زمان مطالعه: 20 دقیقه

پیشنهاد میکنم اگر داستان بازی لست اف اس 1 | The last of Us 1 نمیدونید حتما این مقالرو بخونید.

سلام بچه ها من سهیل هستم و قرار با داستان بازی لست آف آس 2 همراه من باشید پس بدون معطلی بزنید بریم.
بازی The Last of Us Part II صرفاً یک دنباله برای یک بازی موفق نبود؛ این اثر شاهکاری از استودیو Naughty Dog است که استانداردهای قصه‌گویی در صنعت گیم را جابه‌جا کرد. ناتی‌داگ در این نسخه سراغ مفاهیمی رفت که کمتر بازیسازی جرئت نزدیک شدن به آن‌ها را داشت.

اگر بازی را تمام کرده‌اید و در پیچ‌وخم‌های داستانی آن سوال دارید، یا اگر به هر دلیلی فرصت تجربه‌ی این اثر را نداشته‌اید، در این مقاله با ما همراه باشید تا داستان کامل لست آف اس ۲ را با رعایت ترتیب زمانی (تایم‌لاین) برایتان کالبدشکافی کنیم.

داستان بازی لست آف آس 2 | The Last Of Us 2 DIGITALISM

میراثِ یک دروغ؛ آغاز ماجرا در جکسون

داستان The Last of Us Part II با یک حس سنگین، آرام و در عین حال ناآرام آغاز می‌شود. بازی از همان دقایق ابتدایی به مخاطب می‌فهماند که قرار نیست با یک ماجراجویی ساده یا یک دنباله‌ی معمولی روبه‌رو باشد. این‌بار همه‌چیز حول یک حقیقت پنهان، یک دروغ بزرگ و پیامدهای ویرانگر آن می‌چرخد.

پس از اتفاقات پایان نسخه اول، جوئل و الی به شهر جکسون بازگشته‌اند؛ شهری نسبتاً امن که توسط گروهی از بازماندگان اداره می‌شود و در دنیای ویران‌شده‌ی The Last of Us، چیزی شبیه یک معجزه به نظر می‌رسد. در جکسون، مردم تلاش می‌کنند چیزی از زندگی عادی را دوباره بسازند؛ برق وجود دارد، نگهبانی‌ها منظم انجام می‌شود، خانواده‌ها کنار هم زندگی می‌کنند و حتی مراسم و جشن هم برگزار می‌شود. این شهر در ظاهر، پناهگاهی امن برای جوئل و الی است. اما زیر این آرامش، زخمی عمیق پنهان شده که هر لحظه ممکن است سر باز کند.

بازگشت از سالت لیک سیتی؛ دروغی که همه‌چیز را تغییر داد

برای فهمیدن وضعیت رابطه‌ی جوئل و الی در ابتدای نسخه دوم، باید به پایان نسخه اول برگردیم. در آخرین لحظات The Last of Us Part I، جوئل متوجه شد که گروه Fireflies برای ساخت واکسن باید الی را جراحی کنند؛ عملی که به مرگ او منجر می‌شد. الی به دلیل ایمنی منحصر‌به‌فردش در برابر عفونت، تنها امید شناخته‌شده‌ی بشر برای ساخت درمان بود.

اما جوئل، که در طول سفرش به الی به چشم یک دختر نگاه نکرده بود، بلکه او را به جای فرزند از دست‌رفته‌اش سارا می‌دید، نتوانست او را قربانی کند. او بیمارستان را به خون کشید، اعضای فایرفلایز را کشت و الی را نجات داد. سپس وقتی الی از او پرسید واقعاً چه اتفاقی افتاده، جوئل به او دروغ گفت. او ادعا کرد افراد دیگری هم مثل الی وجود داشته‌اند و فایرفلایز نتوانسته‌اند از آن‌ها درمانی بسازند؛ در نتیجه، الی خاص نبوده و هیچ راه نجاتی در کار نبوده است.

این دروغ، اگرچه در آن لحظه الی را از حقیقت دور نگه داشت، اما در عمل به سنگ بنای تراژدی نسخه دوم تبدیل شد.

 

داستان بازی لست آف آس 2 DIGITALISM

اعتراف جوئل به تامی؛ باری که روی دوش او مانده است

 جوئل نزد تامی، برادرش، می‌رود و حقیقت را برای او بازگو می‌کند. او تعریف می‌کند که در بیمارستان چه کرده، چگونه پزشکان و نیروهای فایرفلایز را کشته و الی را از آنجا بیرون آورده است. این صحنه اهمیت زیادی دارد، چون نشان می‌دهد جوئل از نظر درونی می‌داند که تصمیمش ساده، پاک یا بی‌هزینه نبوده است.

جوئل در ظاهر همیشه مردی خشن، عمل‌گرا و کم‌حرف بوده؛ کسی که معمولاً در مورد احساساتش صحبت نمی‌کند. اما گفت‌وگوی او با تامی نشان می‌دهد بار سنگینی روی وجدانش نشسته است. او می‌خواهد برادرش بداند چه کاری انجام داده و چرا انجامش داده است. تامی هم اگرچه از شنیدن این حقیقت شوکه می‌شود، اما در نهایت جوئل را قضاوت نمی‌کند. او می‌فهمد که برادرش تصمیمی گرفته که از دل عشق بیرون آمده، هرچند پیامدهای آن می‌تواند ویرانگر باشد.

این گفت‌وگو یک نکته مهم را روشن می‌کند:

جوئل از کاری که کرده پشیمان نیست، اما می‌داند که بهای آن دیر یا زود به زندگی او و الی برمی‌گردد.

جوئل و گیتار؛ عشق پدرانه‌ای که راه بیانش را پیدا نمی‌کند

یکی از احساسی‌ترین و نمادین‌ترین صحنه‌های آغاز بازی، زمانی است که جوئل برای الی گیتار می‌نوازد و آهنگ Future Days را برایش می‌خواند. این لحظه از نظر داستانی بسیار مهم است، چون بدون اینکه نیازی به دیالوگ‌های طولانی داشته باشد، عمق رابطه‌ی آن‌ها را نشان می‌دهد.

