پیشنهاد میکنم داستان بازی لست آف آس 2 | The Last of Us 2 رو هم حتما بخونید.
سلام بچه ها من سهیل هستم و قرار با داستان بازی لست آف آس 1 همراه من باشید ؛ واقعیتش داشتم چایی میخوردم با گوشی اینترنتو بالا پایین میکردم که به پوستر این بازی برخوردم گفتم بد نیست یه مقاله راجع بش براتون بزارم
امروز میخوایم بریم تو یه دنیایی که دیگه هیچچیز مثل قبل نیست
شهرها خالی، طبیعت پس گرفته اون چیزی که مال خودش بود، و آدمها… آدمها بدتر از هر هیولایی شدن. 🍄🌿
The Last of Us فقط یه بازی زامبی نیست. این داستان یه مرده که دوباره زنده میشه
نه به خاطر دنیا، نه به خاطر بشریت، بلکه به خاطر یه دختر چهارده ساله که یادش میده هنوز میشه به یه چیزی اهمیت داد.
راحت بشین، چون این سفر سنگینه 🖤
بریم ببینیم جوئل و الی چطور تو بدترین دنیای ممکن، بهترین چیزی که دارن رو پیدا میکنن…
ساخت بازی:
بازی در ژوئن 2013 توسط استودیو Naughty Dog (سازنده سری Uncharted) به کارگردانی و نویسندگیه Neil Druckmann به بازار عرضه شد
نسخه اول یکی از پرفروشترین بازیهای PlayStation 3 بود و نسخهی Remastered آن هم بین پرفروشترینهای PlayStation 4 قرار گرفت. اگر میخوای داستان قسمت اول را بهتر بفهمی (یا دوباره با حس و حالش زندگی کنی)، مقاله نقطهی شروع است.
نکته جالب در مورد ساخت این بازی این بود که ایده اولیه Neil Druckmann ایده اصلی رو از یه مقاله علمی درباره قارچ Ophiocordyceps گرفت قارچی که مورچهها رو کنترل میکنه. از خودش پرسید: «اگه این روی انسانها اتفاق بیفته چی؟»
موتور بازی:
از موتور اختصاصی Naughty Dog استفاده شد که قبلاً برای Uncharted 3 توسعه یافته بود، ولی کاملاً بازنویسی شد تا محیطهای تاریکتر و واقعگرایانهتر رو پشتیبانی کنه.
انیمیشن و موشن کپچر:
بازیگران Troy Baker (جوئل) و Ashley Johnson (الی) هم صداپیشگی کردن هم موشن کپچر دادن — یه رویکرد نسبتاً نادر در اون دوره.
هوش مصنوعی:
سیستم AI همراه (Ellie) طوری طراحی شد که در مخفیکاری اشتباه نکنه و حس «بار بودن» رو به بازیکن نده — چالش فنی بزرگی بود.
موسیقی:
Gustavo Santaolalla آهنگساز بود — با گیتار آکوستیک سادهای که حس تنهایی و پسآخرالزمان رو کاملاً منتقل میکنه.
نسخه Remake (Part I) در 2022 برای PS5 منتشر شد با گرافیک کاملاً بازسازیشده، ولی داستان دست نخورد.
آغاز فاجعه | سپتامبر ۲۰۱۳
در سپتامبر ۲۰۱۳، یک بیماری وحشتناک جهان را به هم میریزد؛ عامل آن قارچ جهشیافتهی کوردیسپس (Cordyceps) است؛ چیزی که انسانها را به موجوداتی خشمگین، بیرحم و مرگبار تبدیل میکند.
در همان روزهای نخستِ فروپاشی، در حومهی شهر آستینِ تگزاس، جول به همراه برادرش تامی و دختر ۱۲ سالهاش سارا تلاش میکنند از شهر فرار کنند؛ اما در آشوب و شلیکهای کور، سارا توسط یکی از سربازها هدف قرار میگیرد و در آغوش جول جان میدهد.
این اتفاق، زخم اصلی زندگی جول است؛ زخمی که ۲۰ سال بعد هم هنوز تازه است.
بیست سال بعد | دنیا دیگر همان دنیا نیست
دو دهه بعد، تمدن انسانی تقریباً از هم پاشیده:
- بیش از ۶۰٪ جمعیت دنیا آلوده شدهاند.
- تلاشهای سازمانهای جهانی برای تولید واکسن شکست خورده.
- بازماندهها در مناطق قرنطینه (QZ) زندگی میکنند؛ جاهایی که با حکومت نظامی، کنترل شدید و فضای خفقانآور اداره میشوند.
در این دنیای جدید، جول تبدیل شده به یک قاچاقچی؛ مردی سرد، خسته و بیاعتماد،او در منطقهی قرنطینهی بوستن، همراه شریکش تِس کار میکند.
مأموریت اول | اسلحههای دزدیدهشده و ردّ پای فایرفلایزها
جول و تس دنبال مردی به نام رابرت میگردند؛ فروشندهی بازار سیاه که اسلحههایشان را بالا کشیده. رابرت قبل از اینکه تس کارش را تمام کند، اعتراف میکند اسلحهها را به گروهی شبهنظامی به نام Fireflies تحویل داده است.
