای تاریخ بازیهای ویدیویی، و انتقال داستان به رنسانس ایتالیا، دنیای اساسینها را به سطحی جدید برد.
داستان اتزیو، از یک جوان انتقامجو تا یک رهبر خردمند، یکی از بهترین روایتهای رشد شخصیت در تاریخ بازیهای ویدیویی است. او در این سفر، نه تنها دشمنان خود را یکی پس از دیگری نابود میکند، بلکه با حقیقتی بزرگتر درباره سرنوشت بشریت روبرو میشود.
پیام نهایی: «هیچچیز واقعی نیست؛ همهچیز جایز است.» این شعاری است که اتزیو در پایان سفرش به معنای واقعی آن پی میبرد. آزادی واقعی در پذیرش این حقیقت است که ما خودمان سرنوشتمان را میسازیم.
حالا نوبت توئه — کدوم لحظه از داستان بیشتر تو دلت موند؟
اعدام پدر و برادران اتزیو؟ نبرد با رودریگو در واتیکان؟ یا شاید لحظهای که اتزیو با تمدن پیشین روبرو شد؟
کامنتت رو بذار، دوست دارم بدونم ♥