جوئل مردی نیست که احساساتش را راحت به زبان بیاورد. او نه شاعر است، نه اهل اعتراف‌های طولانی و نه کسی که بتواند راحت بگوید «دوستت دارم». اما با این حال، از طریق گیتار و موسیقی چیزی را منتقل می‌کند که در کلماتش جا نمی‌شود. این صحنه نشان می‌دهد که جوئل واقعاً الی را مثل دختر خودش دوست دارد. نه از روی وظیفه، نه از روی ترحم، بلکه از صمیم قلب.

برای الی، این لحظه هم شیرین است و هم تلخ. او هنوز به جوئل وابسته است، هنوز بخشی از امنیت عاطفی‌اش را در کنار او پیدا می‌کند، اما در همان حال، شک و تردید نسبت به حرف‌های جوئل در درونش زنده است. همین تضاد احساسی باعث می‌شود رابطه‌ی آن‌ها در نسخه دوم به‌شدت واقعی، انسانی و دردناک به نظر برسد.

شکِ الی؛ چیزی در داستان جوئل درست نیست

اگرچه جوئل تلاش می‌کند زندگی را در جکسون عادی جلوه دهد، اما الی هرگز نتوانسته دروغ او را کاملاً بپذیرد. در پایان نسخه اول، او از جوئل خواسته بود قسم بخورد که حقیقت را گفته است. جوئل هم قسم خورد. اما الی با یک «باشه» کوتاه پاسخ داد؛ پاسخی که از همان زمان نشان می‌داد او عمیقاً قانع نشده است.

در ابتدای نسخه دوم، این شک حالا رشد کرده و به بخشی از ذهن الی تبدیل شده است. او حس می‌کند چیزی در روایت جوئل نمی‌خواند. نه فقط به خاطر جزئیات ماجرا، بلکه چون در تمام طول سفرشان در نسخه اول، بین آن‌ها نوعی صداقت خشن اما واقعی وجود داشت. حالا همان صداقت از بین رفته و جای خودش را به سکوت و فاصله داده است.

الی از درون احساس می‌کند چیزی از او دزدیده شده؛ نه فقط حقیقت، بلکه شاید معنای وجودش. اگر ایمنی او واقعاً می‌توانست نجات‌بخش بشریت باشد، اگر مرگش می‌توانست به دنیا معنا بدهد، پس چرا جوئل این حق را از او گرفته؟ این سؤال هنوز به شکل کامل مطرح نشده، اما مثل آتشی زیر خاکستر، در تمام لحظات آغازین بازی حضور دارد.

کشف حقیقت؛ بیمارستانی که همه‌چیز را فرو می‌ریزد

یکی از مهم‌ترین بخش‌های این فصل، زمانی است که الی بالاخره تصمیم می‌گیرد خودش حقیقت را پیدا کند. او به سراغ بقایای بیمارستان فایرفلایز در Salt Lake City می‌رود؛ همان جایی که پایان نسخه اول در آن رقم خورده بود. در این نقطه، دیگر شک برای او کافی نیست. او نیاز دارد بداند واقعاً چه اتفاقی افتاده است.

در آن بیمارستان متروکه، الی با شواهدی روبه‌رو می‌شود که حقیقت را غیرقابل انکار می‌کند. او می‌فهمد که فایرفلایز واقعاً قصد داشتند از مغز او برای ساخت واکسن استفاده کنند و این عمل بدون شک به مرگش منجر می‌شد. همچنین روشن می‌شود که جوئل برای نجات او، همه را کشته و راه احتمالی درمان را بسته است.

این کشف برای الی چیزی فراتر از فهمیدن یک دروغ است. این لحظه، فروپاشی کامل تصویری است که او از جوئل در ذهنش ساخته بود. مردی که به او اعتماد داشت، کسی که برایش مثل خانواده شده بود، نه تنها حقیقت را پنهان کرده، بلکه مهم‌ترین انتخاب زندگی‌اش را از او گرفته است.

رویارویی الی و جوئل؛ زخمی که دیگر پنهان نمی‌ماند

پس از کشف حقیقت، الی با جوئل روبه‌رو می‌شود. این یکی از سنگین‌ترین مکالمات کل داستان است. جوئل دیگر نمی‌تواند انکار کند. او اعتراف می‌کند که همه‌چیز حقیقت داشته و بله، او الی را از بیمارستان بیرون آورده است.

واکنش الی خشم، شوک و اندوهی عمیق است. او به جوئل می‌گوید زندگی‌اش باید معنا می‌داشت. او باور داشت که ایمنی‌اش در برابر عفونت، دلیلی برای زنده ماندنش بوده است. از دید الی، جوئل نه تنها به او دروغ گفته، بلکه فرصت فداکاری و معنابخشی به زندگی‌اش را از او گرفته است.

در اینجا تفاوت نگاه این دو شخصیت به اوج می‌رسد:

  • جوئل از دید یک پدر فکر می‌کند. برای او هیچ جهانی ارزش قربانی شدن الی را ندارد.
  • الی از دید کسی فکر می‌کند که سال‌ها با احساس گناه بازمانده بودن زندگی کرده است؛ کسی که مرگ عزیزانش را دیده و می‌خواسته وجودش حداقل معنایی برای دنیا داشته باشد.

همین تضاد، رابطه‌ی آن‌ها را از ریشه می‌لرزاند.

فاصله‌ای که میان عشق و خیانت شکل گرفت

بعد از این افشاگری، رابطه‌ی الی و جوئل دیگر مثل قبل نمی‌شود. عشق هنوز وجود دارد، اما اعتماد از بین رفته است. این دقیقاً همان چیزی است که عنوان این بخش را معنا می‌کند: میراث یک دروغ.

دروغ جوئل فقط یک جمله‌ی نادرست نبود؛ این دروغ آینده‌ی رابطه‌ی آن‌ها را شکل داد. از آن لحظه به بعد، هر نگاه، هر سکوت و هر تلاش برای نزدیک شدن، زیر سایه‌ی همان تصمیم قرار می‌گیرد.