همین سرنخ آنها را به رهبر فایرفلایزها میرساند: مارلین
جول و تس تصمیم میگرند شروع به جست و جو و پیدا کردن گروه فایرفلایز کنند. بعد از این اتفاق آنها به سرعت با مارلین فرمانده فایرفلایز ها رو به رو میشوند.
معاملهی بزرگ | الی، دختری که «فرق دارد»
این ماجرا ساده نیست و پشتش یک داستان جدی خوابیده.
اینجاست که شخصیت مهمی وارد صحنه میشود: مارلین، رهبر گروه فایرفلایز در منطقه بوستن.
مارلین، زنی که هم دشمن است و هم تنها امید
مارلین زخمی و خسته ظاهر میشود؛ نه دشمن است، نه واقعاً دوست. اما به شدت به جول و تس احتیاج دارد.
او میداند این دو نفر کاری را میتوانند انجام دهند که هیچکدام از افراد خودش قادر به انجامش نیستند:
خارج کردن یک محموله بسیار حساس از منطقهی قرنطینه.
اما این «محموله» چیزی نیست که جول انتظارش را داشته باشد.
محمولهای که زندگیها را تغییر میدهد: الی
مارلین آنها را به اتاقی نیمهمتروک میبرد. نور کم است و صدای نفَسهای یک نوجوان شنیده میشود.
در گوشه اتاق، دختری ۱۴ ساله نشسته است: الی.
در این لحظه، جول و تس فکر میکنند وظیفهشان قاچاق یک بچه است. کاری که هم عجیب است، هم فوقالعاده خطرناک؛ چون خروج یک نوجوان از QZ جرم بزرگی بهحساب میآید.
اما مارلین یک پیشنهاد بزرگ روی میز میگذارد:
- اگر جول و تس الی را از بوستن خارج کنند،
- و او را سالم به اعضای فایرفلایز در ساختمان Capitol برسانند،
- مارلین همهی اسلحهها را پس میدهد و حتی دو برابرش را جایگزین میکند.
این برای جول یعنی یک معامله فوقالعاده ؛ برای تس یعنی یک فرصت ؛اما هنوز نمیدانند چرا
فرار از بوستن | تست آلودگی و یک حقیقت تکاندهنده
جول، تس و الی شبانه فرار میکنند اما با گشت نیروهای دولتی روبهرو میشوند. سربازها از آنها تست آلودگی کوردیسپس میگیرند. نتیجهی جول و تس منفی است، اما قبل از اینکه تست الی بررسی شود، الی وحشتزده واکنش نشان میدهد و درگیری شروع میشود؛ جول و تس سربازها را میکشند و فرار میکنند.
بعد حقیقت مشخص میشود:
الی آلوده است… اما تغییر نکرده.
به طور معمول فقط ۲ روز طول میکشد تا عفونت تمام بدن را بگیرد، اما الی میگوید ۳ هفته از گازگرفتنش گذشته و هیچ اتفاقی نیفتاده. این یعنی بدن او ممکن است کلید درمان باشد.
جول هنوز سرد و بیمیل است، ولی تس باور میکند.
ساختمان Capitol | پایان تس و تولد یک تعهد
سهنفره راهی ساختمان Capitol میشوند تا فایرفلایزها را پیدا کنند، اما وقتی میرسند میبینند همه قتلعام شدهاند. جول میخواهد برگردد… تا اینکه تس حقیقت را رو میکند:
تس در مسیر آلوده شده است.
او که امیدش را به الی گره زده، از جول میخواهد الی را به تامی برساند (کسی که سابقاً با فایرفلایزها ارتباط داشته). سپس برای اینکه جول و الی فرار کنند، تس میایستد و خودش را قربانی میکند.
از اینجا به بعد، مأموریت دیگر فقط «کار» نیست؛ تبدیل میشود به چیزی شخصیتر… حتی اگر جول هنوز نپذیرد زیرا برای کمک به برادرش تامی نیاز دارد…
ماشین، تلهها و یک شهر پر از مرگ
جول برای رسیدن به تامی به یک ماشین نیاز دارد، بنابراین به سراغ بیل میرود؛ یک بازماندهی بدبین و تلهساز حرفهای که به جول بدهکار است.
جول و الی وارد شهر لینکلن میشوند و از میان تلهها عبور میکنند. بیل ابتدا به آنها شک دارد، اما در نهایت میپذیرد کمک کند.
آنها برای پیدا کردن قطعات، به دبیرستان و سپس خانهی دوست بیل یعنی فرانک میروند؛ جایی که فرانک (پس از آلوده شدن) خودش را دار زده. در نهایت با هزار مکافات، ماشینی راه میاندازند و راهی میشوند.
بیل در پایان با تلخی میگوید جول در این مسیر میمیرد… و میپرسد: «حالا حسابمون صافه؟»
و جول جواب میدهد: «آره. دیگه بدهکار نیستی.»
