سلام رفیقِ گیمر من! من سهیل هستم؛ بزن بریم برای یه مقاله دیگه پس بشین یه چای یا قهوه برای خودت بریز که میخوام داستان یکی از بزرگترین شاهکارهای تاریخ ویدیوگیم، یعنی خدای جنگ سال God of War 2018 رو برات با جزئیات، دقیق و البته با همون هیجانِ خودِ بازی تعریف کنم! آمادهای؟ بریم تو کارش!
داستان God of War: آنچه باید قبل از بازی Ragnarok بدانید:
بازی God of War در سال ۲۰۱۸، مقدار زیادی داستان را در کمپین (حدوداً ۲۰ ساعته) جا داد.
این بازی فقط وظیفهی عظیم بازآفرینی شخصیت مرکزی و ضدقهرمان مجموعه، کریتوس، را برعهده نداشت؛ بلکه باید یک دنیای کاملاً جدید از اسطورهها و افسانهها را هم معرفی میکرد ؛ مهمترین آنها آتریوس، پسر کریتوس بود؛ شخصیتی که هویت مخفیاش نقش بسیار مهمی در God of War Ragnarök خواهد داشت، بازیای که اواخر امشب منتشر میشود.
پس چه قبلاً بازی اصلی ۲۰۱۸ را انجام داده باشی و بخواهی داستانش را مرور کنی، چه تازه بخواهی برای Ragnarök آماده شوی، بیایید داستان این قسمت رو مرور کنیم.
نقطه شروع داستان : یه پدر خسته و یه پسر کنجکاو
God of War 2018 روایت بزرگ خود دربارهی خدایان و هیولاها را، به شکلی بسیار انسانی شروع میکند.
قهرمان اصلی ما، کریتوس، با لقب شبح اسپارتا، از سرزمین مادریاش، یونان، دور شده و به طبیعت وحشی نورس نقل مکان کرده است.
داستان سالها بعد از انتقام خونین «کریتوس» (Kratos) از خدایان یونان شروع میشه. کریتوس حالا حسابی پیر و ریشو شده، اعصابش آرومتره (تقریبا!) و تو سرزمینهای سرد و خشن اسکاندیناوی (دنیای نورس) زندگی میکنه. ماجرا با یه اتفاق غمانگیز شروع میشه: همسر دوم کریتوس، یعنی «فی» (Faye) از دنیا رفته.
آخرین خواسته فی این بوده که خاکسترش رو از بلندترین قلهی 9 قلمرو (Nine Realms) پخش کنن. کریتوس و پسر نوجوانش «آتریوس» (Atreus) که رابطهی خیلی سرد و دوری با هم دارن، آماده میشن تا این وصیت رو عملی کنن. اما خب، تو دنیای خدایان جنگ هیچچیز ساده نیست! چرا که سفرشان قبل از آنکه واقعاً شروع شود، با رسیدن یک غریبهی خالکوبیشدهی مرموز متوقف میشود.
مهمون ناخونده: دردسر درِ خونه رو میزنه!
گفتیم که قبل از اینکه سفرشون شروع بشه، یه غریبهی مرموز و رو اعصاب میاد دم درِ خونهشون. این غریبه کسی نیست جز «بالدور» (Baldur)، یکی از خدایان نورس. بالدور که هیچ دردی رو حس نمیکنه،
اون کریتوس را تحریک میکنه تا یک نبرد حماسی تا پای مرگ شکل بگیرد، و فقط ۱۵ دقیقه از بازی گذشته است!
خلاصه که با کریتوس درگیر میشه و یه دعوای فوقالعاده حماسی شکل میگیره. کریتوس بالدور رو (به ظاهر) میکشه و میفهمه که خدایان نورس دنبالش هستن. پس سریع دست آتریوس رو میگیره و سفرشون رو به سمت بالای کوه آغاز میکنند.
سفر برای فی!
این دو به سرعت راه میافتند و به فوردهای تماشایی دریاچهی نهگانه میرسند.
بعد از اینکه کریتوس با الهام از یک گرافیتی باستانی روی یک برج غرقشده، تبرش را قربانی میکند، خیلی اتفاقها در مدت خیلی کوتاهی رخ میدهد.
اول از همه، سطح آب دریاچه حدود ۵۰ فوت پایین میآید و این دو سوار بر قایق در خطرناکترین مسیر آبخروشان نروژ میکند، و بعد با طی کردن مسیری آنها به بزرگترین مار دنیا روبهرو میشوند.