الی از جوئل فاصله می‌گیرد. نه به این دلیل که دیگر دوستش ندارد، بلکه چون هنوز نمی‌داند چطور باید با این حقیقت زندگی کند. جوئل هم با وجود تمام اشتباهاتش، همچنان الی را دوست دارد و اگر زمان به عقب برمی‌گشت، باز همان تصمیم را می‌گرفت. این مسئله داستان را به‌شدت تلخ می‌کند، چون هیچ‌کدام از آن‌ها کاملاً اشتباه یا کاملاً درست نیستند.

شب آخر؛ روزنه‌ای کوچک برای آشتی

در میان تمام این تنش‌ها، بازی یک نکته بسیار مهم را هم نشان می‌دهد: رابطه‌ی جوئل و الی هرگز کاملاً مرده نبود. درست شب قبل از حادثه‌ی بزرگ، الی و جوئل گفت‌وگویی دارند که نشان می‌دهد الی شاید هنوز آماده‌ی بخشش کامل نباشد، اما دست‌کم می‌خواهد تلاش کند.

الی به جوئل می‌گوید که نمی‌داند آیا می‌تواند او را ببخشد یا نه، اما می‌خواهد برایش تلاش کند. این جمله، از نظر عاطفی یکی از مهم‌ترین بخش‌های کل بازی است. چون بعداً می‌فهمیم الی درست در آستانه‌ی ترمیم رابطه با جوئل بوده، اما فرصت از او گرفته می‌شود.

همین نکته باعث می‌شود آغاز داستان در جکسون فقط یک مقدمه نباشد؛ بلکه پایه‌ی عاطفی تمام اتفاقات بعدی باشد. اگر دروغ جوئل نبود، اگر کشف حقیقت نبود، اگر این فاصله و تلاش برای آشتی نبود، انتقام الی بعدها چنین وزن احساسی عمیقی پیدا نمی‌کرد.

داستان بازی لست آف آس 2 | The Last Of Us 2 DIGITALISM

بازگشت از سالت لیک سیتی؛ دروغی که همه‌چیز را تغییر داد

برای فهمیدن وضعیت رابطه‌ی جوئل و الی در ابتدای نسخه دوم، باید به پایان نسخه اول برگردیم. در آخرین لحظات The Last of Us Part I، جوئل متوجه شد که گروه Fireflies برای ساخت واکسن باید الی را جراحی کنند؛ عملی که به مرگ او منجر می‌شد. الی به دلیل ایمنی منحصر‌به‌فردش در برابر عفونت، تنها امید شناخته‌شده‌ی بشر برای ساخت درمان بود.

اما جوئل، که در طول سفرش به الی به چشم یک دختر نگاه نکرده بود، بلکه او را به جای فرزند از دست‌رفته‌اش سارا می‌دید، نتوانست او را قربانی کند. او بیمارستان را به خون کشید، اعضای فایرفلایز را کشت و الی را نجات داد. سپس وقتی الی از او پرسید واقعاً چه اتفاقی افتاده، جوئل به او دروغ گفت. او ادعا کرد افراد دیگری هم مثل الی وجود داشته‌اند و فایرفلایز نتوانسته‌اند از آن‌ها درمانی بسازند؛ در نتیجه، الی خاص نبوده و هیچ راه نجاتی در کار نبوده است.

این دروغ، اگرچه در آن لحظه الی را از حقیقت دور نگه داشت، اما در عمل به سنگ بنای تراژدی نسخه دوم تبدیل شد.

 

تراژدی در برف؛ مرگی که دنیا را تکان داد

بوران و برف سنگینی که جکسون را در بر گرفته، فقط یک پدیده‌ی جوی نیست؛ این طوفان پیش‌درآمدی است بر یکی از هولناک‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین سکانس‌های تاریخ رسانه‌های سرگرمی. جایی که گرمای لرزانِ امید در جکسون، زیر لایه‌های ضخیم برف و خون برای همیشه دفن می‌شود.

فصل دوم داستان The Last of Us Part II با خون نوشته شده است. این بخش، نقطه‌ی عطف بزرگی است که مسیر زندگی الی را برای همیشه تغییر می‌دهد و او را از یک دختر جوانِ در جستجوی هویت، به یک ماشین کشتار بی‌رحم تبدیل می‌کند.

شکارچی در میان طوفان؛ معرفی ابی و کینه‌ای دیرینه

در حالی که الی و دینا در میان کوه‌های برفی جکسون مشغول گشت‌زنی و صحبت درباره‌ی آینده و رابطه‌شان هستند، در چند کیلومتری آن‌ها، گروهی از غریبه‌ها در یک عمارت متروکه به نام عمارت بالدوین (Baldwin Mansion) پناه گرفته‌اند. در رأس این گروه، دختری تنومند و مصمم به نام ابی (Abby) قرار دارد.

ابی و دوستانش عضو گروه شبه‌نظامی WLF (جبهه آزادی‌بخش سیاتل) هستند، اما آن‌ها برای یک ماموریت نظامی به جکسون نیامده‌اند. سفر طولانی و خطرناک آن‌ها از سیاتل به وایومینگ، تنها یک هدف دارد: پیدا کردن و کشتن جوئل میلر.

ابی سال‌هاست که با کابوس مرگ پدرش زندگی می‌کند. پدر او، دکتر جری اندرسون، همان جراحی بود که در بیمارستان فایرفلایز به دست جوئل کشته شد. ابی هر روزِ این چند سال را با تمرین‌های سخت بدنی و تقویت خشم خود گذرانده تا روزی بتواند قاتل پدرش را پیدا کند. حالا او در چند قدمی هدفش است، اما طوفان شدید برف نقشه‌هایش را خراب می‌کند. ابی که خودسرانه برای ردیابی جکسون بیرون رفته، در میان بوران توسط گله‌ای از آلوده‌شدگان (Infected) محاصره می‌شود و در آستانه‌ی مرگ قرار می‌گیرد.

نجاتی که به قیمت جان تمام شد؛ طنز تلخ سرنوشت

در همین حین، جوئل و تامی نیز در همان حوالی مشغول گشت‌زنی هستند. آن‌ها متوجه حضور آلوده‌شدگان و دختری می‌شوند که در حال فرار از دست آن‌هاست. جوئل بدون ثانیه‌ای تردید، برای نجات این غریبه وارد عمل می‌شود.