پیتسبورگ | کمین هانترها و ورود هنری و سم
در پیتسبورگ گروهی به نام هانترها (غارتگرها) به جول و الی حمله میکنند. ماشین از دست میرود و مجبور میشوند پیاده ادامه دهند.
در همین مسیر با دو برادر آشنا میشوند:
- هنری
- سم
آنها موقتاً هممسیر میشوند. هانترها تعقیبشان میکنند و در نهایت مجبور میشوند برای خروج از شهر از مسیر فاضلاب عبور کنند. درگیریها آنقدر سر و صدا ایجاد میکند که یک گروه بزرگ از آلودهها هم وارد ماجرا میشوند و اوضاع جهنمیتر میشود.
تراژدی برج رادیو | پایان تلخ یک دوستی کوتاه
آنها شب را در برج رادیو میگذرانند. صبح، الی میرود سم را بیدار کند و میفهمد سم در درگیری قبلی گاز گرفته شده و تبدیل شده است.
سم به الی حمله میکند. جول میخواهد شلیک کند اما هنری مانع میشود… سپس هنری مجبور میشود برادرش را بکشد.
چند ثانیه بعد، هنری طاقت نمیآورد و خودکشی میکند.
این نقطه یکی از بیرحمترین تلنگرهای بازی است: در این دنیا، حتی آدمهای خوب هم همیشه دوام نمیآورند.
پاییز | تامی، ماریا و تصمیمی که همهچیز را تغییر میدهد
جول و الی بالاخره به منطقهای میرسند که توسط افراد محافظت میشود؛ جایی نزدیک سد. ماریا همسر تامی، آنها را بررسی میکند و سپس تامی جول را میشناسد و دروازه باز میشود.
جول میخواهد الی را به تامی بسپارد (شاید برای اینکه وابستگی خطرناک را قطع کند)، اما الی با یادآوری زخم قدیمی جول—سارا—دل او را میشکند.
در نهایت جول تصمیم میگیرد خودش همراه الی ادامه دهد.
تامی آنها را به سمت آزمایشگاه فایرفلایزها در دانشگاه کلرادو راهنمایی میکند. اما دانشگاه خالی است؛ فقط سرنخها میگویند فایرفلایزها به بیمارستانی در Salt Lake City رفتهاند.
در همینجا راهزنها حمله میکنند و جول در فرار به شدت زخمی میشود.
زمستان | الی تنها میشود… و دیوید وارد داستان
زمستان سختترین فصل داستان است. جول تقریباً در آستانه مرگ است و الی باید هم از او مراقبت کند، هم غذا پیدا کند.
الی در شکار با دیوید و جیمز روبهرو میشود. آنها پیشنهاد میدهند در ازای غذا، دارو بدهند. ابتدا همهچیز انسانی و دوستانه به نظر میرسد… تا اینکه دیوید اعتراف میکند آدمهایی که در دانشگاه به آنها حمله کردند از گروه خودش بودهاند.
الی سعی میکند جول را از خطر دور نگه دارد اما در نهایت اسیر میشود. دیوید میخواهد الی را بشکند و به گروهش ملحق کند، اما الی مقاومت میکند، جیمز را میکشد و فرار میکند.
در یک سکانس نفسگیر، دیوید الی را در رستورانی در حال سوختن گیر میاندازد. اما الی در نهایت او را میکشد.
و درست همان لحظه، جول که بهتر شده و دنبال الی میگشته، او را پیدا میکند و در آغوش میگیرد؛ یکی از احساسیترین لحظات بازی.
بهار | Salt Lake City و انتخابی که دنیا را عوض میکند
جول و الی به Salt Lake City میرسند. الی نزدیک است غرق شود و بیهوش میشود. قبل از اینکه جول کاری کند، نیروهای فایرفلایز آنها را دستگیر میکنند.
در بیمارستان، مارلین به جول میگوید:
برای ساخت درمان، باید بخشی از مغز الی که آلوده شده را خارج کنند… و این یعنی الی میمیرد.
جول این را نمیپذیرد. او به اتاق عمل حمله میکند، الی را نجات میدهد و در مسیر خروج بسیاری را میکشد.
در پارکینگ بیمارستان، مارلین جلوی او را میگیرد و تلاش میکند با آیندهی تاریکی که ممکن است در انتظار الی باشد، او را منصرف کند. اسلحهاش را پایین میآورد… اما جول شلیک میکند.
مارلین التماس میکند… و جول برای اینکه دیگر هیچوقت کسی دنبال الی نیاید، او را هم میکشد.
پایان | دروغِ آرامبخش
خارج از شهر، وقتی الی به هوش میآید، جول به او میگوید فایرفلایز افراد دیگری مثل او پیدا کرده بودند اما نتوانستند واکسن بسازند و پروژه را رها کردند.
الی شک میکند. قبل از رسیدن به محل زندگی تامی، الی جول را قسم میدهد که راستش را بگوید.
و جول با یک مکث کوتاه میگوید: «آره. حقیقت همینه.»
و بازی با همین دروغِ سنگین، تمام میشود.