این موجود در واقع مار جهان است؛ ماری غولآسا که گفته میشود آنقدر بزرگ است که بدنش میتواند دور تا دور میدگارد، قلمرو انسانها، حلقه بزند.
وقتی بدن عظیم او جابهجا میشود، دریاچه خیلی از رازهای زیرآبیاش را آشکار میکند؛ مهمترین آنها معبد مرکزی سفر میان قلمروها و برجهای نه قلمرو هستند و از همینجا هم اسم دریاچه میآید: دریاچهی نهگانه.
دوستان تو راه: دورفهای بامزه و جادوگر جنگل
وقتی مسیرشان به سمت کوه باز میشود، این دو به دامنههای آن میروند و در راه با نه یک نفر، بلکه دو کوتولهی کاریزماتیک روبهرو میشوند.
این دو به ترتیب بروک و سندری نام دارند و معلوم میشود که برادرانی هستند که از هم جدا شدهاند، چون دربارهی نحوهی ادارهی کسبوکار آهنگریشان اختلاف نظر داشتند.
بعد، کریتوس و آتریوس به یک کوه عظیم با چهرهای شبیه صورت انسان برمیخورند که برای این زوج ماجراجو یک مشکل جدی ایجاد میکند.
ورودی کوه با تودههایی از دود تیره و بدبو بسته شده است که به آن Black Breath یا «نَفَس سیاه» میگویند.
خوشبختانه، یک جادوگر(جادوگر جنگل) ؛ که بعداً معلوم میشود همان الهه فریا است؛ ظاهر میشود و دربارهی این مشکل به آنها مشورت میدهد و کریتوس و آتریوس را راهنمایی میکند تا نور الفهایم را پیدا کنند و برای از بین بردن Black Breath از آن استفاده کنند.
دورفهای بامزه و جادوگر جنگل
از آنجا که نمیشود اسنپ گرفت 🙂 تا شما را به یک قلمرو کاملاً دیگر ببرد، فریا آن دو را با بیفراست آشنا میکند؛ وسیلهای که به خدایان و انسانها؛ اما بیشتر به خدایان؛ اجازه میدهد به نه قلمرو دسترسی پیدا کنند و بین آنها سفر کنند.
این سه نفر به الفهایم سفر میکنند، اما فریا از طریق یک درگاه به میدگارد بازگردانده میشود، به دلایلی که هنوز فعلاً روشن نیست.
کریتوس و آتریوس الفهایم را کاوش میکنند و ناخواسته وارد جنگی میان الفهای روشن و الفهای تاریک میشوند.
آنها در نهایت نور الفهایم را پیدا میکنند و کریتوس با بالا نگه داشتن بیفراست وارد آن میشود تا آن را بازیابی کند.
در حالی که برای خودش این ورود فقط چند لحظه طول کشیده به نظر میرسد، بیرون از آنجا ساعتها گذشته و آتریوس در این مدت با تبر کریتوس مقابل یک ارتش کامل از الفهای تاریک ایستاده است.
آتریوس از کریتوس بهشدت عصبانی میشود، اما وقتی پدرش به او میگوید که احساس کرده فقط مدت کوتاهی غایب بوده، کمکم آرام میشود.
کوه؛ Black Breath
در بازگشت به کوه، آنها از بیفراست استفاده میکنند تا Black Breath را از بین ببرند و صعودشان را به بلندترین قلهی میدگارد آغاز کنند.
در مسیر، با یک اژدهای رعد و برقزدهی غولپیکر روبهرو میشوند که به سندری حمله کرده است، و کریتوس هم او را میکشد، چون دقیقاً همین کار را میکند.
آنها به بالای کوه میرسند و مکالمهای را از نزدیک میشنوند بین همان غریبهی قبلی که حالا معلوم میشود بالدر است.
او همراه برادرزادگانش، مودی و ماگنی پسران ثور است و دارند با میمیر (Mimir) صحبت میکنند؛ کسی که سالهاست در درختی زندانی و شکنجه شده.
این سه نفر دربارهی مردی نشاندار صحبت میکنند که همراه یک کودک سفر میکند.
وقتی این جمع سهنفرهی خدایان میروند، کریتوس و آتریوس با میمیر صحبت میکنند و او به آنها میگوید که در واقع به بلندترین قلهی نه قلمرو نرسیدهاند، چون آن قله در یوتونهایم قرار دارد.