این یکی از تلخ‌ترین و طعنه‌آمیزترین بخش‌های داستان است. جوئلی که در نسخه‌ی اول به هیچ غریبه‌ای اعتماد نمی‌کرد و حتی از کنار خانواده‌های درمانده در جاده با بی‌تفاوتی رد می‌شد، حالا پس از سال‌ها زندگی آرام در جکسون، انسانیتِ فراموش‌شده‌اش را بازیافته است. او برای نجات یک دختر غریبه (ابی) جان خودش را به خطر می‌اندازد.

جوئل، تامی و ابی در میان محاصره‌ی شدید کلیکرها و رانرها، سوار بر اسب به سختی فرار می‌کنند. ابی که می‌داند پناهگاه دوستانش نزدیک است، آن‌ها را به سمت عمارت بالدوین هدایت می‌کند. جوئل و تامی، بی‌خبر از همه‌جا، قدم به درون تله می‌گذارند.

عمارت بالدوین؛ اتمسفری که ناگهان یخ می‌زند

وقتی آن‌ها وارد عمارت می‌شوند، اعضای گروه ابی (از جمله مل، اوون، جردن و نورا) دور آن‌ها را می‌گیرند. در ابتدا همه‌چیز عادی به نظر می‌رسد. تامی که مردی اجتماعی‌تر است، خودش و جوئل را معرفی می‌کند و می‌گوید که آن‌ها از جکسون هستند و می‌توانند برای عبور از طوفان به این گروه کمک کنند.

اما به محض اینکه نام «جوئل» از دهان تامی خارج می‌شود، اتمسفر اتاق در یک ثانیه ۱۸۰ درجه تغییر می‌کند. سکوتی سنگین و مرگبار سالن را فرا می‌گیرد. نگاه‌های اعضای گروه روی جوئل قفل می‌شود.

جوئل، با همان غریزه‌ی بقای قدیمی‌اش، فوراً متوجه تغییر فضا می‌شود. او به آرامی می‌گوید: «طوری به ما نگاه می‌کنید که انگار قبلاً ما رو دیدید.»

ابی قدمی به جلو می‌گذارد، چشمانش از کینه‌ای چندساله می‌درخشد و می‌گوید: «چون واقعاً دیدیم.»

بدون هیچ مقدمه‌ای، ابی با یک تفنگ ساچمه‌ای (Shotgun) به زانوی جوئل شلیک می‌کند. پای جوئل متلاشی می‌شود و او روی زمین می‌افتد. تامی تلاش می‌کند واکنش نشان دهد، اما اعضای گروه روی سرش می‌ریزند، او را کتک می‌زنند و بی‌هوش روی زمین رها می‌کنند.

الی در جستجوی جوئل؛ مسابقه‌ای با زمان در دل بوران

در سوی دیگر، الی متوجه غیبت طولانی جوئل و تامی می‌شود. جسی (یکی از دوستان نزدیک الی) به آن‌ها خبر می‌دهد که گشت‌زنی جوئل و تامی به جکسون برنگشته است. الی که با وجود تمام اختلافات عمیقش با جوئل، هنوز او را مثل پدرش دوست دارد و شب قبل به او قول داده بود که برای بخشیدنش تلاش کند، دچار وحشت می‌شود.

او به تنهایی و سوار بر اسب، در میان طوفان سهمگین برف، ردپای اسب‌های آن‌ها را دنبال می‌کند. باد شدیدی می‌وزد و دید بسیار ضعیف است. قلب الی به تپش افتاده؛ او حس می‌کند که اتفاق ناگواری رخ داده است. الی بالاخره به عمارت بالدوین می‌رسد. او متوجه اسب‌های جوئل و تامی در بیرون عمارت می‌شود. با کشیدن سلاح خود، به آرامی و از طریق زیرزمین وارد خانه می‌شود. صدای فریادهای ضعیف و ناله‌هایی از طبقه‌ی بالا به گوش می‌رسد؛ صدایی که الی خیلی خوب آن را می‌شناسد: صدای جوئل.

ضربه نهایی؛ بی‌رحمانه‌ترین سکانس تاریخ ویدیوگیم

الی با عجله پله‌ها را بالا می‌رود و به دری می‌رسد که به سالن اصلی باز می‌شود. او در را باز می‌کند و با صحنه‌ای روبه‌رو می‌شود که تا آخر عمرش کابوس شب‌هایش می‌شود.

جوئل، غرق در خون، روی زمین افتاده است. ابی بالای سر او ایستاده و یک چوب گلف فلزی در دست دارد. الی تلاش می‌کند با تفنگش شلیک کند، اما اعضای گروه فوراً او را خلع سلاح کرده و با خشونت روی زمین می‌کوبند. سر الی به زمین برخورد می‌کند و خون روی چشمانش جاری می‌شود. او در حالی که دست‌وپایش توسط نیروهای WLF بسته شده، به ابی التماس می‌کند: «خواهش می‌کنم تمومش کن… لطفاً کاری باهاش نداشته باش.»

اما التماس‌های الی هیچ تاثیری روی ابی ندارد. ابی، جوئل را نگاه می‌کند. جوئل حتی در آستانه‌ی مرگ هم ترسی نشان نمی‌دهد؛ او با چشمانی نیمه‌باز به الی نگاه می‌کند، نگاهی سرشار از اندوه و شاید رضایت از اینکه الی هنوز زنده است.

ابی چوب گلف را بالا می‌برد و با تمام قدرت ضربه‌ی نهایی را به سر جوئل وارد می‌کند.

صدای برخورد فلز با جمجمه‌ی جوئل، با جیغ وحشتناک و گوش‌خراش الی هم‌زمان می‌شود. الی فریاد می‌زند: «می‌کشمتون! تک‌تکتون رو می‌کشم!»

پس‌لرزه‌های یک قتل؛ چرا ابی، الی را زنده گذاشت؟

پس از مرگ جوئل، اعضای گروه درباره‌ی سرنوشت الی و تامی بحث می‌کنند. برخی مانند جردن و مل معتقدند که باید آن‌ها را هم بکشند تا هیچ شاهدی باقی نماند. اما اوون (که صلح‌طلب‌ترین عضو گروه است) مخالفت می‌کند و می‌گوید: «ما فقط برای اون مرد (جوئل) اومده بودیم. کار ما تموم شده. این‌ها بی‌گناهن.»

ابی که حالا پس از گرفتن انتقامش، برخلاف تصور خود هیچ احساس سبکی یا آرامشی نمی‌کند، با نظر اوون موافقت می‌کند. آن‌ها الی و تامیِ نیمه‌بی‌هوش را رها می‌کنند و عمارت را ترک می‌کنند.

این تصمیم ابی، بزرگ‌ترین اشتباه زندگی اوست. او فکر می‌کرد با کشتن جوئل، عدالت را برقرار کرده، اما غافل از اینکه با زنده گذاشتن الی، درست همان چرخه‌ی خشونت و کینه‌ای را آغاز کرده که خودش سال‌ها درونش اسیر بود. الی بالای پیکر بی‌جان جوئل می‌رود. صورت جوئل دیگر قابل شناسایی نیست. طوفان بیرون عمارت آرام گرفته، اما طوفانی به مراتب ویران‌گرتر در ذهن و قلب الی آغاز شده است.

سیاتل: سه روز در جهنم (روایت کامل از دید الی)

مرگ جوئل فقط یک قتل نبود؛ یک فروپاشی بود. الی کنار جسد جوئل می‌شکنه، اما همون لحظه یک هویت تازه هم درونش شکل می‌گیره: «من باید کاری کنم.»

در جکسون، تامی زودتر از همه راه می‌افتد تا رد گروه ابی را بگیرد. الی هم با وجود مخالفت‌ها، با دینا راهی می‌شود. مقصد: سیاتل.

سیاتل، شهریه که طبیعتِ وحشی و جنگ انسانی، با هم ترکیب شدن: خیابون‌های خیس، مه، جنگل‌هایی که شهر رو بلعیدن، ساختمان‌های نیمه‌فرو ریخته، و دو گروهی که مثل گرگ همدیگه رو تکه‌تکه می‌کنن.

روز اول سیاتل (Seattle Day 1): نقشه، خون و اولین مرز شکسته‌شده

کشف رد «ابی» از طریق گروه‌ها

در روز اول، الی و دینا دنبال هر سرنخی از گروه ابی می‌گردند. آن‌ها می‌فهمند افراد ابی وابسته به WLF هستند و به همین دلیل باید وارد مناطق تحت کنترل وولف‌ها شوند. در این بخش، حس «مخفی‌کاری» پررنگ است؛ چون دو نفر در برابر یک سازمان نظامی قرار دارند.

ایستگاه تلویزیون (TV Station)

الی و دینا خودشان را به یک ایستگاه تلویزیونی می‌رسانند؛ جایی که تصور می‌کنند گروهی از WLF آنجاست و شاید اطلاعاتی درباره‌ی ابی داشته باشند. درگیری‌های سنگینی شکل می‌گیرد و آن‌ها چند نفر را می‌کشند. از روی مدارک و نامه‌ها، کم‌کم نام‌ها برای الی واضح‌تر می‌شود.

نقطه عطف روز اول: خبر بارداری دینا

در نهایت، وقتی به پناهگاه‌شان (یک تئاتر متروکه) برمی‌گردند، دینا حالش بد می‌شود و حقیقت را می‌گوید:

دینا باردار است.

این خبر، مسیر انتقام را پیچیده‌تر می‌کند. برای دینا، این بچه می‌تواند دلیل زندگی باشد؛ اما برای الی، درست در میانه‌ی آتش انتقام، شبیه یک «بار اضافی» و در عین حال یک «چیزِ عزیزِ آسیب‌پذیر» است.

الی بین دو حس گیر می‌کند:

هم می‌خواهد دینا را امن نگه دارد، هم نمی‌تواند از انتقام دست بکشد.

روز دوم سیاتل (Seattle Day 2): سقوط عمیق‌تر و مواجهه با وحشت واقعی

روز دوم برای الی، از نظر روانی و عملیاتی، تاریک‌تر می‌شود. الی کم‌کم دیگر مثل قبل نمی‌ترسد؛ انگار بدنش دارد به خشونت عادت می‌کند.

مسیر به سمت بیمارستان و شکار نورا

الی سرنخ‌هایی پیدا می‌کند که یکی از افراد نزدیک به ابی به نام نورا (Nora) در بیمارستانی متعلق به WLF کار می‌کند. بیمارستان یک منطقه‌ی فوق‌امن و نظامی است؛ ورود به آن یعنی خودکشی. اما الی همان کاری را می‌کند که همیشه می‌کند: به دل خطر می‌زند.

تعقیب نورا در راهروهای مرگ

الی موفق می‌شود نورا را پیدا کند و تعقیب کند. نورا فرار می‌کند و الی را به بخش‌های آلوده‌ی بیمارستان می‌کشاند—جایی که به شدت با «اسپورها» و عفونت پر شده است. اینجا یکی از مهم‌ترین نقاط داستانی هم هست، چون نورا متوجه می‌شود الی ماسک نمی‌زند و زنده می‌ماند؛ یعنی الی همان دختر ایمن است.

نورا شوکه می‌شود و با وحشت می‌فهمد که اگر فایرفلایز شکست نخوره بود، شاید درمانی وجود داشت. و حالا می‌فهمد قاتل آن رویا، «جوئل» بوده… و این دختر روبه‌رویش، همان قربانیِ بالقوه است.

شکنجه؛ لحظه‌ای که الی از خودش عبور می‌کند

وقتی نورا دیگر راه فرار ندارد، الی او را گوشه‌گیر می‌کند. نورا حاضر نیست جای ابی را لو بدهد. الی… برای اولین بار کاری را می‌کند که تا اینجا شاید از خودش هم باورش نمی‌شد:

الی نورا را شکنجه می‌کند.

بازی دقیق نشان نمی‌دهد چه می‌کند، اما نتیجه روشن است: الی اطلاعات می‌گیرد.

اما وقتی به تئاتر برمی‌گردد، دیگر همان الی سابق نیست. صورتش، نگاهش و سکوتش همه داد می‌زنند که یک مرز مهم شکسته شده.