سپس از کریتوس التماس میکند که او را از شکنجهای که یک قرن است در آن زندگی میکند آزاد کند، و در عوض به آنها کمک کند به مقصدشان برسند؛ مقصدی که فعلاً بهخاطر غولهای یوتونهایم برایشان بسته شده است.
کریتوس موافقت میکند و میمیر به او دستور میدهد که سرش را از بدن جدا کند و با جادوی قدیمی دوباره زندهاش کند دقیقاً از همان کارهایی که در این دنیا عادی به نظر میرسد.
آتریوس میگوید آنها یک جادوگر میشناسند که در هنرهای تاریک قدیمی مهارت دارد و نقشه میکشند تا سر بیجسد میمیر را نزد او ببرند.
ملاقات با میمیر و مسیر رسیدن به یوتونهایم
بعد از اینکه فریا سرِ میمیر را دوباره زنده میکند، میمیر به کریتوس و آتریوس توضیح میدهد که اگر واقعاً میخواهند به یوتونهایم، سرزمین غولها، برسند، باید راهی پیدا کنند تا از میان موانع جادویی اودین عبور کنند.
میمیر در واقع یکی از داناترین موجودات نه قلمرو است و از اینجا به بعد تبدیل میشود به منبع اصلی اطلاعات داستانی، افسانهها، و رازهای دنیای نورس.
او به آنها میگوید که برای رسیدن به مقصدشان، باید با مار جهان صحبت کنند. مار جهان که موجودی فوقالعاده عظیم و باستانی است، زبان خاص خودش را دارد، اما میمیر میتواند حرفهای او را بفهمد.
در همین بخش، بازی آرامآرام شروع میکند به کاشتن بذرهای بزرگتر روایی؛ اینکه در این دنیا همهچیز به هم وصل است: خدایان، غولها، پیشگوییها، و سرنوشت آتریوس.
برخورد با پسران ثور: ماگنی و مودی
در ادامهی مسیر، کریتوس و آتریوس با ماگنی و مودی روبهرو میشوند؛ دو پسر ثور که برای بالدر و آسگارد کار میکنند.
این دو از همان ابتدا نقش تعقیبکننده دارند؛ یعنی مثل شکارچیهایی هستند که مدام رد کریتوس و پسرش را میگیرند.
در نبردی مهم، کریتوس و آتریوس با این دو درگیر میشوند.
در پایان این نبرد، ماگنی کشته میشود و مودی فرار میکند.
این اتفاق از چند جهت مهم است:
- برای اولینبار آتریوس و کریتوس بهطور مستقیم یکی از اعضای مهم خاندان آسگارد را از سر راه برمیدارند.
- تنش میان آنها و خدایان نورس شدیدتر میشود.
- و مهمتر از همه، این اتفاق روی آتریوس اثر روانی میگذارد؛ چون او دارد با دنیایی آشنا میشود که در آن، خشونت فقط یک ابزار بقا نیست، بلکه بخشی از هویت پدرش هم بوده است.
بیماری آتریوس
بعد از این نبردها، وضعیت آتریوس بدتر میشود.
او ناگهان دچار ضعف شدید و نوعی فروپاشی جسمی/روحی میشود. دلیل این اتفاق در یکی از مهمترین گرههای داستانی روشن میشود:
آتریوس نمیداند واقعاً کیست.
او در حقیقت فرزند یک خداست، اما تا آن لحظه خودش را فقط یک انسان عادی میدانسته. این تضاد میان ذات واقعیاش و درکی که از خودش دارد، باعث میشود بدن و ذهنش تاب نیاورند.
فریا توضیح میدهد که تنها راه نجات او این است که کریتوس به هِلهایم برود و ماده یا نیروی خاصی را از آنجا برگرداند؛ اما یک مشکل وجود دارد: تبر لویاتان برای این کار کافی نیست.
بازگشت تیغههای آشوب
اینجا یکی از احساسیترین و نمادینترین لحظههای کل بازی اتفاق میافتد. کریتوس مجبور میشود به خانه برگردد و گذشتهی خودش را دوباره از زیر خاک بیرون بکشد:
Blades of Chaos یا همان تیغههای آشوب.
این سلاحها فقط ابزار جنگ نیستند؛ آنها نماد تمام گذشتهی تاریک کریتوساند.
نماد بردگیاش زیر دست آرس، نماد خشمش، نماد قتلعام المپ، و نماد همان هیولایی که سعی کرده سالها پشت سر بگذارد.