دینا می‌فهمد چیزی درون الی تغییر کرده. این فقط انتقام نیست؛ این فروپاشی انسانیت است.

روز سوم سیاتل (Seattle Day 3): خونِ بیشتر، حقیقت تلخ‌تر، فاجعه‌ی نهایی

روز سوم، اوج خشونت و سرعت داستان است. الی و دینا می‌فهمند ابی در آکواریوم/اسکله‌ای نزدیک ساحل پنهان شده و افرادی مثل اوون (Owen) و مل (Mel) هم آنجا هستند. دینا به خاطر بارداری و ضعف جسمی نمی‌تواند همراهی کند، پس الی تنها می‌رود.

سفر تنهایی الی؛ وقتی انتقام همه‌چیز را می‌بلعد

الی در مسیرش از محله‌های سیل‌زده و مناطق جنگی عبور می‌کند، با اسکارها و وولف‌ها درگیر می‌شود، و از قایق استفاده می‌کند تا به آکواریوم برسد. بازی در این بخش با محیط بارانی و موج‌های خشن، حس سردی و بی‌پناهی را تشدید می‌کند: الی در واقع با خودش تنهاست.

آکواریوم؛ جایی که همه‌چیز از کنترل خارج می‌شود

الی وارد آکواریوم می‌شود و در آنجا با اوون و مل روبه‌رو می‌شود. اینجا یکی از پیچیده‌ترین لحظات اخلاقی داستان رخ می‌دهد:

  • الی دنبال ابی است.
  • اوون و مل تلاش می‌کنند مقاومت کنند.
  • درگیری فیزیکی شکل می‌گیرد.
  • الی در لحظه‌ای پر از ترس و هیجان، هر دو را می‌کشد.

اما بلافاصله یک حقیقت مثل پتک روی سر الی فرود می‌آید:

مل باردار بوده است.

الی شوکه می‌شود، بالا می‌آورد، دستش می‌لرزد و برای چند ثانیه، تمام نفرتش فرو می‌ریزد و فقط «وحشت از خودش» باقی می‌ماند. این دیگر شبیه کشتن دشمن در میدان جنگ نیست؛ این قتل، یک سقوط آشکار است.

وقتی الی به تئاتر برمی‌گردد، تامی را می‌بیند که خودش را به سیاتل رسانده (او هم دنبال انتقام بوده). همچنین جسی هم پیدایش می‌شود و تلاش می‌کند الی و دینا را نجات دهد و برگرداند.

تصمیم الی: بازگشت یا ادامه؟

جسی اصرار دارد که الی باید سیاتل را ترک کند؛ با دینای باردار و این همه خطر، ادامه دادن جنون است. تامی هم می‌گوید که رد ابی را گم کرده‌اند. برای لحظه‌ای به نظر می‌رسد الی شاید کوتاه بیاید… اما خیلی دیر شده.

پایان سهمگین سه روز: ورود ابی به تئاتر

درست وقتی الی فکر می‌کند شاید بتوانند شهر را ترک کنند، درِ جهنم باز می‌شود.

ابی که حالا جسد دوستانش را پیدا کرده، رد الی را می‌گیرد و مثل یک شکارچی وارد تئاتر می‌شود. اینجا بازی ناگهان ترمز دستیِ روایت را می‌کشد و به خشونتی بی‌امان برمی‌گردد.

ابی بدون مکث وارد می‌شود.

در یک لحظه، جسی با شلیک گلوله کشته می‌شود.

تامی زخمی می‌شود.

الی شوکه و بی‌دفاع می‌ماند.

دینا در پشت صحنه پنهان است، اما ابی به آنجا هم می‌رسد.

صحنه به شکل وحشتناک و نفس‌گیر تمام می‌شود:

ابی اسلحه را به سمت الی می‌گیرد. صورتش پر از خشم است. نگاهش می‌گوید این بار قرار نیست کسی زنده بماند.

و درست در همین نقطه، بازی یک چرخش بزرگ انجام می‌دهد:

روایت متوقف می‌شود و از اینجا به بعد، داستان را از زاویه دید ابی ادامه می‌دهیم.

 چرا «سه روز سیاتل» جهنم واقعی است؟

سه روز سیاتل، فقط یک مأموریت انتقامی نیست؛ نمایش سقوط تدریجی یک انسان است.

الی در این سه روز:

  • از مرز کشتن دشمن عبور می‌کند.
  • به شکنجه می‌رسد.
  • دستش به خونِ آدم‌های باردار آلوده می‌شود.
  • روابطش (با دینا و حتی خودش) ترک برمی‌دارد.
  • و در نهایت، تقاصِ کارهایش را با ورود ابی می‌بیند.

این فصل کاری می‌کند که بازیکن، هم‌زمان هم با الی همدردی کند، هم از او بترسد. و این دقیقاً همان نقطه‌ای است که The Last of Us Part II را از یک داستان «انتقام معمولی» به یک روایت سنگین و چندلایه تبدیل می‌کند.

داستان بازی لست آف آس 2 DIGITALISM

نیمه‌ی دیگر سکه؛ داستان از نگاه ابی

در پایان سه روز جهنمی الی در سیاتل، درست در لحظه‌ای که ابی وارد تئاتر می‌شود و همه‌چیز در آستانه انفجار قرار می‌گیرد، بازی ناگهان روایت را قطع می‌کند. اینجا The Last of Us Part II یکی از بزرگ‌ترین ریسک‌های روایی خود را انجام می‌دهد:

بازیکن را وادار می‌کند باقی داستان را نه از نگاه قربانی، بلکه از نگاه قاتل جوئل تجربه کند.

در ظاهر، این تصمیم برای بسیاری از بازیکنان غیرقابل‌قبول بود. چون تا آن لحظه، ابی برای مخاطب چیزی جز هیولایی بی‌رحم نبود؛ زنی که محبوب‌ترین شخصیت سری را جلوی چشم الی و بازیکن، به شکلی وحشیانه کشته بود. اما ناتی‌داگ دقیقاً همین‌جا هدف اصلی‌اش را آشکار می‌کند:

در دنیای The Last of Us، هیچ‌کس فقط قهرمان یا فقط هیولا نیست. هرکس در داستان خودش، بازمانده‌ای زخمی است.

ابی قبل از نفرت؛ دختری که همه‌چیزش را از دست داد

برای فهمیدن ابی، بازی ما را به گذشته برمی‌گرداند. به روزهایی که او هنوز عضوی از Fireflies بود و همراه پدرش، جری اندرسون، در بیمارستان سالت‌لیک سیتی زندگی می‌کرد. جری همان پزشکی است که قرار بود روی مغز الی عمل کند تا شاید از ایمنی او درمانی برای قارچ کوردیسپس ساخته شود.

بازی در این فلش‌بک‌ها، تصویری کاملاً متفاوت از ابی ارائه می‌دهد. او نه یک ماشین کشتار، بلکه دختری جوان، پرانرژی و نزدیک به پدرش است. رابطه‌ی او با جری، رابطه‌ای صمیمی و انسانی است؛ جری مردی مهربان، دلسوز و دانشمند است که در چشم ابی نه فقط یک پدر، بلکه نماد امید برای نجات جهان محسوب می‌شود.

در یکی از مهم‌ترین لحظات این گذشته، ابی به پدرش می‌گوید اگر خودش جای الی بود، دوست داشت برای نجات دنیا قربانی شود. این جمله از نظر داستانی اهمیت عظیمی دارد، چون مستقیماً در برابر انتخاب جوئل قرار می‌گیرد. از نگاه ابی و پدرش، فداکاری الی شاید می‌توانست آخرین امید بشر باشد. اما جوئل با حمله به بیمارستان، نه فقط یک گروه را قتل‌عام کرد، بلکه پدر ابی را هم کشت.

از همان لحظه، زندگی ابی به دو نیم تقسیم می‌شود:

قبل از مرگ پدرش و بعد از آن.

تبدیل شدن به سرباز؛ سال‌هایی که ابی فقط برای انتقام زندگی کرد

پس از فروپاشی فایرفلایز، ابی و دوستان باقی‌مانده‌اش سر از سیاتل درمی‌آورند و به گروه WLF می‌پیوندند. اینجا ابی دیگر آن دختر سابق نیست. او سال‌ها وقت می‌گذارد تا خودش را از نظر بدنی و ذهنی به یک جنگجوی تمام‌عیار تبدیل کند. بدن عضلانی و رفتار سرد و خشن او، فقط یک انتخاب ظاهری نیست؛ این‌ها نتیجه سال‌ها زندگی با خشم فشرده، سوگ ناتمام و وسواس انتقام است.

ابی با افرادی مثل اوون، مل، مانی و نورا رابطه دارد، اما حتی در جمع دوستانش هم کاملاً آرام نیست. او می‌خندد، شوخی می‌کند، آموزش نظامی می‌بیند و مأموریت انجام می‌دهد، اما زیر همه این‌ها، یک خلأ بزرگ وجود دارد:

او هنوز در لحظه مرگ پدرش گیر کرده است.

به بیان ساده‌تر، ابی زندگی نمی‌کند؛ فقط خودش را برای روز کشتن جوئل زنده نگه داشته است.

سیاتل از نگاه ابی؛ همان سه روز، اما با معنایی کاملاً متفاوت

وقتی بازی روایت را به دست ابی می‌دهد، در واقع ما دوباره همان سه روز سیاتل را زندگی می‌کنیم؛ اما این بار از سمت دیگر جبهه. این تغییر زاویه دید، یکی از مهم‌ترین ترفندهای روایی بازی است، چون ناگهان خیلی از چیزهایی که قبلاً فقط به عنوان «دشمن» می‌دیدیم، تبدیل به انسان‌هایی با رابطه، ترس، آرزو و درد می‌شوند.

ابی در سیاتل: از پوچی تا رستگاری

روز اول: «پوچیِ انتقام»

  • وضعیت ابی: ابی در پایگاه اصلی WLF در استادیوم زندگی می‌کند. او انتقامش را گرفته (جوئل کشته شده)، اما برخلاف تصورش، نه تنها آرام نشده، بلکه در خلأ عاطفی غرق است.
  • نقطه عطف : اینجا به مخاطب نشان می‌دهی که ابی هم «جامعه» و «دوستان» خودش را دارد. تضاد بین «سربازِ خشن» و «دوستِ وفادار» را به نمایش بگذار.
  •  انتقام درمان نیست. ابی می‌بیند که حتی با حذف دشمن، زخمش عمیق‌تر شده است.

روز دوم: «رویارویی با هیولایِ درون»

  • وضعیت ابی: ابی در جنگ با سرافایت‌ها (اسکارها) گرفتار می‌شود و توسط دو نوجوان از همین فرقه (یارا و لو) نجات پیدا می‌کند. او برای جبران و نجات یارا، به دلِ خطر می‌زند.
  • نقطه عطف: این بهترین بخش برای «هایلایت کردن» است. مبارزه با Rat King در بیمارستان یکی از پرتنش‌ترین باس‌فایت‌های تاریخه.
  •  ابی می‌بیند «دشمن» (سرافایت‌ها) هم انسان است و خودش را در جایگاهِ ناجی قرار می‌دهد، نه قاتل.

روز سوم: «شکستنِ زنجیرها»

  • وضعیت ابی: ابی پیوند عمیقی با «لو» پیدا کرده است. وقتی WLF به جزیره سرافایت‌ها حمله می‌کند، ابی تصمیم می‌گیرد بین «وفاداری به ارتش (WLF)» و «نجاتِ لو»، دومی را انتخاب کند. او حتی در برابر فرمانده خودش (آیزاک) می‌ایستد.
  • نقطه عطف: این بخش اوجِ «درام» بازی است. ابی برای نجات لو، عملاً به ارتش خودش خیانت می‌کند و تبدیل به یک فراری می‌شود.
  •  ابی گذشته‌اش (انتقام و ارتش) را رها می‌کند تا آینده‌اش (مراقبت از لو) را بسازد.
    در پایانِ این سه روز، ابی که دوستانش را کشته‌شده می‌بیند، به تئاتر حمله می‌کند. او در آستانه‌ی کشتن الی و دینای حامله قرار می‌گیرد، اما به خاطر اصرار و نگاه‌های لو، از خون آن‌ها می‌گذرد و می‌گوید: «دیگه دور و بر من پیدا نشو.»
last of us 2 abi

مزرعه؛ آرامش یا آتش زیر خاکستر؟

بعد از درگیری بزرگ در تئاتر، الی، دینا و بچه‌شون جی‌جی به یک مزرعه می‌روند و برای مدتی چیزی شبیه یک زندگی آرام می‌سازند.