وقتی کریتوس دوباره این تیغهها را برمیدارد، بازی در اصل یک جملهی مهم را میگوید:
تو نمیتوانی گذشتهات را پاک کنی، اما میتوانی انتخاب کنی با آن چه کار کنی.
بعد از آن، کریتوس راهی هِلهایم میشود و چیزی را که برای نجات آتریوس لازم است به دست میآورد.
افشای حقیقت: «ما خدا هستیم»
پس از نجات آتریوس، کریتوس بالاخره حقیقت را به او میگوید:
تو یک خدا هستی.
این اعتراف یکی از نقاط عطف اصلی داستان است.
چون تا قبل از آن، فاصلهی عاطفی میان پدر و پسر تا حد زیادی از همین پنهانکاری میآمد. کریتوس همیشه چیزی را پنهان میکرد؛ همیشه بخشی از خودش را از آتریوس مخفی نگه میداشت.
اما واکنش آتریوس به این حقیقت، آنطور که شاید انتظار داشته باشیم، کاملاً مثبت نیست.
غرور و تغییر رفتار آتریوس
بعد از اینکه میفهمد خداست، آتریوس دچار نوعی غرور مسموم میشود.
او شروع میکند به این فکر که چون از انسانها برتر است، میتواند هر کاری که خواست انجام دهد. بیپرواتر میشود، گستاختر حرف میزند، و حتی نسبت به رنج دیگران بیتفاوتتر میشود.
در این مقطع، بازی بهخوبی نشان میدهد که چگونه «قدرت بدون بلوغ» میتواند خطرناک باشد.
آتریوس هنوز بچه است، اما حالا فهمیده که یک موجود عادی نیست. این آگاهی بهجای اینکه فوراً او را عاقلتر کند، اول او را متکبرتر میکند.
حتی رابطهاش با کریتوس هم بدتر میشود.
او دیگر فقط پسری نیست که از پدرش تأیید میخواهد؛ حالا میخواهد خودش را اثبات کند، آن هم به شکلی خام و کنترلنشده.
مودی، انتقام، و سقوط بیشتر
مودی که از نبرد قبلی جان سالم به در برده، بعداً دوباره ظاهر میشود.
اما این بار قدرت و اطمینان سابق را ندارد. او هم از مرگ برادرش ضربه خورده و هم از ثور تحقیر شده است.
در یکی از صحنههای مهم، آتریوس در اوج غرور و عصبانیت، مودی را میکشد.
این لحظه بسیار مهم است، چون نشان میدهد آتریوس نهفقط در حال تغییر، بلکه در حال لغزیدن به سمت همان الگوی خشونتی است که کریتوس تمام بازی سعی داشته از او دور نگه دارد.
اینجاست که کریتوس شروع میکند جدیتر با این موضوع روبهرو شود:
پنهانکاری، سکوت، و سرکوب احساسات، پدر خوبی از او نساختهاند.
سفر به هِلهایم و روبهرو شدن با گذشته
در بخشی دیگر از داستان، کریتوس و آتریوس سر از هِلهایم درمیآورند؛ قلمرویی که نهفقط یخزده و مرده است، بلکه آینهای از عذابهای درونی شخصیتها هم هست.
در آنجا، کریتوس با بازتابهایی از گذشتهی خودش روبهرو میشود.
خاطرهی یونان، قتلها، زئوس، و همهی آن چیزهایی که سعی کرده پشت سر بگذارد، دوباره به شکلهای مختلف یادآوری میشوند.
هِلهایم فقط یک مرحلهی فانتزی نیست؛
از نظر روایی، نوعی جهنم شخصی کریتوس است.
جایی که مجبور میشود حقیقت را بپذیرد: او هرچقدر هم عوض شده باشد، گذشتهاش هنوز درونش زنده است.
در ادامه، با کمک میمیر، بروک، سیندری، و حل معماهای مربوط به سفر میان قلمروها، کریتوس و آتریوس بالاخره به آستانهی ورود به یوتونهایم میرسند.
در اینجا داستان شروع میکند به گشودن رازهای بزرگتر:
- چرا فِی آنها را به این سفر فرستاده بود؟
- چرا بالدر از اول دنبال آنها بود؟
- چرا غولها انگار از وجود آتریوس خبر داشتند؟
- و اصلاً آتریوس واقعاً کیست؟
وقتی آنها به یوتونهایم میرسند، متوجه میشوند که فِی در واقع فقط همسر کریتوس و مادر آتریوس نبوده؛
او یکی از غولها بوده است.