از بیرون همه‌چیز خوب به نظر می‌رسد:

  • خانه‌ای دنج
  • خانواده‌ای کوچک
  • دوری از جنگ و خون
  • فرصتی برای شروع دوباره

اما حقیقت این است که این آرامش فقط ظاهری است.

چرا؟

چون الی از نظر روحی هنوز در سیاتل مانده.

مرگ جوئل، خشونت‌هایی که دیده، آدم‌هایی که کشته، و مخصوصاً حس ناتمام بودن انتقام، مدام در ذهنش تکرار می‌شود.

نشانه‌های آتش زیر خاکستر

  • الی دچار PTSD شده
  • کابوس و حملات عصبی دارد
  • حتی در فضای امن مزرعه هم احساس آرامش واقعی نمی‌کند
  • نمی‌تواند کاملاً با دینا و جی‌جی در لحظه زندگی کند

یعنی مزرعه قرار بود جای درمان باشد،

اما برای الی تبدیل می‌شود به جایی که زخم‌های پنهانش واضح‌تر دیده می‌شوند.

نقطه انفجار

وقتی تامی خبر تازه‌ای از ابی می‌آورد، الی دوباره بین دو انتخاب گیر می‌کند:

  1. ماندن در کنار دینا و حفظ این زندگی
  2. رفتن و تمام کردن چیزی که هنوز درونش زنده است

و الی، برخلاف چیزی که دینا می‌خواهد، دوباره راه انتقام را انتخاب می‌کند.

پرده آخر: ساحل سانتا باربارا و معنای بخشش

به ایستگاه آخر رسیدیم؛ جایی که تمام فلسفه‌ی نیل دراکمن و ناتی‌داگ در یک قابِ خونین و سرد خلاصه می‌شود. این بخش برای مخاطب تو چالش‌برانگیزترین قسمت است، چون با «منطقِ کلاسیکِ انتقام» در تضاد است. 

در سکانس فینال، الی و ابی در آب‌های ساحل با هم می‌جنگند. الی دو انگشتش را در اثر گاز گرفتن ابی از دست می‌دهد و در حالی که دارد ابی را خفه می‌کند، ناگهان تصویری از لبخند آرام جوئل در آخرین ملاقاتشان جلوی چشمش می‌آید. الی می‌فهمد که با کشتن ابی، جوئل برنمی‌گردد و درد او آرام نمی‌شود.

او ابی را رها می‌کند.

 

۱. الی؛ شبحی در جستجوی انتقام

الی برای پیدا کردن ابی به سانتا باربارا (کالیفرنیا) می‌رود. اینجا فضا کاملاً متفاوت است؛ آفتابی، ساحلی، اما به همان اندازه فاسد. الی حالا دیگر آن دخترِ شادِ نسخه‌ی اول نیست؛ او شبیه به یک «ماشینِ جنگیِ فرسوده» شده که فقط با بنزینِ نفرت حرکت می‌کند. او با گروهی وحشی به نام Rattlers (برده‌داران) درگیر می‌شود تا رد ابی را پیدا کند.

۲. سقوطِ ابی؛ از قهرمان به قربانی

وقتی الی بالاخره ابی را پیدا می‌کند، با صحنه‌ای مواجه می‌شود که تمامِ نقشه‌های ذهنی‌اش را به‌هم می‌ریزد. ابی دیگر آن زنِ عضلانی و قدرتمندِ سیاتل نیست. او ماه‌ها شکنجه شده، لاغر و تکیده شده و توسط Rattlers به یک ستون چوبی در ساحل بسته شده تا بمیرد.

۳. نبردِ نهایی؛ جنگی که هیچ برنده‌ای ندارد

الی، ابی را آزاد می‌کند، اما نمی‌تواند بگذارد او به سادگی برود. او ابی را مجبور به مبارزه می‌کند. این نبرد، برخلاف نبردهای حماسیِ بازی‌های دیگر، چندش‌آور و غم‌انگیز است. دو انسانِ رو به موت، در میانِ گل و لای و آبِ شور، همدیگر را تکه‌تکه می‌کنند. الی دو انگشتش را از دست می‌دهد و ابی در آستانه‌ی خفه شدن است.

بعد از کشمکش های زیاد در لحظه‌ای که الی می‌تواند ابی را بکشد، ناگهان یاد جوئل می‌افتد؛ نه در لحظه مرگش، بلکه در یکی از آخرین خاطرات انسانی و احساسی‌اش. همین تصویر باعث می‌شود الی دست نگه دارد. او ابی را رها می‌کند و ابی همراه لو با قایق فرار می‌کند.

داستان بازی لست آف آس 2 | The Last Of Us 2 DIGITALISM

پایانی تلخ و تامل‌برانگیز

الی به مزرعه برمی‌گردد، اما خانه خالی است؛ دینا رفته است. الی سعی می‌کند با انگشتان ناقصش گیتار جوئل را بنوازد، اما دیگر نمی‌تواند. او گیتار (تنها یادگار جوئل) را در خانه رها می‌کند و به سمت افقی نامعلوم می‌رود. او در نهایت جوئل را بخشیده و حالا آماده است تا زندگی خودش را از نو بسازد.

پیشنهاد میکنم اگر داستان بازی لست اف اس 1 | The last of Us 1 نمیدونید حتما این مقالرو بخونید.

به پایان داستان بازی لست اف آس 2 رسیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه و میرسیم به سوال همیشگیمون «به نظر شما تصمیم نهایی الی برای بخشیدن ابی درست بود؟ اگر شما جای او بودید، در آن ساحل چه می‌کردید؟ نظراتتون رو برامون بنویسید.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آیکون پشتیبانی
پشتیبانی
بستن

جستجو کنید