این کشف بسیار مهم است، چون ناگهان جایگاه فِی را در کل داستان عوض میکند.
او فقط زنی خردمند و مهربان نبود؛ او کسی بود که از قبل این مسیر را میدانست، نشانهها را گذاشته بود، و عملاً این سفر را طراحی کرده بود تا پدر و پسر به حقیقت خودشان برسند.
یعنی سفری که در ظاهر برای پخش خاکستر یک مادر آغاز شده بود، در واقع سفری برای شناخت هویت بود.
حقیقت آتریوس: لوکی
بزرگترین پیچش داستانی در یوتونهایم آشکار میشود:
غولها برای آتریوس نام دیگری داشتهاند:
یعنی آتریوس همان شخصیتی است که در اسطورههای نورس با نام لوکی شناخته میشود.
این افشاگری چند لایه دارد:
- آتریوس فقط پسر کریتوس نیست.
- فقط یک کودک نیمهخدا هم نیست.
- او شخصیتی کلیدی در ساختار اساطیری این دنیا است.
- و آیندهی او نقش بسیار بزرگی در وقایع بعدی، مخصوصاً Ragnarök، خواهد داشت.
نبرد نهایی با بالدر
در بازگشت از این مسیر، درگیری نهایی با بالدر شکل میگیرد.
بالدر شخصیتی تراژیک است. او به خاطر طلسم محافظتی مادرش، نمیتواند درد، لذت، گرما، سرما، یا تقریباً هیچ حس فیزیکی دیگری را تجربه کند. چیزی که قرار بوده از او محافظت کند، زندگیاش را به زندانی وحشتناک تبدیل کرده است. ( نکته: فریا مادر بالدر است)
وقتی طلسم او شکسته میشود، بالدر بهجای آرام شدن، خشمگینتر میشود و تمام نفرتش را متوجه فریا میکند.
او میخواهد مادرش را بکشد.
در این لحظه، کریتوس تصمیم نهایی را میگیرد و برای جلوگیری از قتل فریا، بالدر را میکشد.
این تصمیم، از نظر روایی، آینهی گذشتهی خود کریتوس هم هست.
او میبیند که اگر چرخهی خشونت متوقف نشود، فقط نسل به نسل ادامه پیدا میکند.
فریا با دیدن مرگ پسرش کاملاً فرو میپاشد.
مهم نیست که بالدر هیولا شده بود یا نه؛ برای او، او همچنان فرزندش بود.
به همین دلیل، فریا کریتوس را نمیبخشد و قسم میخورد که از او انتقام بگیرد.فریا با دیدن مرگ پسرش کاملاً فرو میپاشد. مهم نیست که بالدر هیولا شده بود یا نه؛ برای او، او همچنان فرزندش بود.
به همین دلیل، فریا کریتوس را نمیبخشد و قسم میخورد که از او انتقام بگیرد.
این اتفاق یکی از مهمترین بذرهای داستانی برای بازی بعدی است.
پایان سفر: پخش خاکستر فِی
در نهایت، کریتوس و آتریوس خاکستر فِی را در یوتونهایم پخش میکنند.
اما آنچه واقعاً در این نقطه به پایان میرسد، فقط یک مأموریت نیست؛
یک مرحله از رابطهی پدر و پسر هم به پایان میرسد.
در آغاز بازی، این دو تقریباً غریبه بودند:
پدری سرد و خاموش، و پسری که دائم دنبال تأیید او بود.
اما حالا، با وجود تمام درگیریها، شکستها، دروغها و کشف حقیقتها، آنها بالاخره به درکی واقعی از یکدیگر رسیدهاند.
کریتوس حتی برای نخستینبار بخشی از گذشتهاش را با صداقت بیشتری به آتریوس نشان میدهد.
او دیگر فقط یک ماشین کشتار نیست؛ حالا پدری است که میخواهد پسرش از اشتباهات او تکرار نکند.
نکته : پایان مخفی
اگر بعد از پایان بازی به خانه برگردی و استراحت کنی، یک صحنهی مخفی میبینی:
سالها بعد، در میانهی طوفانی سهمگین،ثور جلوی خانهی کریتوس و آتریوس ظاهر میشود.
این صحنه در واقع اعلام رسمی است که ماجرا هنوز تمام نشده و وقایع بعدی مستقیماً به God of War Ragnarök منتهی میشوند.






